دانش و انتقال دانش: کنکاشی دربارۀ تعریفها، چارچوبها، اهداف، سیاستها، راهبردها، الگوها، نمونهها، ابزارها، و بسترهای زیستی و فرهنگی
- نویسنده: حمید محسنی
فهرست مطالب...
دانش چیست و رابطۀ آن با انسان چگونه است؟ آیا دانشی مستقل از زندگی انسان وجود دارد؟ اگر مثبت است، هستی آن چگونه است؟ و اگر خیر، دانش چگونه در وجود انسان، هستی مییابد و جنبههای وجودی آن چیست؟ هستی دانش علمی و فنی و سایر دانش چگونه است؟ هستی دانش در یک مرز فرهنگی یا کشور یا درون یک انسان چگونه است؟ اشتراک و تفاوت دانش با دیگران چگونه است؟ انتقال دانش چیست و چگونه انجام میشود؟ رابطۀ انتقال دانش با تولید دانش چیست؟ رابطه دانش با سایر محصولات فکری چیست؟ داده و اطلاعات چه نسبتی با دانش دارد؟ رابطۀ بین سیاستهای انتقال دانش، انتقال داده و اطلاعات چیست؟ انتقال دانش چه نسبتی با آموزش و پژوهش و سایر فعالیتها و مهارتهای جسمی و شناختی دارد؟ و سوالات دیگر از این دست.
قصدم از طرح سوالات بالا، ورود به جنبههای نظری و فلسفی آگاهی، دانش و سایر واژههای مرتبط با آنها نبوده و نیست. گرچه بهرهگیری از فلسفهها و نظریههای مرتبط با شناخت، زبان، یادگیری، و دانش در جای خود ضروری است؛ از آن جهت که یافتههای فلسفی و نظری، وحدتبخش بسیاری از گزارهها و تجربههای مرتبط با دانش و جذب و انتقال آن است. در همین حد و به ضرورت، بحثهای نظری هم مطرح شد.
تاکید بر “وابستگی هستی دانش به هستی و چند و چون زندگی انسان” شاید یکی از مهمترین گزارههایی باشد که نه فقط ساز و کارهای زیستی و فرهنگی مرتبط با کم و کیف یاددهی و یادگیری مهارتهای گوناگون را نشان میدهد بلکه این فرضیه را برجسته میکند که:
ضعفهای موجود در کم و کیف یاددهی و یادگیری مهارتهای گوناگون فردی و اجتماعی در ایران و از آن مهمتر “یاددهی و یادگیری عمل به دانستهها” بیش از هر چیز به آن بخش از راهبردهای آموزشی در بخشهای گوناگون فرهنگی و اجتماعی مربوط است که بین یاددهی و یادگیری مهارتهای ذهنی، حسی-حرکتی، احساسات و عواطف، و نیز عمل به دانستهها گسیختگی ایجاد کرده است.
کنشهای ذهنی و جسمی و احساسات و عواطف در همتنیدهاند و ایجاد گسیختگی بین آنها نه تنها کموکیف یاددهی و یادگیری آنها را کاهش میدهد بلکه موجب تعارض شناختی و حسی- حرکتی در افراد، نهادها و تعامل بین آنها میشود که در ایران مشهود است. نتایج عملی این فرضیه در تدوین سیاستها، راهبردها و برنامههای تولید و انتقال دانش، و یاددهی و یادگیری مهارتهای ذهنی و حسی- حرکتی انکارناپذیر است. آسیبشناسی بحرانهای موجود در کموکیف یاددهی و یادگیری مهارتهای گوناگون فردی و اجتماعی و شاید به طور خاصتر “عمل به دانستهها” نیازمند توجه به ویژگیهای زیستی و فرهنگی انسان، محیط زیست فرهنگی و اجتماعی او، و کم و کیف تعامل انسان با محیط است.
پیشفرض پیدا و پنهان سوالات نخست این است که دانش وجود دارد اما هستی مستقلی ندارد. بلکه متغیری است که کموکیف هستی خود را از وجود انسان دارد و از او به جسم و حیاتی دیگر، یعنی مصنوعات فرهنگی و تمدنی رسوخ کرده است! کالاها، خدمات و بهطور کل، فرهنگ و تمدن بازنمودی از هستی دانش است؛ نوعی از هستی دانش که لانۀ آن بهجای جسم انسان به کالاها و خدمات مصنوع انسان منتقل شده است.
