تلخ و شیرین زندگی، دکتر رحمت الله فتاحی
فهرست مطالب...
دکتر رحمت الله فتاحی از زبان دکتر مهری پریرخ و یک داستان از کتاب زندگی با هفت خوانش شیرین است: تلخ و شیرین یک زندگی (نوشته رحمت الله فتاحی، نشر کتابدار)
بر شانۀ غولها
مهری پریرخ
نیوتن با استناد به افسانۀ یونانی میگوید:
اگر توانستم افق بزرگتری را ببینم به این خاطر است که بر شانه غولها نشستهام!
خودنوشته و سرگذشتنامۀ افراد موفق چراغ راه آیندگان است؛ زیرا توانستند از کورهراههای زندگی بدون ترس عبور کنند و اثربخش باشند.
بسیاری از جوانان امروز میخواهند یک شبه ره صدساله را بپیمایند و موفق شوند؛ تحمل سختیها را ندارند و نمیخواهند دیر به هدف برسند. آنها میخواهند با پرش بهسوی هدف بروند نه این که مسیر را پله پله طی کنند. خودنوشتۀ کنونی از استادی است که عمر علمی خود را صرف خدمت به مردم کرد؛ از جوانی روی پای خود ایستاد؛ و اندک اندک پلههای موفقیت را طی کرد. این اثر گنجینۀ باارزشی برای آگاهی، شناخت و انتخاب روش زندگی است.
یکی از دیگر امتیازهای این نوشته، آشنایی خواننده با دوران کودکی نگارنده است، یعنی حدود 60 سال پیش؛ زمانی که جوانان کنونی دیده به جهان نگشوده بودند و از فرهنگ، شرایط زندگی و روابط حاکم بر خانواده اطلاعی نداشتند. ایشان به شیوهای جذاب و به زبان ساده واقعیتهای زندگی را نشان میدهد. در یکی از داستانهای کوتاه، از زبانی استفاده شد که نشاندهندۀ ابهت خانواده و نقش مقتدرانۀ پدر و مادر در بیشتر خانوادههای آن روزهاست؛ پدر را آقاجان و مادر را خانمجان صدا میزد. واژه پدر، نشانۀ صمیمیت بین پدر و فرزند است. واژه مادر، آغوش گرم و یکی بودن با او را میرساند. ولی آقاجان، فرد مقتدری را نشان میدهد که نقش پررنگی در تصمیمها و ادارۀ خانواده دارد. خانمجان نیز فردی را در ذهن تجسم میکند که مورد احترام همه است؛ وی ابهتی دارد که کمتر بچهای جرأت نشستن روی زانوی او را دارد؛ انتظار قصههای شب از او را نمیتوان داشت.

داستانهای کوتاه این خودنوشته نشان میدهد که نگارنده از خردسالی تا نوجوانی غرق تخیلات، بازیگوشی و شادی کودکی بود؛ دوران غنی که فرصت کودکی کردن، یعنی شادی، زندگی در تخیلات، و بیقیدی همراه با آزادی اندیشه و ارتباط با طبیعت است. فکر آزاد او با تلویزیون، بازیهای کامپیوتری یا موبایل اشغال نشده بود، و با داستانهای خواهر پرواز میکرد، به عالم تخیل میرفت و رشد میکرد. برای نوجوانان و جوانان کنونی نداشتن این امکانات، حتی رادیو و سینما ممکن است غیرقابل تصور باشد. چنین نوشتههایی شاید مشوقشان باشد که حداقل یک روز را بدون رسانه و وسیله الکترونیکی در طبیعت بگذرانند. آنگاه از زیباییها و معجزۀ محیطی که از آن محروم بودند، در شگفت خواهند ماند!
