زندگی با هفت خوان‌اش شیرین است! تلخ و شیرین یک‌ زندگی

نویسنده

رحمت الله فتاحی

بخشی از کتاب: گازاروک نوعی سوسک است از تیرۀ قاب‌بالان. گازاروک سبز براق (متالیک) و گازاروک طلایی براق، هر دو زیباست. بچه‌ها و نوجوانان بروجرد و ملایر این حشره را خیلی دوست دارند؛ شاید به خاطر پروازش به هنگام بازی با نخی که به پای آن می‌بستیم؛ یک سر این نخ مثل بادبادک همیشه به ما وصل بود. طبیعتا نمی‌توانست زیاد دور شود. به ناچار دور خودش در یک مسیر دایره‌ای چرخ می‌زد و چرخ می‌زد تا خسته شود. سکان پروازش دست ما بود! گویی خودمان داریم چرخ می‌زنیم با بدن‌مان. گازاروک حس پروازمان را غنی می‌کرد! کیفی داشت.
خوراک گازاروک شیرۀ بید بود. همان جا هم شکارش می‌کردیم. برخی آن را از باغات اطراف می‌گرفتند، به شهر می‌‌آوردند و می‌فروختند. تجارتی شده بود: سبزها یک قران و طلایی دو قران.
گازاروگ‌بازی گاهی شبیه یک کارناوال یا جشن خیابانی می‌شد که در فصل‌های خاص رونق بیشتری داشت؛ جا و مکان خاصی نمی‌خواست. کوچه، خیابان، پشت بام، هر جایی می‌توانستی پروازش دهی. محل پرواز بیشتر به کم و کیف نخ و بخصوص اندازه‌اش ربط داشت. قوت و قوّت پرنده و خلبان‌اش هم بی‌تاثیر نبود! با این حال، شانسی نسبتا برابر برای همه بود. تعداد زیادی کودک و نوجوان را در کوچه و خیابان می‌دیدی که هر کدام دارند برای خودشان گازاروک پرواز می‌دهند. پیرمردهای بیکار هم بیکار نبودند! کنار پیاده‌روها مشغول گازاروگ‌بازی بودند! هر وقت بازی‌مان تمام می‌شد، گازاروک را با یک حبه قندِ مرطوب داخل قوطی کبریت می‌گذاشتیم تا زنده باشند. حتا تماشای نمایش و رقابت در این و آن محل لذتی بود هیجان‌آور، چه برسد پرواز دادن‌اش.
داداش عزت ما هم مثل داداش عباد پر شر و شور بود. جایی بند نمی‌شد. گاهی شیطنت می‌کرد. به پند و اندرزها و بزرگ‌ترها گوش نمی‌داد. همان کاری را می‌کرد که می‌خواست؛ در دل‌اش بود. گازاروگ‌بازی یکی از آنها بود.
همین کار به نظر ساده برای خودش آدابی داشت؛ شور و هیجان به جا آوردن مراسم مقدماتی، دست کمی از خود بازی نداشت.
تابستان سال 1337 بود که با داداش حشمت و داداش عزت راه افتادیم پیاده به سوی چُغاسرخر (یا چغاسرخه) تا از درختان بید آن جا، گازاروگ شکار کنیم. چغاسرخر یک ییلاق پردرخت بود نزدیک بروجرد که الان یک منطقۀ گردشگری است. چغاسرخر یک رودخانۀ نسبتا بزرگ داشت که اطراف‌اش پر از درخت بید بود.
داداش عزت رفت بالای یکی از همان بیدهای بزرگ که چند تا گازاروک داشت دور و برش پرواز می‌کرد. گازاروگ‌هایی که بی‌آرام و قرار بودند؛ دائم این شاخ وآن شاخ می‌کردند؛ شاید در جستجوی شیره یا چیزی بودند.
خودمان دست کمی از گازاروگ نداشتیم؛ شکار گازاروگ چیزی شبیه پرواز و خطرات‌اش بود. پرانرژی بودیم و ماهر در بالا رفتن از دار و درخت‌؛ بدون ترس و وحشت از سقوط و درد و بلای آن.
این بار نوبت داداش عزت بود؛ رفت تا آن بالای بید و بالاتر تا بالاخره توانست دو گازاروک سبز بگیرد؛ گذاشت تو جیب‌اش و ادامۀ صعود و پرواز! درختی نسبتا بزرگ با شاخه‌های بلند و نازک. من و داداش حشمت فریاد می‌زدیم که همین دو تا کافی است! اما گوش‌اش به این حرف‌ها بدهکار نبود. می‌دانستیم که از آن به بعد شاخه‌ها ترد و شکننده است. شوخی‌بردار نبود.
