برشی از خاطرات پروفسور جعفر مهراد در گفتگو با حمید محسنی

جعفر مهراد

فهرست مطالب...

کودکی، آموزش مقدماتی و خانواده

حمید محسنی: استاد! یکی از اهداف اصلی بنده این است که برای خودم و جامعه روشن کنم که چگونه مهراد رشد کرد و شد استاد دانشگاه شیراز؟ شد رئیس بخش علم اطلاعات و کتابداری؟ شد رئیس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شیراز؟ شد بنیانگذار مرکز منطقه‌ای اطلاع‌رسانی علوم و فناوری کشور؟ شد بنیانگذار آی‌اس‌سی؟ شد چهره ماندگار علمی کشور؟ و این همه خدمات آموزشی، علمی، و حرفه‌ای ارائه کرد؟ فکر می‌کنم اولین و جذاب‌ترین پرسش من دربارۀ فضای خانوادگی رشد شماست. لطفا درباره خودتان و خانواده‌تان بفرمایید. دوست دارم همراه با توصیف فضای حسی، عاطفی، و خانوادگی باشد. اول از همه شاید بهتر باشد از دوران کودکی شروع کنید. لطفا فضای نوستالژیکی را توصیف کنید که در آن زندگی و رشد کردید؟

پروفسور جعفر مهراد: من در 23 مهر 1325 در خیابان صائب تبریز و در یک خانوادۀ متوسط به بالا متولد شده‌ام؛ خانواده‌ای مذهبی و تجاری. نام قبلی این خیابان که در سال 1336 طراحی و ساخته شد، خیابان زندان یا زیندان کوچه‌سی بود؛ به این دلیل که زندان شهر در آن جا بود. در سال 1350 زندان مرکزی شهر در تقاطع خیابان راهنمایی (به سمت کوی ولیعصر) تاسیس شد، و زندان قدیمی به کلانتری 5، اداره گذرنامه، اداره اماکن، آموزشگاه پلیس، باشگاه ورزشی پارس و خانه‌های سازمانی تغییر کاربری داد.

دومین فرزند خانواده‌ هستم. برادرم علی‌اکبر دو سال از من بزرگ‌تر بود. ارتباط سنتی با قوم و خویش جزو برنامه‌های مرتب و منظمی بود که از کودکی به یاد دارم؛ به‌ویژه در پایان هفته. منزل ما محل این دید و بازدیدها بود. به عنوان بزرگتر فامیل، در خانه ما همیشه به روی اقوام و خویشاوندان باز بود. پنجشنبه‌ها بیشتر خوشحال بودیم، زیرا مادربزرگ مادری و پدری هر پنج‌شنبه شب مهمان ما بودند، رسمی دوست‌داشتنی و پسندیده. اکنون که به آن روزها فکر می‌کنم خاطرات زیادی زنده می‌‌‌شود.

نام محلۀ ما لیل‌آباد یا به ترکی لیلاوا بود که بسیار هم در تبریز معتبر است. خانۀ ما در  همین محله بود. الان این نام‌ها تغییر کرده است؛  هوای تبریز چهار فصل بود اما با زمستانی بسیار سرد.

ساختمان آی اس سی در شیراز

ساختمان جدید آی اس سی که به همت پروفسور جعفر مهراد تاسیس شد.

ما بچه‌ها در شرایطی بزرگ شدیم که خانواده ما معمولا اجازه نمی‌داد بیرون منزل با بچه‌های کوچه و خیابان وقت بگذرانیم. دور و بر خانۀ ما بیشتر باغ و مزرعۀ کشاورزی بود و مردم مشغول کار و زندگی بودند. اقوام و خویشان ما هم باغات بزرگی داشتند.

حسین خان باغبان از مشروطه‌خواهان و هم‌رزمان ستارخان نیز در محله ما یعنی لیلاوا زندگی می‌کرد. او اهل سردرود، روستایی در نزدیکی تبریز بود. ایشان شوهر عمۀ پدر من بود. کار وی باغبانی و کشاورزی بود. دو نوه پسری ایشان، حاج ابراهیم و حاج غلام از یادگاران همین خانواده پرافتخار تبریز هستند. شاید به همین دلیل هم نام خانوادگی‌شان را موقع گرفتن شناسنامه، برزگری انتخاب کردند. باغ این‌ها در همان منطقه اطراف ما بود. کشاورزی سنتی داشتند. سطح زمین‌ها نسبتا وسیع بود، از درختان مثمر گرفته تا تولیدات دامی و زراعی. بخشی از اوقات فراغت ما به ویژه در دوران کودکی به اتفاق خانواده در همین باغات سپری شده است.

مرسوم بود که در دوران کودکی هر روز صبح شیر در منزل می‌آوردند! نمی‌دانم از مواد غذایی سرشار از ویتامین و مواد مغذی آن اطلاع داشتند یا خیر، اما نوشیدن شیر را هر روز صبح برای سلامت جسم ضروری می‌دانستند. صبحانه با خوردن نان لواش پخت خانگی و پنیری  شروع می‌شد که تولید خودی بود. خوردن سرشیر با عسل هم لذت‌بخش بود برای من.