خواندن دربارۀ ادامۀ راه با وجود محرومیتهای مالی تجربۀ ارزندهای است که خودنوشته میتواند آن را باورپذیر کند. نوجوانی و جوانیِ فردی که امروز استاد است با مشکلات مالی همراه بود. کار در کارخانۀ قند با تمام آن سختیها، تدریس در دوران دانشکده در کنار تحصیل و کسب موفقیت، نشانۀ این واقعیت است که نگارنده از مشکلات مالی سکویی برای رشد ساخته است، از زمان بهخوبی استفاده کرد و در کنار بهرۀ مالی، تجربه اندوخت.
از ویژگیهای مفید و ارزشآفرین این اثر برای نسل جدید، اعتقاد وی به مفید بودن برای خود و جامعه و برجستهسازی آن در تجربههای زیسته است. با وجود سختی و برخی ناملایمات در مؤسسه برنامهریزی، کتابخانۀ بیوشیمی و بیوفیزیک، کتابخانه مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد و نیز در نقش استاد دانشگاه به صورت ثمربخشی کار و تلاش کرد. یعنی شرایط نامساعد یا مساعد کاری نبود که تعیینکننده میزان تلاش و کیفیت او بود، بلکه اعتقاد شخصی به ثمربخشی انگیزۀ فعالیتاش شد. نمونههایی از فعالیتهای ثمربخش او را میتوان در داستان “انتقال به دانشگاه تهران و کار در فضای جدید” دید. فعالیتهای آن زمان وی فقط در دانشگاههای پیشرفتۀ جهان بود. یادداشتهای ایشان مشخص است که تا آن زمان به کشورهای پیشرفته سفر نکرده بود و کتابخانههای آنجا را ندیده بود، ولی اعتقاد به کار و تبدیل نظریه به عمل موجب طراحی برنامههایی شد که کتابخانه را به گونهای متحول ساخت که قابل مقایسه با کتابخانههای پیشرفته جهان باشد! پرواضح است که پژوهشگران و نیازمندان اطلاعات که تشنه این فعالیتها بودند، از آن استقبال کردند. همین روند را در کتابخانه مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد و تدریس او هم میتوان در نوشتهها خواند.
صبوری و نهراسیدن از مشکلات زندگی درس دیگر این خودسرگذشتنامه است. سختی فرایندهای اداری برای هیأت علمی شدن (با وجود چندین سال سابقه تدریس)، اتهام ناحق برای توجیه کوتاهی نظام اداری وقت برای تبدیل وضعیت، تلاش خستگیناپذیر برای شرکت پیدرپی در آزمون دکترا، اتمام دوره دکترا با وجود مشکلات زیاد علمی، مالی، بیماری، بازگشت به ایران و مشکلات نظام اداری از جمله آنهاست؛ جوانان باید بدانند که واقعیت زندگی دارای تلخ و شیرین های زیادی است. مرد آن است که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا باشد!
دوران کودکی و بازیهای شادمانۀ او در طبیعت و در فضای گرم خانواده، کار دوران نوجوانی و جوانی، آشنایی با ناکامیها و مزمزه کردن طعم شیرین موفقیت و تجربهاندوزی، از او مردی صبور ساخت که تحمل زیادی دارد. این ویژگی به همراه عشق به وطن و اعتقاد به خدمت ارزنده و با کیفیت، او را به عنوان فردی اثربخش و الگو در میان اندیشمندان و فرزانگان کشور به جامعه علمی شناسانده است.
مهمترین آرزوی او، یعنی ساختن میهن “با هم برای همه، برای سربلندی ایران” در برخی از دانشجویان ایشان تحقق یافت و در بسیاری نه؛ آنها منش استاد را فراموش کردند و تابع جو حاکم شدند. شاید بتوان گفت برای استادی که زندگی خود را وقف دانشجویان و کمک به آنها کرد، مشاهدۀ این وضعیت رنجآور است. ولی او ناامید نشد. حتی پس از بازنشستگی به تلاشهای علمی و نیز ترویج محبت، مثبتاندیشی و همیاری ادامه داد.
دیر زی و شاد زی
مهری پریرخ
چرا سرگذشتنامه خودم؟
مثل شما هستم؛ فردی معمولی. با یک زندگی پرفراز و نشیب. با تلخ و شیرین زیاد در کودکی، نوجوانی و میانسالیام. مثل همه. تفاوت در کم و کیف رخدادها و تجربههای ماست؛ همین است که با هم فرق داریم، که چیزی بدیهی است.