دم غروب بود و همهمۀ رودخانه؛ هر چه بود شبیه “صدای پای آب” در شعرهای سهراب سپهری نبود که بعدها آن را خواندم. بلافاصله فهمیدم که آب‌ها نیز در برخورد با هم و با سنگ و صخره و تنۀ درخت می‌جوشد و می‌خروشد؛ صدایش تنها از پا و پاکی و روانی‌‌اش نیست؛ حتا نسبتی دارد با تپش قلب ما! و همین ترکیب است که صدا دارد. صدایی که گاه وحشتناک است؛ صدای یک پای نرم و آهسته نیست! ویرانگر است.
صدای عزت را به سختی شنیدم که می‌گفت یک گازاروک طلایی دیدم! دو قرانی! با التماس گفتم تو را به خدا بالاتر نرو. اما عزت تنها به صدایی گوش می‌کرد که در درون‌اش بود. صدا و همهمۀ بیرون را نمی‌شنید. حتا اگر به گوش‌اش می‌رسید.
گوشم به صدای رودخانه بود و نگاه‌ام به قسمتی از آب که پرعمق بود و جریان کمتری داشت. اما یک لحظه حس کردم که همۀ اینها ترکیب شده با صدایی که شبیه شکستن شاخ و برگ درخت است؛ تکه‌های سنگین‌تر چوب هم رسیده بود به همان جایی که نگاهم به آن بود. در کسری از ثانیه متوجه صداهایی شدم که دارد به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود؛ به همان سرعت همۀ نگاه و بدن‌ام به سمت آسمان شد و عزت که دارد با شاخ و برگ شکسته فرود می‌آید، و بلکه سقوط می‌کند! به سرعت رسید به پای درخت. همۀ اینها یک لحظه بود؛ عزت روی سنگ‌های کنار رودخانه فرش شده بود. دمر. اما دیدم که به همان سرعت بلند شده است.
دماغ عزت شده بود رودخانۀ خون. وحشت ما با دیدن خون بیشتر شد. اما فوری رفت کنار رودخانه و دارد سر و صورت‌اش را می‌شوید. خون بند نمی‌آمد و با رودخانه جاری شده بود.
کم‌کم داشت شب می‌شد و برگشت‌مان در آن تاریکی خطرناک بود. باید هر چه زودتر برمی‌گشتیم. بالاخره عزت با دماغ خون‌آلود از کنار رودخانه جلو افتاد و من و داداش حشمت پشت‌اش. خیلی می‌ترسیدم اما عین خیال‌اش نبود. با دو انگشت سوراخ‌های بینی‌اش را گرفته بود و تند می‌رفت. پیراهن‌اش خونی بود.
یک ربع بعد به خانه رسیدیم. مادر بیچاره با دیدن این همه خون روی پیراهن عزت، و دماغ ورم‌کرده‌اش وحشت کرد. عزت نمی‌توانست حرف بزند. من فوری با گریه ماجرا را گفتم.
انتظار یک کتک حسابی را می‌کشیدم اما مادر ترجیح داد زودتر خون دماغ عزت را بند آورد. بلافاصله او را به کنار حوض در وسط حیاط برد، سرش را خم کرد و با آفتابه شروع کرد به ریختن آب. تقریبا سه تا آفتابه پر آب ریخت روی سر عزت تا سرمای آب مانع خون‌ریزی شود. پیراهن عزت را نیز درآورد و انداخت توی تشت تا بعدا آن را بشورد.
نیم ساعتی گذشته بود از بند آمدن خون عزت. حالا دیگر نگران تنبیه سختی بودیم از مادر. اما ناغافل گفتم گازاروک، گازاروک! به فکر دو گازاروکی افتادم که توی جیب عزت بود. عزت فوری دست برد داخل جیب‌اش و این ور و آن ور کرد تا گازاروک را پیدا کند! اما خبری از آن موجود زیبای سبز براق نبود. ظاهرا وقت و هوش کافی داشتند تا فرار کنند.
هر سه تای ما درمانده بودیم؛ نه گازاروک سبز یک قرانی داشتیم و نه توانسته بودیم آن گازاروک طلایی دو قرانی را بگیریم که نزدیک بود جان‌مان را بگیرد و این همه عذاب کشیدیم. جرات این را هم نداشتیم که دوباره به چغاسرخر برگردیم. حتا دیدن گازاروک نیز حال‌مان را بد می‌کرد و پشت‌مان را می‌لرزاند.
یک کتک سیر هم به مادر بدهکار بودیم!