یادم هست که در دوران کودکی، دبستان و دبیرستان همیشه در دهۀ اول محرم در خانۀ ما مراسم مذهبی برپا بود. شام شب تاسوعای مسجد محل که قائمیه نام دارد به عهده خانواده ما بود!

کتابخانه مرکزی دانشگاه شیراز

کتابخانه و مرکز اسناد دانشگاه شیراز و محل استقرار اولیه مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری و آی اس سی

مراسم مذهبی می‌رفتیم مسجد قائمیه، روبروی منزل ما و جنب کوچه غلام باغبان. دسته‌جات زودتر می‌آمدند. از اول محرم تا نهم که شب تاسوعاست، پدرم با معتمدین محل جلوی دسته حرکت می‌‌‌‌کردند و ما هم کنارش  بودیم. 

پدرم حاج رسول مهراد، حاج عبدالحسین سجودی، حاج جواد آقا برق لامع و حاج محمد رشید منافی  و حاج آقا عماد جزو معتمدین محل بودند. هویت فرهنگی و هویت اجتماعی ما به این صورت شکل گرفت، معتمدین محل ظرفیت‌های بالقوه‌ای در برقراری ارتباط بهتر با مردم داشتند و به مردم کوچه و بازار کمک می‌کردند. اینها احساس مسئولیت می‌کردند و برای حل مشکلات مردم که در آن دوران کم نبود پیش‌قدم بودند. دامنه کمک‌ها محدود نبود!

در دبیرستان نه‌کلاسه سعدی با فرزندان این تیپ افراد همکلاس بودیم و درس می‌خواندیم. پیدا کردن دوست سخت نبود. تا سال‌های متمادی با هم دوست بودیم. به‌ندرت دوستان‌مان تغییر می‌کرد. نام همه این دوستان از مقاطع مختلف تحصیلی را الان به یاد دارم.

آن موقع که کتاب و مجله (خیلی کم) و رسانه‌های امروز معمول نبود. رادیو چرا! رادیوهای بسیار خوب داشتیم. سرگرمی و دریافت اطلاعات دربارۀ جهان عمدتا از رادیو باکو بود. بسیار شفاف بود و در تبریز به راحتی شنیده می‌شد. لذا تفریح یا سرگرمی از نوع کتاب در زندگی معمول نبود. واقعیت این است که در دهه 1320 و اوایل دهه 1330 مجله و نشریه به این صورت معمول نبود و در میان مردم حضور نداشت. لذا، بخش بزرگی از اوقات کودکی ما در کنار خانواده بود.

از نظر پوشاک، خورد، خوراک، معیشت و تسهیلات آن زمان نسبتا مرفه بودیم؛ هیچ وقت پدرم لباس آماده برای ما نخرید. پارچه می‌گرفت و ما را می‌برد خیاط‌خانه. از کت و شلوار تا پیراهن و پالتو  را برای ما می‌دوختند. کفش هم همین‌جور. چرم و کفش در تبریز به وفور بود. ما را می‌برد کفاشی. قالب پا را با کاغذ و مداد می‌کشیدند و کفش می‌دوختند. آب شرب خانه‌ها در آن سال‌ها نوبتی و از سردابه تامین می‌شد. ما جزو نخستین خانواده‌هایی بودیم که در تبریز آب  لوله‌کشی داشتیم.

 یادم نیست در دوران کودکی به تنهایی بیرون از منزل رفته باشیم. شکاف طبقاتی بود و بدآموزی و این‌ها. سواد کم بود و زندگی همه سنتی. برخی از رفتارها و فضاهای ناشی از بی‌سوادی و فرهنگ غلط بین توده مردم رایج بود. پدر و مادرمان شاید به همین دلیل مانع اختلاط ما با بچه‌های کوچه و محل بودند. حتی اجازه هم ندادند در مدارس دولتی ثبت نام کنیم. دبستان شش‌کلاسه دکتر شفق در لیلاوا کوچه واعظ به تازگی تاسیس شده بود. فاصله منزل تا این مدرسه بسیار کوتاه و در عین حال دسترس‌پذیرتر بود. اما دبیرستان خصوصی سعدی و راه دور آن را ترجیح  دادند. شش‌هفت ساله بودم که من را در دبیرستان سعدی گذاشتند؛ مدرسه‌ای نزدیک بازار بزرگ تبریز که از منزل ما نسبتا دور بود. پدرم به مدارس دولتی چندان اعتقادی نداشت. بر این باور بود که آموزش مدارس خصوصی بهتر از دولتی است. گفتم که مدرسه دولتی دکتر شفق نزدیک بود و تازه‌تاسیس. اما تقریبا غیر از عموزاده‌ها، فرزندان سایر خویشاوندان ساکن در حوالی خیابان صائب عموما در مدرسه دکتر شفق درس می‌خواندند.