انتقال دانش نوعی هستی بخشیدن به دانش و بازنمود آن در وجود انسانها، یا کالاها، خدمات و هر آن چیزی است که نمود فرهنگی و تمدنی نام گرفته است. انتقال دانش بهگونهای بازتولید دانش و هستیبخشی به آن در بستر وجودی دیگر است. به همین دلیل، انتقال دانش کم و بیش همان زمینۀ وجودی را میخواهد که تولید دانش به آن نیاز دارد. این زمینه و بستر میتواند یک انسان دیگر یا کالاها و خدماتی از همان نوع یا اغلب با تغییراتی باشد. به همین دلیل است که تغییر و تفاوت، نتیجۀ احتمالی و بلکه ناگزیر انتقال دانش به بستر جدید است؛ و دانش دریافتی در فرایند ترکیب با دانش و فرهنگ موجود (فردی و نهادی، و یا کالاها و خدمات مرتبط با آنها) وجودی تازه از آنها میسازد. در غیر این صورت، باید آن را انتقال کالا یا خدمات محسوب کرد و نه انتقال دانش؛ حتا اگر آن کالا یا خدمات از نوع کالاها و خدمات دانشی مثل کتاب و مجله باشد. وجود تازۀ دانش اغلب از نوع ترکیبی است. یعنی دانش منتقل شده با دانش فرد، نهاد یا جامعه ترکیب میشود. انتقال دانش اغلب نیازمند فرایند تجزیه است. در این صورت، دانش مورد نظر باید از فرد، جامعه یا محمل مورد نظر جدا یا تجزیه شود تا در وجودی دیگر ترکیب شود. تجزیه و ترکیب دو فرایند مهمی است که هم در مقصد و هم مبدا اتفاق میافتد: مبدا و مقصدی که هر دو با هم در ذهن منتقلکننده یا گیرنده است.
تولید و انتقال دانش آنچنان به هم وابسته و در هم تنیده است که تشخیص مرز بین آنها نیز دشوار است؛ بخصوص زمانی که با دانش و فرهنگ موجود ترکیب شود و در قالب یک کالا، خدمت، و یا حتا رفتار تازه، نمود یابد. به همین دلیل، انتقال دانش اغلب به تولید دانش تازه منتهی میشود. سیاستها، راهبردها و برنامههای انتقال دانش بهتر است بخشی از سیاستها، راهبردها و برنامههای تولید دانش باشد. با این حال، سیاستها و راهبردهای فردی و ملی برای تولید دانش نیز بدون توجه جدی به انتقال دانش در سطوح گوناگون ملی و جهانی، ناقص و ابتر خواهد بود.
این مقدمۀ کوتاه حکایت از این دارد که نهتنها تدوین و اجرای سیاستها، راهبردها و برنامههای ملی مناسب برای انتقال دانش وابسته به یک پاسخ حداقل دمدستی به پرسشهای بالا (یعنی رابطۀ بین دانش و منبع انسانی دانش) است بلکه وابستگی هستی دانش به کموکیف وجود انسانها نیازمند توجه ویژه به همۀ فرایندها و فعالیتهایی است که منجر به تولید دانش میشود و نیز توجه به “فرهنگ و بستری” است که “خود یا خویشتن” انسان در آن هستی مییاید و هر روز تازه و تازهتر میشود.