مشاهده پروفایل و دیگر آثار نویسنده کتاب

3.500.000 ریال

10 در انبار

بخشی از کتاب: گازاروک نوعی سوسک است از تیرۀ قاب‌بالان. گازاروک سبز براق (متالیک) و گازاروک طلایی براق، هر دو زیباست. بچه‌ها و نوجوانان بروجرد و ملایر این حشره را خیلی دوست دارند؛ شاید به خاطر پروازش به هنگام بازی با نخی که به پای آن می‌بستیم؛ یک سر این نخ مثل بادبادک همیشه به ما وصل بود. طبیعتا نمی‌توانست زیاد دور شود. به ناچار دور خودش در یک مسیر دایره‌ای چرخ می‌زد و چرخ می‌زد تا خسته شود. سکان پروازش دست ما بود! گویی خودمان داریم چرخ می‌زنیم با بدن‌مان. گازاروک حس پروازمان را غنی می‌کرد! کیفی داشت.
خوراک گازاروک شیرۀ بید بود. همان جا هم شکارش می‌کردیم. برخی آن را از باغات اطراف می‌گرفتند، به شهر می‌‌آوردند و می‌فروختند. تجارتی شده بود: سبزها یک قران و طلایی دو قران.
گازاروگ‌بازی گاهی شبیه یک کارناوال یا جشن خیابانی می‌شد که در فصل‌های خاص رونق بیشتری داشت؛ جا و مکان خاصی نمی‌خواست. کوچه، خیابان، پشت بام، هر جایی می‌توانستی پروازش دهی. محل پرواز بیشتر به کم و کیف نخ و بخصوص اندازه‌اش ربط داشت. قوت و قوّت پرنده و خلبان‌اش هم بی‌تاثیر نبود! با این حال، شانسی نسبتا برابر برای همه بود. تعداد زیادی کودک و نوجوان را در کوچه و خیابان می‌دیدی که هر کدام دارند برای خودشان گازاروک پرواز می‌دهند. پیرمردهای بیکار هم بیکار نبودند! کنار پیاده‌روها مشغول گازاروگ‌بازی بودند! هر وقت بازی‌مان تمام می‌شد، گازاروک را با یک حبه قندِ مرطوب داخل قوطی کبریت می‌گذاشتیم تا زنده باشند. حتا تماشای نمایش و رقابت در این و آن محل لذتی بود هیجان‌آور، چه برسد پرواز دادن‌اش.
داداش عزت ما هم مثل داداش عباد پر شر و شور بود. جایی بند نمی‌شد. گاهی شیطنت می‌کرد. به پند و اندرزها و بزرگ‌ترها گوش نمی‌داد. همان کاری را می‌کرد که می‌خواست؛ در دل‌اش بود. گازاروگ‌بازی یکی از آنها بود.
همین کار به نظر ساده برای خودش آدابی داشت؛ شور و هیجان به جا آوردن مراسم مقدماتی، دست کمی از خود بازی نداشت.
تابستان سال 1337 بود که با داداش حشمت و داداش عزت راه افتادیم پیاده به سوی چُغاسرخر (یا چغاسرخه) تا از درختان بید آن جا، گازاروگ شکار کنیم. چغاسرخر یک ییلاق پردرخت بود نزدیک بروجرد که الان یک منطقۀ گردشگری است. چغاسرخر یک رودخانۀ نسبتا بزرگ داشت که اطراف‌اش پر از درخت بید بود.
داداش عزت رفت بالای یکی از همان بیدهای بزرگ که چند تا گازاروک داشت دور و برش پرواز می‌کرد. گازاروگ‌هایی که بی‌آرام و قرار بودند؛ دائم این شاخ وآن شاخ می‌کردند؛ شاید در جستجوی شیره یا چیزی بودند.
خودمان دست کمی از گازاروگ نداشتیم؛ شکار گازاروگ چیزی شبیه پرواز و خطرات‌اش بود. پرانرژی بودیم و ماهر در بالا رفتن از دار و درخت‌؛ بدون ترس و وحشت از سقوط و درد و بلای آن.
این بار نوبت داداش عزت بود؛ رفت تا آن بالای بید و بالاتر تا بالاخره توانست دو گازاروک سبز بگیرد؛ گذاشت تو جیب‌اش و ادامۀ صعود و پرواز! درختی نسبتا بزرگ با شاخه‌های بلند و نازک. من و داداش حشمت فریاد می‌زدیم که همین دو تا کافی است! اما گوش‌اش به این حرف‌ها بدهکار نبود. می‌دانستیم که از آن به بعد شاخه‌ها ترد و شکننده است. شوخی‌بردار نبود.