دبیرستان سعدی از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر دایر بود. برای جلوگیری از رفت و آمد طولانی، ناهار در محیط مدرسه و در کنار سایر همکلاسی‌ها صرف می‌شد. گزینه‌های زیادی برای انتخاب نبود، اما خوراکی‌هایی که از منزل می‌آوردیم همگی سالم بود و برای تغذیه و درس خواندن ما نیز اهمیت زیادی داشت. فضای آموزشی و پرورشی مناسبی داشت. دانش‌آموزان این مدرسه با هزینه شخصی درس می‌خواندند. رئیس دبیرستان ما جناب آقای عطایی و ناظم جناب آقای مکبری بود.

مدرسه نسبتا شلوغی بود. 20 تا 30 دانش‌آموز در هر کلاس بودیم. معمولا فرزندان خانواده‌های نسبتا مرفه در این مدرسه بودند. فضای پرورشی مانند امکانات ورزشی کاملا فراهم بود، اما از کتاب و کتابخوانی خبری نبود! آموزگاران بسیار خوب و برجسته‌ای هم داشتم. یاد آقایان نگهداری، داوران و سیاح همیشه برایم گرامی است. در چنین محیطی بود که آموزش دیدم و تربیت شدم.

حمید محسنی: مشخص است که خانواده  نسبت به رفتار و آموزش بچه‌های خانواده حساس بود؟

استاد مهراد: بله! بسیار حساس بود! تا حدی که بعد از گرفتن لیسانس در سال 1348 مرا فرستادند به انگلستان تا ادامۀ تحصیل دهم. معنایش توجه بود! برای خانواده مهم بود که چه بپوشیم! کدام مدرسه برویم! و با چه کسی نشست و برخاست کنیم! این را حقوق والدین نسبت به فرزندان می‌دانم. این همان تربیت اجتماعی است. حسن رفتار و ادب اهمیت داشت. اکنون بعد از گذشت دهه‌ها، همدلی و مسئولیت‌پذیری‌ام را ناشی از نهاد خانواده می‌دانم.

محسنی: شغل پدرتان چی بود؟

پروفسور مهراد: پدرم، مرحوم حاج رسول، از تجار تبریز بود؛ تاجر پنیر و عسل بود. از اطراف  و اکناف تبریز و از دامداران سنتی شیر را پیش ‌خرید می‌کرد و کار اصلی‌اش تولید پنیر بود. در اطراف تبریز کارخانۀ‌های سنتی داشت و پنیر می‌زد. پاییز هم خیار شور تولید می‌کرد؛ در منطقه باسمنج، پای کوه‌های سهند، که امروز محله اعیان‌نشین تبریز است. توزیع هم کلی و در حجم بزرگ بود. محدوده بازرگانی نیز وسیع بود. حتی تهران را پوشش می‌داد. پدر مرحومه مادرم معروف به حاج حسن تلگرافچی جزو نخستین کارشناسانی بودند که به استخدام اداره پست و تلگراف تبریز درآمده بود. به شغل خود وارد بود و یک کارشناس فنی بود.

حمید محسنی: از برادران و خواهران بگویید.

پروفسور جعغر مهراد: حاصل زندگی مشترک پدر و مادرم پنج فرزند است: علی‌‌اکبر، من، حبیب، مهدی و حمید. پنج تا برادر بودیم. علی‌اکبر، حبیب و حمید به رحمت خدا رفتند. مهدی الان انگلستان است. مدیریت بازرگانی خوانده و زندگی آرام و آسوده‌ای دارد. صاحب چهار فرزند، دو دختر و دو پسر است . من هم که در علوم اطلاعات و کتابداری تحصیل کردم و فرزند دوم خانواده هستم.

والدین من دختر نداشتد. خیلی هم دوست داشتند.  جای خواهر در زندگی خانوادگی ما خالی است!

برادر بزرگترم علی‌اکبر همکار پدرم بود. دوره دبیرستان را تمام کرد اما زودتر از آن نیز در معیت پدر و همراه او بود. مهدی بعد از دبیرستان برای ادامه تحصیل عازم انگلستان شد و همان جا ماند. حبیب روماتیسم قلبی داشت. دریچه قلبش آسیب دیده بود. نیاز به درمان یا تعویض دریچه قلب داشت. بسیار تلاش شد ولی نتیجه‌ای نداد. آن موقع من بعد از کارشناسی  برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته بودم. همان موقع بود که حبیب در نوجوانی به رحمت خدا رفت. علت ترک تحصیل و برگشتم از انگلستان نیز همین بود. حمید ما به خاطر بیماری قند در 25 اسفند 1398 فوت کرد.