درست است که هستی دانش به هستی انسانها گره خورده است اما کیفیت هستی انسان بیش از هر چیز وابسته به کیفیت دانشی است که او کسب کرده و آن را در قالبهای گوناگون فرهنگی و تمدنی، از جمله رفتارهای فردی و اجتماعی، هستی بخشیده است. البته ممکن است تصور شود این رابطه متقابل به دور بستهای منجر میشود که قضیه مرغ و تخم مرغ را به ذهن میآورد! اما واقعیت مهمی که باید در انتخاب راهبردهای آموزشی و پژوهشی و یادگیری انواع مهارتها به آن توجه شود این است که تمام رفتار انسانها در سطح مولکولی به دقت از پیش تعریف شده است و به نیازهای زیستی او در سطح مولکولی گره خورده است که با دقت بسیار زیاد از سلولی به سلول دیگر منتقل میشود. این همان دانش ما قبل تجربه است که زیرساخت دانش مورد نیاز برای تعامل سلولها با هم و با محیط را فراهم میکند. رابطۀ انسان با محیط نمیتواند در تعارض با این دانش غریزی و ژنتیکی و کم و کیف نیازهای زیستی او باشد. یادگیری انسان تنها تقویت برخی از همین تواناییهای غریزی و زیستی است که در تعامل با محیط حاصل میشود. نقطه مقابل آن میتواند کمتوجهی یا بیتوجهی عمدی یا ناآگاهانه یا آگاهانه به تواناییهای غریزی باشد. چیزی خارج از توجه یا بیتوجهی آگاهانه یا ناآگاهانه به تواناییهای غریزی و زیستی وجود ندارد. این همه پیچیدگی در تعاملات اجتماعی و فرهنگی و تمدنی محصول همین عمق توجه یا بیتوجهی به نیازهای غریزی و زیستی است که در پوشش روابط و نیازهای اجتماعی ظاهر شده است. اینها اهمیت و رابطۀ کم و کیف “زیست” فردی و اجتماعی با نیازهای زیستی انسانها و رابطۀ آن با تولید و مصرف دانش را نشان میدهد. انتقال دانش نوعی مصرف/ بازتولید/ یا هستیِ تازۀ دانش، و اغلب برای تولید کالاها و خدمات و یا برای بهسازی یا تغییر رفتارها و مهارتهای فردی و اجتماعی است. مصرف دانش، بازنمود دانش، بازتولید دانش، تولید کالاها و خدمات و حتا تغییر رفتارهای فردی و اجتماعی همگی نتیجۀ انتقال دانش در وجودی تازه است. پیچیدگی دانش و درک و فهم آن نیز به انبوهیِ تجربهها و پیوند بین پارههای گوناگون دانش انسانی در قرنهای متمادی وابسته است.
دانش و دانایی اگر به هستی انسان وابسته است پس باید نوعی هستی از خود و حتا محیطمان ایجاد کنیم که هم موجد دانش و دانایی باشد و هم پایگاه آن. دانش بدون یک هستی انسانی یا مصنوعات و بروندادهای انسانی وجود خارجی ندارد و نخواهد داشت. پس نخست وجود و هستی فیزیکی ما یا چیزی دیگر باید شکل بگیرد تا به تدریج بار دانش بگیرد . همین خودِ جسمی و فیزیکی ماست که انواع خودهای دیگر را حمل میکند: خود اخلاقی و روحانی، خود نویسنده، خود محقق، خود ایرانی، خود راننده، و غیره. این خودها به تدریج و بر اساس تعامل انسان با محیط (درونی و بیرونی) بر جنبههای وجودی او اضافه میشود و بخشی از همان وجود فیزیکی او میشود. به عبارت دیگر، چیزی جدا و مستقل از وجود فیزیکی انسان نیست. هستیهای منتزع از انسان مثل انواع کالاها، خدمات، و مظاهر تمدنی انسان نیز به اعتبار انسان و دانش او وجود دارند. حتا میتوانیم پا، انگشت یا اجزایی از بدنمان را هستی ذهنی بدهیم و دانشی را به آنها منتسب کنیم که به گونهای در تعامل و گفتگو با سایر اجزای بدن و حتا دیگری است.
رفتار و زندگی ما با فرض داشتن عقل سلیم و متعارف حاکی از آن است که روزمره بر فهم و درک و دانش ما و خود ما اضافه میشود: دانشی تدریجی و فزاینده که یک فهم استقرایی (یا از جزء به کل) را شکل میدهد اما بر همان مدارهای نورونی غریزی استوار است که هدیۀ تکامل زیستی به همۀ ما انسانهاست. در واقع تجربههای استقرایی، تقویت برخی از مدارهای نورونی موجود از میان بینهایت مدارهای دیگری است که دانش، تواناییها و گرایشهای غریزی، ذاتی، و زیرساختی ما را ساختهاند (و مبنای قیاس و دانش قیاسی است). در این روش و فرایند دانشافزایی، تفاوتی بین دانشمند و غیردانشمند نیست. بر این اساس ممکن است به اصولی دست یابیم که در ادامۀ زندگی آن را با چیزهای دیگر مقایسه، و نتیجهگیری میکنیم. این حرکت از استقرا به قیاس و برعکس، بخشی از زندگی ما و غریزی است: با مقایسه چیزها بر اساس شباهتها و تفاوتها آنها را نامگذاری و طبقهبندی میکنیم و به قوانین و اصول کلی میرسیم و برعکس؛ از اصول کلی برای پیشبینی رفتار چیزها استفاده میکنیم. برای درک کلیات باید مقدمات را در اختیار داشته باشیم. این مقدمات همان تجربهها، مهارتها و داشتههایی است که جزء جزء به وجود زیستی ما افزوده میشود تا چیز واحدی را شکل دهیم که خودمان باشد. “خود” همان نتیجۀ کلی است که محصول و نتیجۀ جزءجزء رفتارهای روزانۀ ما و بلکه تکاملمان در طول زمانمکان تاریخی است و آنها را متحد و یکپارچه میکند. این همان فرایند شکلگیری دانشمان است که در بخشهای گوناگون وجودمان “خودی” نشان میدهد و انواع “خود”مان را شکل میدهد. تواناییها و فرایندهای مغزی نیز همزمان با تعامل تازۀ انسان در محیط و با محیط، آنها را تجزیه و ترکیب میکند و خود و بازنمودهای تازۀ آن را میسازد.