دم غروب بود و همهمۀ رودخانه؛ هر چه بود شبیه “صدای پای آب” در شعرهای سهراب سپهری نبود که بعدها آن را خواندم. بلافاصله فهمیدم که آب‌ها نیز در برخورد با هم و با سنگ و صخره و تنۀ درخت می‌جوشد و می‌خروشد؛ صدایش تنها از پا و پاکی و روانی‌‌اش نیست؛ حتا نسبتی دارد با تپش قلب ما! و همین ترکیب است که صدا دارد. صدایی که گاه وحشتناک است؛ صدای یک پای نرم و آهسته نیست! ویرانگر است.
صدای عزت را به سختی شنیدم که می‌گفت یک گازاروک طلایی دیدم! دو قرانی! با التماس گفتم تو را به خدا بالاتر نرو. اما عزت تنها به صدایی گوش می‌کرد که در درون‌اش بود. صدا و همهمۀ بیرون را نمی‌شنید. حتا اگر به گوش‌اش می‌رسید.
گوشم به صدای رودخانه بود و نگاه‌ام به قسمتی از آب که پرعمق بود و جریان کمتری داشت. اما یک لحظه حس کردم که همۀ اینها ترکیب شده با صدایی که شبیه شکستن شاخ و برگ درخت است؛ تکه‌های سنگین‌تر چوب هم رسیده بود به همان جایی که نگاهم به آن بود. در کسری از ثانیه متوجه صداهایی شدم که دارد به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود؛ به همان سرعت همۀ نگاه و بدن‌ام به سمت آسمان شد و عزت که دارد با شاخ و برگ شکسته فرود می‌آید، و بلکه سقوط می‌کند! به سرعت رسید به پای درخت. همۀ اینها یک لحظه بود؛ عزت روی سنگ‌های کنار رودخانه فرش شده بود. دمر. اما دیدم که به همان سرعت بلند شده است.
دماغ عزت شده بود رودخانۀ خون. وحشت ما با دیدن خون بیشتر شد. اما فوری رفت کنار رودخانه و دارد سر و صورت‌اش را می‌شوید. خون بند نمی‌آمد و با رودخانه جاری شده بود.
کم‌کم داشت شب می‌شد و برگشت‌مان در آن تاریکی خطرناک بود. باید هر چه زودتر برمی‌گشتیم. بالاخره عزت با دماغ خون‌آلود از کنار رودخانه جلو افتاد و من و داداش حشمت پشت‌اش. خیلی می‌ترسیدم اما عین خیال‌اش نبود. با دو انگشت سوراخ‌های بینی‌اش را گرفته بود و تند می‌رفت. پیراهن‌اش خونی بود.
یک ربع بعد به خانه رسیدیم. مادر بیچاره با دیدن این همه خون روی پیراهن عزت، و دماغ ورم‌کرده‌اش وحشت کرد. عزت نمی‌توانست حرف بزند. من فوری با گریه ماجرا را گفتم.
انتظار یک کتک حسابی را می‌کشیدم اما مادر ترجیح داد زودتر خون دماغ عزت را بند آورد. بلافاصله او را به کنار حوض در وسط حیاط برد، سرش را خم کرد و با آفتابه شروع کرد به ریختن آب. تقریبا سه تا آفتابه پر آب ریخت روی سر عزت تا سرمای آب مانع خون‌ریزی شود. پیراهن عزت را نیز درآورد و انداخت توی تشت تا بعدا آن را بشورد.
نیم ساعتی گذشته بود از بند آمدن خون عزت. حالا دیگر نگران تنبیه سختی بودیم از مادر. اما ناغافل گفتم گازاروک، گازاروک! به فکر دو گازاروکی افتادم که توی جیب عزت بود. عزت فوری دست برد داخل جیب‌اش و این ور و آن ور کرد تا گازاروک را پیدا کند! اما خبری از آن موجود زیبای سبز براق نبود. ظاهرا وقت و هوش کافی داشتند تا فرار کنند.
هر سه تای ما درمانده بودیم؛ نه گازاروک سبز یک قرانی داشتیم و نه توانسته بودیم آن گازاروک طلایی دو قرانی را بگیریم که نزدیک بود جان‌مان را بگیرد و این همه عذاب کشیدیم. جرات این را هم نداشتیم که دوباره به چغاسرخر برگردیم. حتا دیدن گازاروک نیز حال‌مان را بد می‌کرد و پشت‌مان را می‌لرزاند.
یک کتک سیر هم به مادر بدهکار بودیم!