حمید محسنی: اگر فوت ناگهانی برادرتان نبود احتمالا شما هم  در انگلستان می‌ماندید؟ و سرنوشت‌تان چیز دیگری بود؟!

استاد مهراد: نمی‌دانم که می‌ماندم. آن موقع جوان بودم و چنین چیزی در ذهنم نبود!

محسنی: چی شد که رفتید به انگلستان؟

استاد مهراد: در رفتن من به انگلستان مرحوم دکتر حسین شکویی خیلی نقش داشت. ایشان در تشویق پدرم هم بسیار موثر بود. خیلی هم بر من تاثیر گذاشت. بدون تردید نقش ایشان و تاثیر وی در شخصیت من انکارناپذیر است. در دبیرستان معلم من و در دانشگاه تبریز استادم بود، اما بیشتر با هم دوست بودیم و با افکار بلندش راه علمی را به من نشان داد. ایشان برادر مرحوم دکتر علی شکویی است که بنیان‌گذار گروه کتابداری دانشگاه آزاد بود.

محسنی: مرحوم دکتر حسین شکویی در دانشگاه تربیت مدرس هم بودند؟

استاد مهراد: بله. ایشان پدر علم جغرافیای نوین ایران است. کافی است در اینترنت جستجو کنید تا با عمق و گستره دانش وی آشنا شوید. از طرف خانواده مادری با هم فامیل هستیم. برادرش علی هم‌رشتۀ ما بود که از ترکیه فارغ‌التحصیل شده بود. مرحوم دکتر علی شکویی هم در دانشگاه تربیت مدرس زحمات زیاد کشید.

در دوره کارشناسی دائما با تعدادی از دانشجویان می‌رفتیم منزل مرحوم دکتر حسین شکویی. در کتابخانه‌اش میز مطالعه هم داشت، اما غالبا روی فرش می‌نشست و کتاب‌ها و انواع مجلات علمی روی زمین پخش بود. زمانی که انگلستان بودم نیز با من ارتباط داشت و کتاب‌های مورد علاقه را از طریق من تهیه می‌کرد! یعنی من از آن جا برایش می‌خریدم و می‌فرستادم.

تحصیلات دبیرستان

محسنی: بد نیست همین جا وارد خاطرات دبیرستان شما شویم.

استاد مهراد: در دوره دبیرستان به سنی رسیده بودم که دیگر احساس استقلال و هویت می‌کردم. برعکس ابتدایی و دبستان که بیشتر تاثیرپذیر و تابع و نقش‌پذیر بودم! با این حال یادم نیست که گسستی بین ما و خانواده بوده باشد. مثلا حرف پدر و مادر را نشنویم یا برعکس؛ و یا تنش و ناسازگاری باشد! خانواده هم این خصوصیت را داشت. مدرسه همین ویژگی را تکمیل می‌کرد. در دوره متوسطه دوم، بنا به علاقه شخصی رشته ادبی را انتخاب کردم و در دبیرستان لقمان ثبت نام کردم. دبیرستان لقمان در مرکز شهر تبریز و در کنار استانداری، بانک ملی، شهربانی وقت، اداره دارایی و نزدیک بازار بزرگ بود. آقای رضایی مدیرمان بود و آقای اشرفی ناظم دبیرستان. دبیران نازنینی مثل آقای دکتر جلیل تجلیل، دکتر جعفر شعار، دکتر سلیم، مرحوم آقای دکتر حسین شکویی، و ده‌ها دبیر دیگر داشتیم که از برجستگان و سرآمدان معلمی و نقش‌آفرین بودند. قدرت تفهیم و تدریس این دبیران در همه درس‌ها کم نظیر بود. اخلاق و روش و منش آن‌ها مثال زدنی است. موفقیت من و بقیه ناشی از تربیت درست این آقایان بود. البته آقایان شکویی و تجلیل آن موقع دکتر نبودند. جناب تجلیل عربی درس می‌داد و استاد شکویی جغرافیا؛ هر دوی آن‌ها برجسته و انگشت‌نما بودند. بدین ترتیب، زمینه برای رشد و رقابت و برتری‌جویی در پرتو این آموزگاران و دبیران پرتلاش تا حد زیادی مهیا بود. دبیر محترم  آقای شعار در خارج از وقت مدرسه برای دانش‌آموزان کم‌استعداد کلاس‌های تقویتی عربی برگزار می‌کرد. این کلاس‌‌ها رایگان و با میل و اشتیاق وافر دایر بود!

از اتفاقات جالب توجه در زندگی من افتخار دانشجویی چهره‌های ماندگاری چون مرحوم استاد دکتر حسین شکویی، پدر علوم جغرافیایی ایران و استاد دکتر جلیل تجلیل، استاد زبان و ادبیات فارسی و عرب و مرحوم دکتر یدالله فرید، استاد جغرافیای دانشگاه تبریز است.

