یادی از استاد زاهد بیگدلی: رفت مسافرت!

فهرست مطالب...

«رفت مسافرت!» عنوان یادداشتی است از حمید محسنی که در یادنامه استاد دکتر زاهد بیگلدلی، از استادان دوست‌داشتنی دانشگاه شهید چمران اهواز منتشر شده است. یادنامه دکتر زاهد بیگدلی به کوشش دکتر محمدرضا شکاری و با یادداشت‌ها و خاطراتی از دانشجویان و استادان و دوستانش توسط نشر کتابدار منتشر شده است. شاید برخی از این خاطرات را در وبلاگ کتابدار، و البته با اجازه خودشان به تدریج منتشر کنیم تا بیشتر خوانده شود و به یاد هم باشیم.

تیتر خبر این است: «ویجر ۱ دوباره به حرف افتاد!»

ویجر یا مسافر نام سفینه‌ای است که ۵۰ سال پیش به فضا رفت و الان ۲۰ میلیارد کیلومتر از ما فاصله دارد؛ دورترین جسم‌ ساخت بشر در کیهان است و سال ۲۰۱۲ از منظومه شمسی خارج شد. این ماهواره از ۵ ماه پیش نتوانست اطلاعاتی به زمین مخابره کند؛ اما مهندسان ناسا توانستند ایراد آن را برطرف کنند: او به زندگی برگشته، و دارد اطلاعات می‌فرستد!؟ همین معجزه نصیب استیو هاوکینگ شد. او قرار بود بمیرد! اما نیم قرن بیش از آنچه تصور می‌شد زنده ماند و بسیار پیش‌تر از همان جهانی خبر آورد که هرگز ویجر به آنجا نخواهد رسید!؟ او به لحظه آفرینش جهان رفت: یک انفجار بزرگ/ بیگ‌بنگ/ یا لحظه آغاز حیات: ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال پیش!؟ لحظه حیات و آفرینش یا لحظه متصل به نیستی! شاید هم خود نیستی!؟ انگار این دو، حیات و نیستی، از آغاز به هم وصل‌اند!؟ هاوکینگ در پاسخ به برخی از نتایج یا شبهه‌های فلسفی یافته‌هایش درباره آغاز حیات یا خلقت آفرینش می‌گوید: من در این سوی مرز ایستاده‌ام؛ مرز علمی. یعنی چیزهایی که در همین مسیر و سفر، از اینجا دیده‌ام یا به آن رسیده‌ام!؟ او‌ به آغاز چیزی سفر کرد که نوعی تکرار خلقت و‌ شدن است!؟؟ یا همان جایی که بعدها تکه‌هایی از بودن چیزها با زمانی ترکیب شده که خود وجود فیزیکی ندارد!؟ و همین زمان تخیلی و انسانی است که مُهر تولد و مرگ را روی هر چیزی می‌زند که در مرکزش چیزی به نام زندگی است!؟