بر شانۀ غول‌ها  (مقدمۀ مهری پریرخ) 11

چرا سرگذشتنامه خودم؟. 15

خانواده من در یک قاب.. 19

دوره نخستکودکی و بازیگوشی21 (1330 تا 1340) 21 فروش سهم غذا به عشق دوچرخه‌ 23 استخوان قلم روی پشت بام. 25 دردسر اسکناس پنج تومنی.. 27 کتک، حوض، و آدم شدن. 29 سرخپوستان در حمام. 31 کلک ناموفق برای ورود به مدرسه. 33 یک خبر بد به داداش عزت روی آلاچیق درختی.. 35 چپق دایی مختار. 37 سفر شبانه  با خر، لحاف ساتن و خطر گرگ‌ها 39 پناه به خرسبد انگور و نفرت از مدرسه. 41 شاگرد بستنی‌فروش در حسرت یک بستنی خوشمزه 43 زنبور و پیرزن نان‌بر‌سر! 45 قصه‌های خواهرم، اقدس سادات.. 47 گازاروک و آن ماجرای تلخ. 49 حوض آب و عشق بی فرجام. 53 آتش در کارنامۀ مدرسه. 55 ماجرای پناه سعدی به کوه و درگیری‌اش با ژاندارمری.. 57 اسکناس و تمیزکاری دماغ! 59 مشهد با واگن پست.. 61 خرجی ماهانه در آتش… 65 کلک در شیرخط‌بازی.. 67 جنگ ایران و روم  در محله ما 69 خرابکاری در روز استقبال از شاه و شهبانو. 71 تئاتر خانگی، پسرک محروم  و درخواست مادرش… 73 شش خواهر برای شش برادر. 75 عیدی آقای وکیلی و عُقده داداش عزت.. 77 زحمت و رحمت کتاب‌خوانی.. 79 آقای چابک و دستمزد من در مزرعۀ چغندر! 81 کلاه‌برداری! 85 نمایش در نمایش! 87 درس جبر همراه با ترس و اردنگی! 89 لوله‌‌نوردی در تاریکی! 91 اِس‌اِس‌های نازی! 93 از پلنگ‌خانۀ مدرسه تا سینما با همکلاس‌ام، داداش حشمت! 95 موتور درس‌‌ام روشن شد در شاهرود،  و خموشی عشق! 97 ناکامی در کنکور، کارگری در کارخانه قند. 99

دوره دوم: جوانی و زندگی دانشگاهی (1349 تا 1355) 103

خبر بزرگ کنکور در کیوسک آقای اکرامی! 105 آغاز زندگی دانشگاهی و حس فضایی نو. 107 پیک‌نیک‌های دور از گارد. 109 نوروز  دانشجویی در جنوب ایران و دنیایی از خاطره ها 111 شوخ و شیرین دانشکده و کلاس… 115 ترجمۀ همکلاسی‌های یزدی و بامزه ما! 119 بورس شاگرد اولی، تدریس دانشجویی، و یک خاطره تلخ. 121 اعتصاب و غرور دانشجویی؛ خواسته‌هایی که نمی‌فهمیدیم! 123 پایان کارشناسی و آغاز خدمت وظیفه. 125 تنبیه پیاده‌‌‌روی 80 کیلومتری به دارنگون. 127 انتقال به پادگان تربت جام، از قادر سه زنه تا سرباز کوثری با آرزوی خوانندگی! 129