کتابخانه کوچکی در دبیرستان لقمان داشتیم در جنب اتاق مدیر مدرسه. در اتاق همیشه بسته بود. کلید اتاق را از مدیر مدرسه می‌گرفتیم. عادت به مطالعه عمیق وجود نداشت. پایه کتابخوانی نداشتم! گفتم که عادت به خواندن از دوران کودکی نیز شکل نگرفته بود. اما همین مکان کوچک به خاطر دبیران روشن‌ضمیر که به نگارش مقاله و انجام تکالیف درسی بر پایه خواندن کتاب‌ها تاکید می‌کردند جمعیت زیادی از دانش‌آموزان را با خواندن و مواد و منابع علمی آشنا ساخت. بیشتر کتاب‌ها دربارۀ تاریخ، جغرافیا، ادبیات، دیوان شعرا و تعداد زیادی منابع عربی بود، همراه با  دو سه واژه‌نامه انگلیسی، فارسی، عربی و فرانسه. به هر حال، این تفکر میان معلمان رایج بود، گرچه  نظام آموزشی بیشتر معلم‌محور بود. یکی از کارکردهای این کتابخانه این بود که از آن برای تولید روزنامه دیواری استفاده می‌کردیم که کار سختی بود آن موقع؛ هم نوشتن با دست و هم تهیه مطالب آن. یکی از جالب‌ترین بخش‌های روزنامه دیواری، مصاحبه بود که عمدتا با دبیران همان دبیرستان انجام می‌شد. معلم تاریخی داشتیم به نام آقای قادری که در رادیو تبریز برنامه اجرا می‌کرد. در کلاس درس ایشان اغلب صدای او را با رادیو مجسم می‌کردیم. خیلی همکاری می‌کرد. رادیو آن موقع در خیابان شاه (طالقانی فعلی) قرار داشت؛ تقریبا در مرکز تبریز بود و برای ما که از ناحیه‌های مختلف شهر می‌آمدیم تقریبا دسترس‌پذیر بود. مطالب اجتماعی، آموزشی، فرهنگی و تاریخی روزنامه دیواری را با راهنمایی و کمک وی و با استفاده از آرشیو رادیو تهیه می‌کردیم. تجربه خوبی بود. نحوه تهیه روزنامه دیواری تاثیر زیادی در چگونگی نگاه ما به فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی داشت. حالا که به گذشته، به ویژه دوران کودکی  بر می‌گردم از این که در آن دوره کتابخانه نبود و کتابخوانی نیر رواج نداشت زیاد تاسف نمی‌خورم. به هر حال، کتابخانه مدرسه منابع زیاد نداشت، اما برای اهداف مدرسه خوب بود. یک چیز عجیب برایم این بود که مجله‌هایی مثل وحید، اطلاعات هفتگی و جوانان امروز را داشت. مرتب بود. اما هدف‌دار نبود. واژه‌نامه هم بود. دبیر زبان ما آقای پرویزی پیوسته از واژه‌نامه استفاده می‌‌کرد. کلاس درس ایشان بدون آن برگزار نمی‌شد.

معلمان ما نسبت به زمان خود همه شیک بودند، منظم بودند، آراسته بودند. ما هم با ظاهری آراسته به مدرسه می‌رفتیم.

یک نکته خوب این که در دبیرستان لقمان بچه‌هایی بودند از شهرستان‌هایی که رشته ادبی نداشتند. چه دوستان خوبی بودند! دانش‌آموزان خوب و درس‌خوان! گرچه در این سن و سال به خانواده، همراهی و راهنمایی نیاز بود اما افت تحصیلی در بین این دانش‌آموزان نبود. از این رو سرنوشت آینده‌شان را به خوبی رقم زدند. بعضی از این بچه‌ها موسیقی بلد بودند. سطح فرهنگی دانش‌آموزان خوب و بالا بود. تعدادی از این‌ها بعدها قاضی عالی‌رتبه دادگستری شدند. از دوستان این دوره که گاهی با هم ارتباط و مراوده داشتیم مرحوم دکتر سید جواد طباطبایی است؛ حقوقدان، استاد و پژوهشگر تاریخ، فلسفه و سیاست. او نهمین برگزیده جشنواره بین‌المللی فارابی است. سید صالح گوگانی و محمد ثانی نیز از قضات بلندمرتبه دادگستری بودند.

من و تعدادی از دوستانم به ورزش علاقه‌مند بودیم. دبیرستان لقمان هم امکانات ورزشی نسبتا مناسبی داشت؛ از زمین بسکتبال تا والیبال و امکانات دو و میدانی. ورزش محبوب من والیبال بود. در ساعات ورزش و گاهی در ساعات خارج از وقت مدرسه با تیم‌هایی که درست کرده بودیم بازی می‌کردیم. یادم هست که امتیازهای اساسی در دست موسوی گرگری بود! پرش، سرعت و چابکی او مثال‌زدنی بود. والیبال یک بازی تیمی است و اتحاد در آن برای دستیابی به موفقیت و برد ضروری است. از این دوره‌ها مهارت‌های زیادی آموخته‌ام. مسئولیت‌پذیری‌ام و کار گروهی یکی از جلوه‌های بارز آن است. استفاده از تجربیات هم اثرگذار بود و همیشه نتایج مطلوبی داشت.