گرچه فاصلۀ بسیاری از نظر فنی و علمی با دانش و یافتههای غربی داریم اما مانند همۀ انسانها دارای عقل سلیم هستیم، مانند همۀ نژادهای انسانی از تکامل زیستی و ژنتیکی به نسبت یکسان بهرهمند هستیم و به همین دلیل هم حتا میتوانیم به برشهایی از تاریخمان در مقایسه با سیر تمدنها به خود ببالیم! اما آنچه که هماکنون و در این دورۀ تاریخیِ محدود، موجب ضعف نسبی در این سوی دنیا، و قدرت نسبی آن سوی دیگر شد به کموکیف تجربههای زیستی و تعامل هر کدام ما با محیط (درونی و بیرونی) مربوط میشود که موجب اختلاف در تواناییها و مهارتهای جسمی و شناختی شده است.
تواناییهای ذهنی چون تفکر و تعقل، تخیل، درک و انتاج، استقرا و قیاس و غیره از جمله تواناییهای ژنتیکی نوع بشر است؛ همۀ افراد و کشورها تقریبا بدون تفاوتی این تواناییها را دارند تا متناسب با نیازهای زیستی و اجتماعیشان از آن بهره گیرند. کم و کیف استفاده از این تواناییهای غریزی به آموزش، پژوهش و تجربۀ هر فرد و ملت در یک بافت زیستی و اجتماعی مناسب وابسته است.
واقعیت این است که در پیدا کردن تازههای علوم و فنون و انتقال و استفاده از آنها، و حتا در آموزش و یادگیری مهارتهای کاری و شناختی و غیره کم و کسریها و حتا انحرافهای زیادی در جامعۀ ایرانی وجود دارد که سبب این همه فاصله ما با علوم و فنون غرب شده است. جبران این فاصله بیش از هر چیز به اصلاحات راهبردی و سپس کار و تلاش همۀ افراد یک جامعه نیاز دارد. نکتۀ مهم آن که خواستههای یک ملت و به ویژه راه و روش آنها برای تامین خواستهها و نیازها به عوامل زیستی، اجتماعی و فرهنگی خودشان مربوط است.
این یک واقعیت زیستی است که یادگیری انواع مهارتها و تواناییها باید بر اساس نیاز زیستی خودمان باشد؛ به همین دلیل، مشارکت در جهان علم و انتقال علوم و فنون اگر قرار باشد بر اساس نیاز غرب و گفتمان جامعۀ آنها باشد قافیه را باختیم! چرا که علم و فن آنها وابسته به بافت و زیست فرهنگی خودشان است. پس باید نگاهمان به علم و دانش و فرهنگ را ملی و انسانی (زیستی) کنیم. ملت و انسانی که در فضازمان مختص خود نفس میکشد، مناسبات علمی و فنی خود را میخواهد و بر پایۀ همین مناسبات باید خود را به دیگران نزدیک کند. اما این هم اهمیت دارد که علم و دانش و فنون غرب را چنان در فرهنگ خودمان و متناسب با زیست و فرهنگ ایرانی هضم کنیم که بخشی از خودمان و زندگی و زیستمان شود. گرچه باید بر این نکته هم تاکید شود که نیازهای زیستی انسانها در همۀ جهان کم و بیش یکسان است. آن چه موجب تفاوتهای گاه فاحش در کم و کیف تامین نیازهای گوناگون افراد و ملتها میشود عمدتا به تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی آنها مربوط میشود. ویژگیهای محیطی و جغرافیایی نیز موجب تفاوتهایی میشود که اغلب باید آن را در قلمرو “تنوع” زیستی و فرهنگی قرار داد تا تفاوت در گونههای زیست انسان و نیازهای اساسی زیستی او.