اما چرا سرگذشت من میتواند برای شما جالب باشد، دلایلی دارد که در خاطراتم هست. مهمترین نکته قابل بحث در مسیر تکامل زندگیام این است:
باور به نتایج خوبِ سختکوشی همراه با برنامه و نیّت خیر
دلیل دیگرش باور به این حقیقت است که هر معلمی، معلم زاده نشده است. نباید تصور کرد معلمی ارثیۀ خدادادی است. راستاش، در دورۀ تحصیلات ابتدایی تصورات عجیبی دربارۀ معلمهای خود داشتم، یعنی مانند بیشتر دانشآموزان تصور میکردم که معلممان مثل خداست؛ هر چه بگوید درست است و باید انجام شود. مقام معلم را پس از خدا و بالاتر از همه میدانستیم و مهم میدانستیم، اهمیت آن بیشتر از روی ترس بود، نه آگاهی دربارۀ نقش او در پرورش خودمان. دامنۀ تصورات ما به حدی بود که فکر میکردیم وسایل خانۀ معلم، همه از طلاست؛ حتی آفتابهاش!
پس، معلم خدا نیست، بلکه انسانی همچون دیگران است که مسیر مشخصی را در زندگی طی کرد و وارد کسوت معلمی شد. او از ابتدای تولدش معلم نبود. من هم از آغاز زندگیام استاد نبودم. بلکه یک فرد معمولی بودم که در فرایند زندگی، تحصیل، کار، و برعهده گرفتن مسئولیت وارد این کسوت شدم. یکی از دلایل نوشتن خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانیام در این کتاب، و بازگویی برخی رخدادهای بامزه و شیطنتهای آن دوران، تاکید بر همین نکته است که من هم مانند همه کودکان دیروز و استادان امروز یک انسان معمولیام. امیدوارم اشاره به این نکته موجب شود که جوانها، بهویژه دانشجویان به خودشان و آیندهشان بیشتر امیدوار باشند، امید به این که با داشتن برنامه و تلاش پیوسته و نیت خیرخواهانه بتوانند به موفقیت برسند. آنها باید بدانند که رسیدن به موفقیت، یکشبه حاصل نمیشود بلکه باید یک مسیر عقلانی، طولانی و پر فراز و نشیب را طی کنند. من هیچ نداشتم، آفتابۀ من هم از طلا نبود. همواره اهل تلاش بودم، سعی میکردم مثبت باشم، با همه تعامل داشته باشم، همه را دوست بدارم و امیدوار باشم که وجودم برای دیگران “رحمت” باشد نه “زحمت”.

و اما درباره تلخیها و شیرینیهای زندگی! به جرات میتوان گفت که هیچ کس نبوده و نیست که تلخ و شیرین نداشته باشد. نباید انتظار داشته باشیم که مشکل و ناکامی نداشته باشیم. برخی تصور میکنند فقط خودشان مشکل دارند و زندگیشان با تلخی همراه است. وجود هزاران داستان از نویسندگان بزرگ ایران و خارج نشان میدهد که تا چه حد مسئله و چالش داشتند اما توانستند آن را حل کنند. پس زندگی سراسر مسئله و یافتن راه حل برای مسائل است. بسیاری از حکایتهای خودم در این کتاب تلخ و شیرین بود.
این حکایتها مثل تابلوی کوچک نقاشی از وضعیت اجتماعی مردم ایران در هفت دهۀ گذشته است؛ تابلوهایی که شاید برای شما جذاب باشد. آنچه در این مجموعه آوردهام، گزارش خودمانی رخدادهایی است که بر من، در طول زندگی 70 سالهام گذشته است. خوانندگان علاقمند به مطالعۀ ویژگیهای شخصیتی و دیدگاههای حرفهای و اجتماعی میتوانند مطالب بیشتر دربارۀ من را از دو کتاب زیر بخوانند:
- گوهر ماندگار (زندگینامه، شرح فعالیتها و آثار دکتر رحمتالله فتاحی). بهکوشش انجمن کتابداری و اطلاعرسانی ایران (شاخه خراسان). تهران: چاپار، 1388.