دوره سومادامه تحصیل، کار، و ازدواج در تهران. 131

قبولی هم‌زمان در دو رشته ارشد. 133 هم‌اتاقی های خبیث من! 135 شغلی در کتابخانه یک مؤسسه ایده‌آل! 137 روزهای انقلاب، سر پرشور و خطاهای من.. 139 چه ازدواجی! 143 انتقال به دانشگاه تهران و فضایی تازه 147 انقلاب فرهنگی، تعطیلی دانشگاه‌ها و شکوفاشدن هنر نقاشی من! 149 تازه عاشق او شده بودم! 151 شادی و زیبایی یک تولد. 153 داستان مخالفت با انتقال‌ام به کتابخانه مرکزی دانشگاه مشهد. 155

دوره چهارمانتقال به مشهد، خدمت در دانشگاه فردوسی و آغاز یک زندگی تازه. 157

انتقال به مشهد و کتابخانه مرکزی دانشگاه 159 راه‌اندازی کاردانی کتابداری و 5 سال انتظار و استرس عضویت در هیئت علمی.. 161 یک ضربۀ هولناک! 163 سیب عباسی برای فرناز! 165 در اولویت قرار نگرفته‌اید! 167 داستان اداره بورس و اعزام! 169 حوادث آماده شدن نهایی به قصد استرالیا 171

دوره پنجمتحصیل و زندگی در استرالیا 173

ره‌توشه‌های سفر به دیار کانگورو برای کسب دانش… 175 گشت و گذار در استرالیا 181 سرطان تیروئید در آستانه تکمیل رساله دکترا 183 موفقیت رسالۀ دکترا و دعوت ویژه به همایش بین‌المللی کانادا 187 رد تدریس در دانشگاه واشنگتن: دیوانه‌ام خواندند؟! 189 دوستان هم‌دورۀ دکترا در دانشگاه نیوساوت ولز استرالیا 191 کلاه یونانی بر سر ایرانی؟! مگه می‌شه؟! 195

دوره ششمبازگشت به ایران، معلمی و تلاشی عاشقانه (1376 تا 1394) 197

بازگشت افتخارآمیزمان به وطن و نخستین ضربه‌ها! 199 شور و حال خانوادگی در فرودگاه مشهد! 203 گرمابه عمومی فامیلی و کانادادرای.. 205 آغاز کار در دانشگاه و برخورد عجیب دانشگاه 207 باز هم فداکاری همسر! 209 کناره‌گیری از معاونت پژوهشی دانشکده 211 ایجاد تحول در یک سازمان بزرگ… 213 راه‌اندازی گروه بحث الکترونیکی (LIS) 215 مسئولیت خدمت در انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران. 217 بزرگ‌داشت‌ها و یادبودهای انجمن برای تکریم از مقام و منش همکاران. 221 لطف هم‌حرفه‌ای‌ها (همایش بزرگ‌داشت من) 223 نزدیک بود شهید راه کتاب شوم! 227 دو خاطره از ارفاق به دانشجویان. 229 راه‌اندازی شاخه ایرانی انجمن بین‌المللی سازماندهی دانش… 231 تلاش‌ برای راه‌اندازی نظام ملی اطلاع‌رسانی ناکام ماند! 233 تجربه‌های عضویت در هیئت نظارت و ارزیابی آموزش عالی استان. 235 عضویت در کمیته برنامه‌ریزی رشته و تصویب گرایش‌ها و رشته‌های تازه 239 داستان تغییر نام رشته و بازتاب‌های آن. 243 نزول اجلال وزیر علوم و ریاست دانشگاه به خانه ما 247

دوره هفتمو اما بعد … (پایان یا پیام ؟) (1394 تا سرنوشت) 249

بازنشستگی.. 251 مروری بر کارنامه علمی و حرفه‌ای‌ام. 253 شرکت در همایش‌های بین‌المللی و فرصت‌های مطالعاتی.. 259 سفرهای داخلی و خارجی با یک دنیا یادگیری.. 267 منش استادی در عصر ما 271 انتظار من از دست پرورده‌ها که برآورده نشد! 279 اندیشه‌ها و دغدغه‌های حرفه‌ای من.. 281 خنثی‌سازی یا هم‌افزایی؟ مسئله جامعه ما این است! 285 در مسیر ترویج اصلاحات اجتماعی.. 289 امیدوارم پایان زندگی من، پیامی باشد برای فرزندان این سرزمین.. 291 پیوست   293

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زندگی با هفت خوان‌اش شیرین است! تلخ و شیرین یک‌ زندگی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیگر محصولات مرتبط