داده، اطلاعات، دانش و یا واژههای مشابه آن همگی یک پدیده فرهنگی و انسانی است که از کم و کیف زیست انسان ناشی میشوند. بر همین اساس ارتقای تولید دانش و نیز انتقال آن، و حتا تعریف و توصیف آن نیازمند توجه ویژه به کم و کیف زیست انسان و ایجاد تغییراتی متناسب با آن بر اساس راهبردهای زیست انسانی است. به عبارت دیگر، کیفیت زیست انسانها و ملتها باید به نحوی ارتقا یابد که اگر به آن مرتبۀ زیستی رسید او را فرهیخته، فرهنگی، علمی، فنی، و حرفهای میخوانیم و خواهد بود؛ در غیر این صورت، مرتبه، سطح، و یا کیفیتی از دانش را خواهیم داشت که اغلب پراکنده است و عمق ندارد، و نیز کمتر در یک چرخۀ اجتماعی و تجمیعی، و در نتیجه همافزا قرار میگیرند.
هرگونه نقد و بررسی دربارۀ کم و کیف تولید و انتقال علوم و فنون و مظاهر فرهنگی ما و دیگران بدون توجه به کم و کیف زیست فردی و اجتماعی انسانها راه به خطا خواهد برد؛ نیز هرگونه برنامهریزی برای دسترسی به کم و کیفی از زیست فردی و اجتماعی بدون توجه به نیازهای زیستی انسان (مادی و معنوی) و رابطۀ عمیق پیدا و پنهان آن با تولید و انتقال دانش نیز از نظر راهبردی و کارکردی نتیجه نامطلوبی خواهد داشت.
جامعۀ معنوی، آرمانی و آسمانی نیز به همین انسان وابسته است. بذر هرگونه معنویت و اخلاق در وجود جسمی انسان است که باید بارور شود؛ همۀ اینها بدون ایجاد بستری که انسان بتواند نیازهای زیستی کوچک و بزرگ خود را پله پله تامین کند ناممکن خواهد بود. هیچ راه میانبری برای پیشرفت و توسعه و رفاه مادی و معنوی بدون توجه به انسان و نیازهای انسانی او وجود ندارد. بیدلیل نیست که خداوند نیز انسان را با همۀ توان غریزی و ژنتیکی که در وجودش نهفته است مختار آفرید: با این که میداند که “انسانها سر به طغیان میزنند”! …. اما به آنها “با قلم آموزش داد”. زیرا “آن کس که میداند با کسانی که نمیدانند برابر نیستند”:
بخوان! بخوان به نام پرورگارت که آفریده است. که انسان را از خون بسته آفریده است. بخوان و پروردگار تو بس گرامی است. همان که با قلم آموزش داد. به انسان چیزی را که نمیدانست، آموخت. چنین نیست. بیگمان انسان سر به طغیان برآورد. از این که خود را بینیاز بیند…
آگاهی، دانش، توانایی و یادگیری آنقدر در زندگی انسان اهمیت دارد که خداوند با علم به طغیان، او را مختار آفرید؛ زیرا او آگاه است که انسانها تنها با خواندن، یادگیری، و حتا طغیان است که یاد میگیرد! (محسنی، از احساس و عاطفه تا حافظه و یادگیری) بیدلیل نیست که درک و دریافت انسانها از دین، معنویت و انسانیت نیز به تلاش جسمی و فیزیکی آنها وابسته است.
غنای زبان و اندیشه، و همۀ مظاهر فرهنگی و تمدنی به تلاش انسانها، بستر تلاش آنها و کم و کیف رابطۀشان با خود و محیط وابسته است. همۀ اینها در سطح مولکولی و سلولی چنان در هم تنیده است که بیتوجهی به آن میتواند اهداف و خواستههای کلی او را نیز تحت تاثیر قرار دهد. هرگونه یادگیری و در هر سطحی، انواع رفتارها و مهارتهای حرکتی و ذهنی، از جمله تولید و انتقال دانش محصول میلیاردها سلول عصبی به نام نورون است که شبکههای پیچیدۀ عصبی انسان را ایجاد کردهاند.