من نقش دو دبیرستان سعدی و لقمان در تربیت و آموزش خودم را پررنگ می‌دانم. محتوای آموزشی، تسلط و مهارت  دبیران و برنامه‌های تربیتی آن کاملا مشهود بود. نتیجه آن که بیشتر دانش‌آموزان روانه دانشگاه‌های کشور شدند و در رشته‌های مختلف ادامۀ تحصیل دادند. 

دانشگاه تبریز

حمید محسنی: احتمالا بعد از دبیرستان بود که وارد دانشگاه شدید؛ در این مورد بفرمایید که چگونه خودتان را آماده دانشگاه کردید؟ چه رشته‌ای را انتخاب کردید و چرا دانشگاه تبریز؟

استاد مهراد: بعد از دیپلم ادبی از دبیرستان لقمان در سال 1344 و در همان سال در کنکور دانشگاه‌های تبریز و تهران شرکت کردم. برای قبولی دانشگاه مورد خاصی در ذهنم نمی‌گذشت. دانشگاه‌ها جداگانه کنکور داشتند و سراسری نبود. نوع رشته چندان مهم نبود اما به رشد و کمال‌گرایی معتقد بودم. درس‌خوان هم بودم. رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران و جغرافیای دانشگاه تبریز پذیرفته شدم. پایه زبان انگلیسی خوبی داشتم. در دوران دبیرستان در کلاس‌های زبان انگلیسی شورای فرهنگی بریتانیا شرکت می‌کردم که در خیابان بارون آواک بود و فاصله زیادی از  منزل ما نداشت. کلاس‌ها در ساعات عصر و خارج از وقت مدرسه بود. تعداد زبان‌آموزان هر گروه بسیار کم بود. از این رو، برای آموزش و یادگیری بسیار مناسب بود. سه سال آخر دبیرستان را در این جا زبان انگلیسی می‌خواندم. تهران اولویت اول من و خانواده‌ام نبود. حس من از غربت رابطه مستقیمی با خانه و زندگی‌ام در تبریز داشت. در این حس خانواده هم با من همراه بود. رشته جغرافیا در دانشگاه تبریز بسیار قوی  بود. استادان به نام و صاحب کرسی داشت که اکثرا از دانشگاه‌های فرانسه فارغ‌التحصیل شده بودند. در هر گرایشی دو سه استاد صاحبنظر بودند. دانشجوی استادان بزرگی  چون دکتر رحیم هویدا، دکتر یدالله فرید، دکتر حسین شکویی، دکتر محمودپور، دکتر حبیب زاهدی، دکتر مقصود خیام و دکتر حسین آسایش بودن باعث افتخار است. از این نظر خداوند متعال را سپاسگزارم که توفیق داشتم در کلاس درس این بزرگواران شرکت کنم. گروه جغرافیای دانشگاه تبریز دارای آزمایشگاه علوم جغرافیا بود. کتابخانه دانشکده ادبیات و علوم انسانی نیز بسیار غنی و حاوی مواد و منابع جغرافیایی گوناگون بود که در واقع مکمل آموزش بود. از کارشناسان آن موقع کتابخانه دانشکده ادبیات و علوم انسانی، مرحوم اسد سیمانپور بود. مرحوم سیمانپور بعدا با گرفتن ارشد کتابداری در گروه آموزشی کتابداری دانشگاه تبریز به عنوان مربی تدریس می‌کرد. ترکیب جمعیت دانشجویی نه تنها در رشته جغرافیا بلکه در اکثر رشته‌‌ها جالب بود. تقریبا نیمی از کلاس حدود 30 نفرۀ ما  آموزگاران شاغل در آموزش و پرورش بودند. پاره‌وقت درس می‌خواندند و پاره‌وقت هم در مدارس استان درس می‌دادند. توزیع جغرافیایی دانشجویان تمام‌وقت  تقریبا ملی بود و از شهرهای مختلف و عمدتا از شمال کشور شرکت داشتند.

مایلم از سه هم‌کلاسی‌های دانشگاه تبریز به نیکی یاد کنم: دکتر فیروز جمالی، استاد جغرافیای دانشگاه تبریز، دکتر اصغر نظریان، استاد جغرافیای دانشگاه خوارزمی  و دکتر جعفر جوان، استاد جغرافیای دانشگاه فردوسی مشهد. فیروز اهل مراغه، و کشتی ورزش محبوب او بود. دوستان دیگری را نیز  از تحصیل در دانشگاه تبریز به یاد دارم که با تعدادی ازآن‌ها هنوز روابط دوستانه خوبی دارم. آقای دکتر محمدرضا نصیری، مورخ و استاد دانشگاه پیام نور و دبیر زبان و ادب فارسی از آن جمله است.