بی‌شک دکتر زاهد بیگدلی تکرار یکی از همین آغازهاست؛ و ما نیز. او و ما به تاریخِ یادگیری و یاددهی در حوزه‌ای، و به حرفه‌ای تعلق داریم که حدود نیم قرن در ایران قدمت دارد. اما به نظر چیزی ناپیوسته و تکه‌تکه می‌آید. زیرا بارها در وجودهای متعدد تکرار می‌شویم و حیاتی چندگانه داریم. باید این تکه‌های پراکنده را به هم بدوزیم تا شاید فرشی به چشم آید زیبا و چهل‌تکه! الان از هم دوریم و دورتر می‌شویم!؟ بر همین اساس، مطالعه این تکه‌ها/ دانش/ تجربه/ محتوای تولید شده از یک سو، و رفتار فردی/ حرفه‌ای یا نهادی/ اجتماعیِ همسو با آن در سوی دیگر، و کم‌و‌کیف فاصله/ انحراف این دو از هم و نیز با توجه به بافت‌های مختلف تاریخی می‌تواند درس‌هایی مهم داشته باشد. این مطالعه را می‌توان به افرادی چون زاهد بیگدلی/ یک‌ گروه خاص آموزشی/ و چندوچون رابطه‌شان با هم و با بافت‌های متفاوت زیست‌شان محدود کرد. همین را من و شما نیز می‌توانیم با خودمان بکنیم. یعنی زیست‌مان را، و‌ وجودمان را در بسترهای متفاوت آموزشی و حرفه‌ای تشریح کنیم که ادعای (دانش و تجربه) آن را داشتیم: شاید نوعی توصیف آسیب‌شناسانه با توجه به زیست حسی، حرکتی، عاطفی، شناختی، حرفه‌ای و غیره. یا زیست‌شناسی فردی/ تاریخی/ اجتماعی/ حرفه‌ای یا آمیزه‌ای از آن‌ها، و در این‌ مورد، توجه به کم‌وکیف یک زندگی که به محتوایی خاص منجر شده و نیز حیات و ممات همین فرد یا محتوا در ارتباط با یک یا چند نهاد/ فرد/ حرفه/ زبان/ زمان/ مکان یا غیره. پیش‌فرض‌ام این است که در این نوع زیست‌ها، بین ما، و در جسم‌مان شکاف‌ها و گسل‌هایی شکل گرفته که تهدیدی برای یکپارچگی وجودی ماست، یا بهتر است بگویم از نوعی است که با بود و‌ نبود خود آدم و‌ جسم‌اش ربط دارد. باید به عمق آن‌ها رسوخ کرد و بر آن‌ها نور تاباند تا بلکه درست‌تر توصیف شوند؛ دره‌هایی که این روزها در محیط زیست فردی و‌ حرفه‌ای ما دهان گشوده و‌ آدم‌ها را، چیزها را در خود زنده‌زنده می‌بلعد. خود این گسل‌ها را نیز می‌توان از نوع حسی/ عاطفی/ حرکتی/ شناختی/ حرفه‌ای تلقی کرد که اغلب مانع ارتباط‌مان با هر چیزی می‌شود که در آن زمینه ادعای حرفه‌ای داریم. از جمله ارتباط حسی یا عاطفی نامطلوب نسبت به خودمان و اطراف‌مان. زیرا در هستی‌مان، کل وجودمان، و نیز در بستر حیات‌مان شکاف افتاده، و این وصله‌ها یا آدم‌ها از هم دور می‌شوند.