تنها کار و تلاش و تمرین است که موجب ایجاد پیوندهای سیناپسی تازه یا همان یادگیری میشود. سکون و تنبلی سبب میشود همان پیوندهای سیناپسی ایجاد شده نیز برچیده شود. تولید و انتقال دانش نیازمند یادگیری انواع مهارتها (چه مهارتهای حرکتی مثل انواع ورزشها، هنرها، حرفهها و غیره، و چه مهارتهای شناختی چون نویسندگی و پژوهش و مانند آن) است. همۀ اینها با کار و تلاش او و ورز دادن سلولهای عصبی حاصل میشود. ورز دادن ریشۀ کلمۀ ورزش است که همۀ ما با نتایج مثبت آن آشنا هستیم.
قدرت عجیب انسان در یادگیری انواع مهارتها محصول میلیاردها سلول عصبی است که هر کدام آنها میتواند 10 هزار پیوند تازه ایجاد کند. تصور نتایج همکاری انسانها در یک گروه اجتماعی کوچک و بزرگ کار چندان دشواری نیست.
تولید و انتقال دانش نتیجۀ همکاری بین سلولهای عصبی در سطح فردی و اجتماعی است. بدون همکاری مولکولها و سلولها در هر دو سطح فردی و اجتماعی دانشی تولید نخواهد شد تا انتقال آن موضوع تلاش نظامهای آموزشی و پژوهشی باشد.
در این مقدمه هم بر راهبردها در سطح کلان و هم در سطح ملکولی و سلولی تاکید شد تا نشان داده شود که چیزی کماهمیت در فرایند تولید و انتقال دانش و یادگیری انواع مهارتهای فردی و اجتماعی وجود ندارد. اولویتهای هر فرد را نیازهای او در سطح سلولی جهت میدهند. رفتار انسان نامی کلی برای رفتارهای سلولی اوست؛ به همین دلیل هر رفتار او بر همۀ وجود او در سطح کلی و جزئی و با هر نام و عنوان تاثیر دارد. آنچه امروز اهمیت ندارد فردا چیزی مهم و اساسی است و برعکس. با همۀ اینها، انسانها با همکاری و تعاون میتوانند نیازها و خواستههای فردی و اجتماعی کوچک و بزرگ خود را کم و بیش تامین کنند.
تولید علوم و فنون، انتقال دانش، چرخۀ دانش یا هر نام دیگر یکی از همین نیازهاست؛ بلکه عصارۀ همۀ نیازهاست. علم و دانش نامی برای همۀ خواستههای انسانی است؛ نامی برای همۀ داشتههای انسانی است؛ همۀ سلولها و همۀ انسانها؛ نامی برای جستجوی او و تلاش برای دسترسی به ناداشتههاست! علم و دانش، داستان پیشرفت انسانی در سطح فردی، ملی و جهانی است. آنچه او در سطح فردی و ملی ندارد محصول بیتوجهی یا کمتوجهی او به روابط انسانی است و بلکه گاهی محصول جهل و حتا خصومت او با دانش انسانی است!
با همۀ اینها سلولها چیزی از دانش و علوم و فنون و یادگیری نمیدانند. آنها فقط بر اساس غریزه و در تعامل با محیط عمل میکنند و محصول عملشان همان چیزی است که همۀ داشتههای علمی و فنی و فرهنگی او را میسازد و هم ذهن او را که دربارۀ آن میاندیشد و محصول آن را به نام علم و دانش ذخیره میکند.
از میلیاردها میلیارد سلول انسانی، هر کدام با توانی در حدود 10 هزار پیوند تازه، و هر سلول با میلیاردها مولکول و هستی مستقل چیزی جز این انتظار نمیرود!