حمید محسنی: در مورد جو دانشگاه تبریز، آموزش، استادان و علاقه‌های خودتان در آن زمان و برنامه‌ریزی‌تان برای آینده بفرمایید.
فکر می‌کنم در حوزۀ سیاسی آدم معتدلی هستید. اشاره داشتید که همکلاس‌ها و هم‌دانشگاهی‌های شما در دانشگاه تبریز افرادی چون فرج سرکوهی و اسد بهرنگی برادر صمد بهرنگی بودند. همان موقع بود که گروه‌های چپ ادعا داشتند که صمد بهرنگی، معلم و نویسنده معروف کودک و نوجوان و یکی از افراد محبوب را در رود ارس غرق کرده بودند. به برگزاری مراسم ایشان هم در گفتگوهای خصوصی اشاره داشتید. درباره رادیو باکو با من صحبت کردید که حدس می‌زنم بیشتر اندیشه‌های چپ داشت؛ به‌ویژه به زبان ترکی! این فضای قبل از انقلاب است. بعد از انقلاب هم شما درگیر فضای چپ و راست سیاسی نشدید. بسیاری از استادان، دانشجویان، نویسندگان و غیره به همین دلیل با مشکلات عجیب و غریبی مواجه شدند که محرومیت از حضور در دانشگاه‌ها و نهادها یکی از آن‌ها بود. اما شما هوشمندانه وارد این فضاهای سیاسی نشدید و به فعالیت‌های حرفه‌ای و تخصصی مشغول بودید که برای همۀ ما نتایج‌اش آشناست.
پرسش اول‌ام این است که چگونه وارد این جور فضاها و التهابات پرشور سیاسی نشدید که بیشتر افراد را درگیر می‌کرد؟ یا اگر خاطره‌ای دست اول از آن موقع و به خصوص با سرکوهی و بهرنگی و دیگران داری لطفا بفرمایید. پرسش بعدی این است که به نظر نقش خانواده پدری در اعتدال و دوراندیشی شما بسیار برجسته است؛ یعنی از همان کودکی. از این جهت که بارها اشاره کردید که پدرتان در آموزش و رفتارتان بسیار حساس بود. نظر خودتان در این زمینه چیست؟

پروفسور مهراد: نه این که نمی‌رفتم این جور فضاها. می‌رفتم! البته دانشجوی فعال سیاسی و تشکیلاتی در آن ایام و بعد ار آن هم نبودم؛ گاهی فضای سیاسی در دانشگاه تبریز آن زمان متشنج می‌شد. این چیزها آن وقت جزئی و کم‌اهمیت بود، به جز سال 1346 که اعتصاب‌های دانشجویی در تمام دانشگاه‌های کشور از جمله دانشگاه تبریز اتفاق افتاد. تمام دانشکده‌‌ها در اعتصاب بودند و کلاس‌های درس تشکیل نمی‌شد. دانشکده ادبیات و علوم انسانی آن موقع در داخل شهر در خیابان ارتش جنوبی، نزدیک میدان شهرداری تبریز بود. از مهر 1346 بود که دانشکده‌های پراکندۀ دانشگاه در سطح شهر به پردیس فعلی دانشگاه تبریز منتقل شدند. عجیب است تمام تظاهرات و سخنرانی‌ها در محوطه دانشکده ادبیات و علوم انسانی برگزار می‌شد و جمعیت دانشجویی زیادی از تمام دانشکده‌ها می‌آمدند. یادم هست که سخنرانان عمده این‌ها بودند: شاهکویی از دانشکده ادبیات و علوم انسانی و از اهالی گرگان، نادر معین از دانشکده فنی، و فرج سرکوهی که شیرازی بود. اسد، برادر صمد بهرنگی، همکلاسی من بود.

لوگوی مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری

لوگوی مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری که به همت پروفسور جعفر مهراد تاسیس شد.

فرج سرکوهی در جریان اعتراضات و درگیری با رکان قزوینی دستگیر و زندانی شد. رکان قزوینی دانشجو و از طرفداران پر و پا قرص نظام سلطنتی بود. کشتی‌گیر بود و قدکوتاه اما تنومند. در یک درگیری عمدی فرج سرکوهی را به شدت مضروب کرد. بلافاصله هم سرکوهی را دستگیر و زندانی کردند. زندان در همان خیابانی بود که خانه ما در آن واقع بود! خیابان صائب فعلی. خب! طبیعتا ملاقات با او در فضای زندان برای من آسان‌تر بود. زمان ملاقات محدود بود اما بسیار ساده. هیچ نوع سختگیری در میان نبود. ملاقات از پشت نرده  صورت می‌گرفت، اما کنترل و نظارت خاصی اعمال نمی‌شد. می‌گفت این ملاقات‌ها او را از نظر روانی دلگرم و پشتیبانی می‌‌کند.