این‌ها را در کنکاش خاطره‌هایی از استاد عزیز زاهد بیگدلی یا شاید فقط در خاطر خودم برجسته می‌بینم. به‌محض اندیشه نگارشِ این یادداشت بین‌ خطوطی از کتاب‌ها و‌ نوشته‌هایی از دکتر بیگدلی و بی‌نهایت چیزهای دیگر از این و آن پرت می‌شوم که همچون دره و شکاف می‌نماید. دقیقاً پای یک چله از عمر فردی و حرفه‌ای من را وسط می‌کشد که پس پشت‌ام هست و دارد از من دور می‌شود. یعنی خودم از آن‌ها دور می‌شوم. همه این‌ها باری شد بر دوش، و کمرهای خمیده‌ای که راه پیش، و دیگری را نمی‌بیند! طبیعی است که از هم دور شویم، هر دو‌ سو بی‌نهایت است و چیزهایی که می‌بینی و محو‌ می‌شود!؟ همه ما، همه آرزوها، یافته‌ها، خاطره‌ها و نیز زاهد هست، در همین شکاف و فاصله بین آدم‌ها و چیزها!؟ یافتن نقطه تماس این و آن با هم و با زاهد دشوار است. اغلب نیست‌هایی برجسته است که هستی به نظر می‌آید؛ یا همان شکاف‌هایی در هستی چیزها که هر یک با هویتی به نظر مستقل متولد می‌شود، به هم‌ و دیگری می‌پیوندد و در انتظار نام‌اند. فردیت خودشان را هم دارند. با همین ذهنیت پرسش‌دار است که با خاطره‌ها, با او، روبرو‌ می‌شوم، چیزهایی که دور می‌شوند! و در درونم به هم می‌پیوندند، یکپارچه می‌شوند، خودم می‌شوم، و‌ همه آنچه/ آن‌هایی که دور می‌شوند و آدم را گاهی می‌خوانند: یک‌ خاطره جمعی از این و آن شکل می‌گیرد که به‌تدریج محدود و‌ محدودتر می‌شود، و می‌رسد به استاد زاهد، و سپس اثری از او، کلمه، نیم‌فاصله، کلمه، کاما، فاصله، نقطه. یک صدا/ انتِر/ تقه، و خط بعد، سکوت، پایان….!؟؟ و خودم می‌شوم، دوباره تصویری در همین فضای باز و گسترده می‌شوم، به وسعت همه‌شان، و خودم که این تصویرها و‌ واژه‌ها را می‌سازد. برخی را صرفاً در واژه‌های یک‌ کتاب می‌شناسم؛ یک‌ موضوع، یک فضا و جا و‌ مکان‌شان در اثر. زمان و شخص به نظر یخ‌زده است، شده یک‌ کتاب. حداکثر برای من یک اثرند! شاید هم‌ چند اثر. با برخی از همین آثار دوستم! نویسنده‌شان را کمتر می‌شناسم، در حد یک نام و‌ همین اثرشان که نام‌شان را توصیف می‌کند. مگر نه این که چندوچون دوستی‌مان با چیزها و آدم‌ها به واسطه همین اثرشان هست در ما!؟ اثری که گاه پاک می‌شود. کافی است ردّ آن کهنه شود. روزآمد نشود! خوانده نشود. استناد نگردد، لابد پاک‌ می‌شود! تمام می‌شود!؟ چه حجم عظیمی از دوستی‌ها و آثار که این‌گونه به پستو رفت؛ تنها یادآور عمری است یا چیزی در گذشته, و سالخورده. بخش‌هایی از آن دیگر نیست، لب‌پر شده، و همین نیستی‌اش و‌ نبودش آزار است. همان بخشی است که آن را می‌خواهی‌ و‌ نداری. ذوق و‌ شوقش را هم نداری. شوری نمی‌آفریند. حتا خاطره‌ی شور و شوق نخستین را ندارد! خاطره آدم‌ها، خودشان، و خودمان که نیستی را نظاره می‌کنیم. هولناک است اگر راه فراری از این سیاهچاله نباشد، قبر نور!؟ سیاهچاله‌ی بیش از ۵۰۰ عنوان کتابی که در طول این همه سال و در اوج جوانی و شور و نشاط منتشرشان کردم. بیشترشان را دیگر به یاد نمی‌آورم. به سرعت دور می‌شوند. هر کدام مقبره‌ای است! در همه‌شان خودم هستم، یا بخشی از تن‌ام که مرا می‌خواند. دعا می‌کنم از من دور شوند، فراموش شوند. اثری نمانده باشد و‌ نباشد یا حداقل «تیر یکی از آن دعاها به هدف می‌خورد و‌ اثر می‌کرد». گاهی تنها یک «اثر» کافی است تا آدم را به سوی خود بکشد و غرق کند! یاد اثری ۱۰۰۰ صفحه‌ای از استاد بیگدلی می‌افتم که دانشگاه شهید چمران منتشرش کرده بود. می‌گفت خودش هم نمی‌تواند اثری از آن را پیدا کند!؟ گویی غیب شد. بقیه نوشته‌هایش هم مثل بیشتر نویسندگان و نوشته‌های این روزها به خاطره‌ای محدود شدند. اما این یکی گویی زنده‌بگور شد! و البته همیشه به امید رستاخیز! رابطه‌ام با بیشتر نویسندگان و‌ محققان از همین نوع و واسطه‌دار است؛ واسطه یا رستاخیزی به نام کتاب، مقاله یا واژه‌های آن!؟ یا چیزی بین همه اینها که اغلب نیست!؟ مکالمه‌مان نیز برای تولد همین چیزی است که قرار است واسطه چیزی دیگر بین آدم‌ها یا خود آدم شود. واحد بنیادی این نوع رابطه به نظر واژه و کتاب‌ است اما نیرویش را از کم‌وکیف زیستی می‌گیرد که از صافیِ تن نویسنده، مترجم، و ناشر گذر کرده باشد. این‌ها در مرکز میدانی است به وسعت کل اجتماع؛ یک‌ سوی آن افراد و‌ نهادهای محلی و خواننده اثر برجسته است و سمت دیگر همه جهان نویسنده؛ نویسنده‌ای که به هر دو سو وصل است و از آن‌ها تغذیه می‌کند. واژه‌ها و محتوای آثار از همین نوع ارتباطی تغذیه می‌کند که جسم و جان نویسنده واسطه‌اش شده است. و‌ این روزها چه غمگنانه دل و جان واژه‌ها و آدم‌ها را خالی کردند!؟ او کم و بیش همه این‌ها را زندگی می‌کند. و‌ چه دشوار است کشف و توصیف درد و شادمانی او در این میان‌داری. درد او اغلب حس بیهودگی و بی‌ثمری عمری است که از خود و عزیزان‌اش به پای اثرش ریخته، و شادمانی‌اش مشاهده شکوفایی خود و دیگران است. حس من این بود که استاد زاهد بیگدلی جسم‌اش را آگاهانه سپر بسیاری از سختی‌ها و زمختی‌هایی کرد که محیط نابسامان بر همه‌ی ما تحمیل کرده است؛ بیش از توان فردی. و نشانه‌اش را در تن واژه‌ها و‌ اثر وی می‌دیدم. اثرش و تن‌اش را اغلب زخمی و دردمند حس می‌کردم. آغشتگی تن و فکرش با محیط و درد و‌ رنج آن همیشه برای من برجسته بود. انگار خودش را به درد و‌ رنج محیط و دیگران می‌مالید تا بلکه چیزی از آن بکاهد! این بخش از وجودش را به‌نظر دوست داشت و از آن لذت می‌برد. نه به این خاطر که رنج و سختی را دوست می‌داشت بلکه برای دوری از همان بخش از وجودی بود که آن را در خود و در دیگری نمی‌خواست!؟ حس‌ و عاطفه‌اش ناخودآگاه این ناخواسته‌ها را برجسته می‌کرد و پس می‌زد؛ خواستنی‌ها را نیز با همین شور و عاطفه جذب می‌کرد. و البته عدم تعادل مخرب بین خواسته‌ها و ناخواسته‌ها همیشه بود. همین‌ها در رابطه زاهد با آثارش مشهود بود. یعنی نشان این زخم، خستگی، پراکندگی و‌ ده‌ها مرض دیگر را در اثرش می‌دیدم، و نیز در کلام‌اش با آدم که گاه سرریز می‌شد! زیاد و برجسته هم بود. ترکش آن اغلب متوجه جسم‌ و وجود خودش بود، اما نمی‌توان انتظار داشت که از آنجا به اطراف و نزدیکانش کمانه نکرده باشد. اولین تجربه نشرم با زاهد در واکنش فوری او به ترجمه و‌ نشر اثری به نظر تازه بود که ویراست جدیدتر انگلیسی‌اش موجود بود؛ آن هم درباره موضوعی که به سرعتِ برق در حال تغییر بود! و همین اثر بود که رابطه‌ام را با او پایه‌ریزی کرد. انتخاب‌اش در ترجمه اثر را دوست داشتم و‌ هدفمند می‌دانستم. اما از آن مهم‌تر راستی و منش وی بود. چیزی تصنعی نداشت و بلکه خود را کوچک‌تر از دیگری جلوه می‌داد. این فروتتی و دوستی را در بیشتر استادانم می‌دیدم و برجسته هم بود اما در وجود او نوعی بی‌تفاوتی به جایگاهی برجسته بود که جذابیت داشت و او را زمینی و به خود آدم وصل می‌کرد! همین را شاخص مرزش با چیزها یا دوری از دیگرانی قرار می‌داد که خود را در فاصله بالاتر از همان زمین‌ مشترکی می‌دیدند که همه از آن برآمدیم و روی آن ایستاده‌ایم!؟ این‌جور افراد، فضاها یا رفتارها حس و‌ عاطفه‌اش را به شدت می‌آزارد و از آن‌ها فاصله می‌گرفت! این را از زمانی به خاطر دارم که در یک سفر چندروزه علمی- تفریحی در سال ۱۳۶۸ همراه با دانشجویان‌ و‌ همکاران‌‌اش از دانشگاه اهواز به دانشگاه شیراز آمد که دانشجوی آنجا بودم!؟ دوست عزیزم مازیار امیرحسینی روایت آن را نوشت. خاطرات دست اول دوستان دیگرم از دانشگاه اهواز و او بسیار شنیدنی است. عباس گیلوری هم بسیار درباره‌اش گفت و نوشت. خاطراتی را دوستم علی‌اکبر پوراحمد چند روز پیش تعریف می‌کرد که زاهد بیگدلی در مرکزش بود. می‌گفت با دوستان هم‌کلاسی‌اش مهدی عامری، عیسی اختری طوسی، حسین حاجیان، مازیار امیرحسینی، غلامرضا راسخی‌راد، محمدعلی بوربور و دیگران چند روزی کلیددار و میهمان خانه‌اش بودند! خودش رفته بود مسافرت!؟ ….. کجا رفتی!؟ کلید اینجاست!؟

نکته: خاطره دوست عزیر علی‌اکبر پوراحمد و مازیار امیرحسینی نیز در همین یادنامه منتشر شده است. شاید همینجا منتشر شد تا بخوانید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط با نویسنده