- اندیشهها و دغدغههای حرفهای: مجموعه نوشتههای کوتاه، سرمقالهها و مصاحبههای دکتر رحمتالله فتاحی درباره مسائل حرفهای در علم اطلاعات و دانششناسی/ گردآوری و تدوین نرگس اورعی و نرگس ملکوتی. تهران: چاپار، 1396.
در طول زندگی، این سعادت نصیب من بود که با بیشمار انسانهای نازنین آشنا شدم و از آنها آموختم. همواره خود را مدیون کسانی میدانم که در زندگی شخصی، خانوادگی، اجتماعی و حرفهای من نقش مثبت و تاثیرگذاری داشتند. اگر موفقیتی، هر چند نسبی، نصیبام شد، بیتردید برآمده از این شخصیتهای نازنین بوده است. درسهای نیکویی از همسر نازنین و فداکارم، خانواده پدری، دوستان دیرین، همکاران دانشگاهی و حرفهای، و کتابداران و دانشجویان آموختهام. خاطرههای خوش فراوانی هم دارم. از زندگی با آنها و کنارشان عمیقا خشنودم. آشکار است که لطف و محبت آنها را نتوانستهام جبران کنم اما میدانند که دوستشان دارم. چنانچه کوتاهی کردم و در این خودسرگذشتنامه، نام همه آنهایی را نبردم که وامدارشان هستم یا بر زندگی و شخصیت من اثرگذار بودند، پوزش میخواهم.
در پایان، سپاسگزار همیشگی ناشران حرفهای کتابداری و اطلاعرسانی هستم که آثار من و همکاران را منتشر و در دسترس همگان گذاشتند. از حمید محسنی عزیز، انسان فرهیخته، مدیر نشر کتابدار، که بسیاری از ما وامدار او هستیم و نقش تاثیرگذاری در اشاعه دانش حرفهای داشتند سپاسگزاری میکنم.
با بهترین آرزوها برای همه
رحمتالله فتاحی، مشهد، دی ماه ۱۴۰۰
زنبور و پیرزن نانبرسر!
گاهی تعجب میکنم از برخی شیطنتهای کودکانه، و این که از پیامدهایش خبر نداشتیم. اما کودکی بود و اقتضای طبیعت.
نزدیک بروجرد روستایی بود که مردماناش خیلی به شهر رفت و آمد داشتند. صبح زود محصولات کشاورزی و باغیشان را با خر یا پیاده به شهر میآوردند؛ چیزهای ضروری زندگیشان را هم از شهر میخریدند و برمیگشتند. هر صبح پیرزنی روستایی را میدیدم که با یک بسته بزرگ نان لواش شاته (یعنی خیلی بزرگ) روی سرش به شهر میآمد؛ بستههای نان را جلوی بازار میگذاشت و چندتا چندتا آنها را میفروخت.
در کنار جادۀ بروجرد به آن روستا باغات و مزرعههای فراوانی بود. برخی از باغات دیوارهای گِلی کوتاهی داشت. در بالای یکی از این دیوارها لانۀ زنبوی بود با زنبورهای درشت و قرمز. دائم میرفتند داخل و برمیگشتند. مردم آن دیار به این زنبورها گُنج میگویند. زنبورهای خطرناکی هستند که با زنبورهای زرد کوچک فرق دارند؛ بخصوص نیششان! بلافاصله جای نیش ورم میکند و دردی وحشتناک مهمان آدم است.
یک روز صبح با داداش حشمت، داداش عزت و چند همبازی دیگر مشغول بازی بودیم. همان پیرزنی را دیدیدم که نان بر سر داشت میرفت؛ از همان بستههای بزرگ نانی که هر روز به شهر میآورد.