داستان برگزاری مجلس ختم صمد بهرنگی هم جالب است. با اسد بهرنگی در دوره کارشناسی همکلاس بودم. آشنایی عمیقی با هم داشتیم. شخصیتی آرام داشت. او در دوره تحصیل، آموزگار بود. وقتی خبر غرق شدن صمد در رود ارس در شهر پیچید به گفته اسد برای تدفین وی که در امامیه در انتهای خیابان شهناز شمالی واقع بود ساواک مداخله کرد. برای برگزاری مراسم ختم نیز شرط و شروطی تعیین کرده بودند.  امامیه محل دفن خویشاوندان بسیاری از ما، از جمله پدر، مادر و برادرانم است.

ابراهیم عقل‌آرا نیز در رشته زبان و ادبیات انگلیسی درس می‌خواند و پدرش چاپخانه داشت در انتهای خیابان فردوسی، نزدیک بازار بزرگ تبریز. ابراهیم دوست نزدیک ما و به ظاهر فردی متین و موقر بود. چاپ آگهی ترحیم صمد بهرنگی را ابراهیم عقل‌آرا پذیرفت. وی آن را به تعداد لازم چاپ کرد و در اختیار اسد قرار داد. مجلس ختم صمد در مسجد محله جرانداب (خیابان شاه سابق و طالقانی فعلی) برگزار شد. یادم هست جمعیت زیادی آمده بود  و مسجد بسیار شلوغ بود. بعد از انقلاب 1357 نام ابراهیم عقل‌آرا در کتاب ساواکی‌ها بود!!!

دربارۀ خودم و برنامه‌هایم کم و بیش صحبت کردم؛ همین‌طور دربارۀ دانشگاه تبریز و استادانم نیز مطالبی گفتم . فکر می‌کنم کفایت کند. شاید درباره خودم بد نباشد این را اضافه کنم که من و خانواده‌ام دغدغه تحصیل نداشتیم. هم درس‌‌‌خوان بودم و هم علاقه‌‌‌‌‌‌مند.

لوگوی آی اس سی (پایگاه استنادی علوم جهان اسلام) که به همت پروفسور جعفر مهراد تاسیس شد.

محسنی: لطفا دربارۀ همین فضای ذهنی خودتان و خانواده بیشتر بفرمایید.

استاد مهراد: از همان بچگی و بعدها در مدرسه منضبط بودم. این‌گونه آموزش دیدم و یاد گرفتم. رفتار خانواده و پدر با من و بچه‌ها همین بود. اشاره کردم که  رفتارم بخشی از همان آموخته‌هایی بود که در خانواده فرا گرفتم. پدر اهل سیگار و مشروب نبود. حتا سینما نمی‌رفت! به آموزش ما هم توجه زیاد داشت. نظم و انضباط من در خانواده و زندگی شخصی نیز همین‌جور است. با دیگران نیز گرم و ملایم هستم. دوستانه هستم. آدم احساسی هستم اما زودررنج نیستم. هیجان‌زده نمی‌شوم. اعتدال را رعایت می‌کنم. متوجه هستم که طرف دارد اشتباه می‌کند، یا ممکن است ملاحظاتی را رعایت نکند. ولی از وی رنجیده‌خاطر نمی‌شوم. زود هیجان‌زده نمی‌شوم. شاید به این دلیل که اعتماد به نفس‌ام خوب هست؛ شاید به این خاطر که از 22 سالگی از تبریز دور بودم. تحمل این همه فاصله، دوری از خانواده و شهر طی این همه سال ناشی از خودباوری و اعتماد به نفس بالاست.

در تمام این سال‌ها زندگی در من جاری بود؛ خودم را رشد می‌دادم و یاد می‌گرفتم. به محیط، خانواده، و دور و نزدیک توجه داشتم. برای خودم برنامه و برنامه‌ریزی داشتم. سعی می‌کردم از عقل و منطق پیروی کنم و آن را نیز در خود بپرورانم. چون بدون این‌ها امکان رشد علمی و اجرایی نبود.

بخشی از کارهای اجرایی و بلکه بیشتر رفتارها و کارها اکتسابی است اما باید عقل، منطق، دانش، انظباط و سخت‌کوشی را هم داشت تا چیزهای به‌نظر خوب و خواستنی را یاد بگیری و پیشرفت کنی.

بسیاری از پیشرفت‌های خودم ناشی از همین نوع نگاه و تفکر بود. منظورم این نیست که دربارۀ یک مساله راه‌حل‌های متفاوت داشتم. اصلا هیچ‌وقت این‌جوری فکر نکردم. ولی این را می‌دانم که برای یک مساله به راه‌های مختلف می‌توان فکر کرد و راه حل هست. مدیریت نیز همین است.

پیوند به زندگینامه و سایر آثار پروفسور جعفر مهراد

پروفسور جعفر مهراد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط با نویسنده