تنها کاری که انسان باید از سلولهای خود یاد بگیرد و کار و تلاش کند تا آن را به خوبی اجرا کند، خود کار و تلاش است! خود راه بگویدت که چون باید رفت! اگر از راه و مسیرمان چیزی یاد نگیریم و یا از دانستهها همچون پلههای نردبان برای ارتقای کموکیف رفتارمان استفاده نکنیم، اگر تغییراتمان متناسب با دانستههای ما و یافتههای بشری نباشد، و یا اگر تغییرات در تضاد با نیازهای غریزی و انسانیمان باشد (و همۀ اینها هم در سطح فردی و هم نهادی و اجتماعی) نتیجۀ آن نوعی زندگی سرشار از تعارضی خواهد بود که در بین انواع غریزهها و فرهنگ انسانی گرفتار شده است. زبان، علوم و فنون و انواع سازوکارهای اجتماعی ناشی از آن، محرومیتها و محدودیتهایی را نیز به انسانها (چه در مرحلۀ تحصیل و چه عمل به آنها) تحمیل میکنند که برای دستیابی به زندگی بهتر و تعامل با انسانها ضروری است. نوعی معاملۀ انسانی!
بخشهای مختلف این اثر طی سالیان طولانی تدوین شده است. گاهی به ضرورت به موضوعی دیگر توجه شده است و از یافتههای آن برای بازنگری در اینجا و آن جا استفاده شده است. این اثر و چند کار دیگر مولف در همین سالها را باید چارچوبی مشترک، مقدمه و درآمدی تلقی کرد که عمدتا یک هدف اصلی دارند: یادگیری مهارتهای حسی، حرکتی و بخصوص شناختی. مرکز این مهارتها و پیشران آن نگارش، پژوهش و یادگیری بود. پیوستگی این کلیدواژهها با ابعاد گوناگون انسان، محیط و همکنشی وی با محیط درونی و بیرونی سبب شد تا وارد حوزههای مرتبط دیگری شوم تا تصویر کلی، ابعاد و چارچوب گوناگون آن برای خودم روشنتر شود و در عین حال، مقدمهای باشد برای پژوهشهای بیشتر در آینده و دعوت دیگران به ادامۀ این فرایند.
مطالب هر بخش و هر مدخل از این کتاب، و دو اثر دیگر تا حد ممکن به گونهای تدوین شد که جداگانه نیز قابل استفاده باشد. چنین رویکردی سبب میشود تا برخی از نکتهها به ضرورت و بر اساس زاویه دیدهای مختلف تکرار شود؛ تا هم ارجاعات درونمتنی، و به سایر مطالب و یافتهها شکل بگیرد و در عین حال، به تصویر کلی و درونمایۀ اصلی آسیبی وارد نشود. با این حال درک مطالب برخی از مدخلها نیازمند مطالعۀ دیگر بخشها و گاه برخی از منابع پایانی است.
مطالعات و بازخوردهای محققان، نویسندگان، خوانندگان و علاقمندان به این حوزه، و به طور خاص، مطالب و ادعاهای موجود در این مجموعه را غنیمتی تلقی میکنم برای اصلاح و ویرایش بهتر و بیشتر. در هر حال، محتوای این آثار را بیشتر جمعبندی پژوهشها و دیدگاههای موجود در این زمینه میدانم تا اثری از خودم. گرچه مسئولیت هر خطای احتمالی متوجه نگارنده است.
پینوشت: این نوشته مقدمه کتابی است با همین عنوان از حمید محسنی از نشر کتابدار
دستهبندی مقالات
- آموزش داستان نویسی (4)
- زندگی و خاطرات (9)
- شورای کتاب کودک (2)
- کتاب و نشر (2)
- مدیریت دانش و اقتصاد دانش (2)
- مصاحبه و گفتگو (4)
- نگارش و پژوهش (2)
- هوش مصنوعی (3)
- وبلاگ کتابدار (13)
نوشتههای تازه
مقالات مرتبط با نویسنده
نوش آفرین انصاری، شورای کتاب کودک، کتابداری، آموزش کتابداری و فرهنگنامه کودکان و نوجوانان نامها و واژههایی است که اغلب
«رفت مسافرت!» عنوان یادداشتی است از حمید محسنی که در یادنامه استاد دکتر زاهد بیگلدلی، از استادان دوستداشتنی دانشگاه شهید
پروفسور محمدحسین دیانی و پروفسور جعفر مهراد از اولینهای کتابداری ایران هستند. دوستی و همکاریشان دیرینه است و در کارها
نگران این هستیم که مبادا قصه ما کپی کار نویسندههای قبل یا معاصر باشد؟ در داستانهایی که برایم میفرستند، دنبال
کدام حالت و وضعیتِ سکوت، اخلاقی است؟ توجه به سکوت میتواند پلی بسازد بین درهها و شکافهای ناشی از فاصله