یکی از بچهها، که بزرگتر از همه بود و اغلب رهبر گروه، فکری به سرش زد. گفت وقتی پیرزن نزدیک لانۀ زنبور شد، یکی از ما با سنگی یا چیزی زنبوها را تحریک کنیم و فرار!
هیچ کس مخالفتی نکرد. من از بقیه کوچکتر بودم؛ جرات اعتراض هم نداشتم. اصلا همه چی فوری و ناگهانی بود. از لحظۀ پیشنهاد تا برنامهریزی و اقدام و عمل و فرار شاید کمتر از چند ثانیه بود!
از بین ما تقی از همه شرتر بود. به حساب خودش از همه شجاعتر. در جا گفت این با من! حتا بدون موافقت یا مخالفت دیگران در یک چشم به هم زدن، سنگی برداشت و از فاصله سه چهار متری کوبید به لانۀ زنبور و الفرار؛ درست زمانی که پیرزن نانفروش داشت از کنار لانۀ زنبور رد میشد!
حس ششم ما و تن و جسم ما هم وظیفهاش را به شکل شهودی میدانست! بلافاصله باید فرار میکردیم. دو پا داشتیم دو پای دیگر قرض کردیم و فرار. نتیجۀ کار از پیش معلوم بود اما به عواقب خطرناکاش اصلا فکر نکرده بودیم. از این به بعد دیگر کار زنبورها شروع میشد؛ بیمعطلی! همینجوریاش هم آماده بودند؛ بارها نوش جان کرده بودیم. فقط بهانه میخواهند. اصلا منتظر شیطنت ما بودند! ناگهان عصبانی از لانه آمدند بیرون و به نزدیکترین فرد، یعنی پیرزن بیچاره و از همه جا بیخبر حملهور شدند. پیرزن بیگناه جیغ کشید، چند بار افتاد، بلند شد، این ور و آن ور میرفت، بستههای نان از سرش افتاد و این ور و اون ور پخش و پلا شد. خلاصه این که ولکن نبودند و دنبالاش میکردند.
صحنه دردناکی بود. ما هم نسبتا به نقطۀ امنی رسیده بودیم. اما یواش یواش به جای خنده، حسی از ترس و گناه داشتیم. نمیدانستیم چه کار کنیم؛ هیچ کاری هم از دستمان بر نمیآمد. پیرزن هم در حال فرار، چادر گُل گُلیاش را روی صورتاش کشید تا از نیش زنبورهای دیگر در امان باشد. اما کار از کار گذشته بود؛ درد میکشید و دشنام میداد. مطمئن بودیم که نباید برگردیم؛ این شد که به فرارمان ادامه دادیم و از آن جا دور شدیم. دیگر نفهمیدیم چه بر سر پیرزن و ناناش آمد. حسی از شرم سراسر وجودمان را گرفته بود. همان موقع فهمیدیم که بازی احمقانهای بود. اما تضمینی برای توقف آن در آینده نبود. چون حس و حال یک لحظۀ این و آن، هر کس و هر چیزی، میتوانست جرقۀ این و آن معرکه باشد که هر روز کم و بیش درگیرش بودیم! و البته اغلب این گونه نیشدار نبودً! و اگر چیزی شبیه این بود بیشتر نصیب خودمان میشد. و هر بار متفاوت. نیش و نوش برخی از این حوادث هنوز در وجودم هست. زنبور، بخصوص زنبور درشت قرمز برای من یادآور نوعی تلخی و شرمساری است! و البته گاهی شیرینی و آرامش.

دستهبندی مقالات
- وبلاگ (4)
نوشتههای تازه
مقالات مرتبط با نویسنده
مدیریت دادهها (از دادههای سازمانی تا دادههای پژوهشی نویسندگان/ محققان/ دانشجویان) موضوعی برجسته در حوزهها و حرفههای مختلف است. کتابداری
کودکی، آموزش مقدماتی و خانواده حمید محسنی: استاد! یکی از اهداف اصلی بنده این است که برای خودم و جامعه

