استاد جعفر مهراد از زبان استاد محمدحسین دیانی
- نویسنده: محمدحسین دیانی
فهرست مطالب...
پروفسور محمدحسین دیانی و پروفسور جعفر مهراد از اولینهای کتابداری ایران هستند. دوستی و همکاریشان دیرینه است و در کارها و آثار مختلف با هم دیده میشوند: از زمانی که دانشجو بودند تا بعدها که خودشان درگیر آموزش دانشجویان شدند یا برنامههای درسی را در کمیتههای مختلف سامان میدادند. هر دو در توسعه و ماندگاری دو گروه مهم آموزشی کشور (دانشگاه شهید چمران اهواز و دانشگاه شیراز) نقش محوری داشتند. همین نقش بانی را در اولین دکترای کتابداری در دانشگاههای وابسته به وزارت علوم داشتند که قرار بود دوره مشترک دانشگاه شیراز و دانشگاه فردوسی مشهد باشد. پاجوش این همکاری به سرعت به دانشگاههای دیگر منتقل شد. خود این دوره نیز در همان شیراز جا خوش کرد: خوشا شیراز و وصف بیمثالش! استقلال و ابداع و نوآوری ویژگی برجسته هر دو استاد است. دکتر محمدحسین دیانی در این مقاله برخی از خاطراتش را نقل میکند که استاد جعغر مهراد در مرکز آن بود. استاد دیانی در مصاحبه با ابوالفضل نجاری در کتاب «تاریخ شفاهی کتابداری ایران» (نشر کتابدار) نیز به خاطرات دیگری اشاره میکند که نشانه دوستی و همکاریشان است. همین خاطرههای دوستی و همکاری را استاد مهراد از دیانی نقل میکند (از جمله در کتاب زندگی و خاطرات پروفسور جعفر مهراد؛ چهره ماندگار علمی کشور، بنیانگذار آیاسسی و مرکز منطقهای اطلاعرسانی علوم و فناوری) (حمید محسنی)
این خاطرات، نخست در کتاب جشننامۀ مهراد: چهرۀ ماندگار علمی کشور به سعی محمدرضا قانع (نشر کتابدار) با عنوان «بر فراز مجسمه ازادی، ایران را باشکوهتر میخواست!» منتشر شد.
بر فراز مجسمه آزادی، ایران را باشکوهتر میخواست!
نمیدانم چرا و چگونه دل کوتاهقدی از مشهد با دل یک بلندقد تبریزی در تهران به هم گره خورد. کارمندی بودم در کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران. او دانشجویی بود از گروه کتابداری دانشگاه تهران که کارورزیاش را آن جا میگذراند. من تهلهجۀ مشهدی داشتم و او آذری. کار اداری که تمام میشد قدمزنان از خیابان انقلاب امروز به سمت میدان انقلاب میرفتیم.
واقعا نمیدانم دربارۀ چه موضوعی صحبت میکردیم، همینقدر میدانم که برای هر دو مطلوب بود که مدت زیادی تداوم یافت. دانشجوی دیگری بود که بعدها همسر جعفرآقا شد. خانم کاووسی نیز همان روزها کارورزیاش را در کتابخانه دانشکده میگذراند. هر دو مورد زمینهای شد برای دوستی بسیار محترمانه با این خانواده.

دانشجویان دوره اول رشته فرعی کتابداری در دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران 1349
از راست به چپ: ؟،؟، محمد صمیمی، ابراهیم مهدی هزاوه، پیرمحمد پسکوه ملازهی، ؟، ؟، محمدحسین دیانی، احمد ریحانی
انتقال بنده به دانشگاه جندی شاپور اهواز و استخدام ایشان در دانشگاه شیراز و سپس اعزامشان به امریکا برای ادامۀ تحصیل باعث شد ارتباطمان کمتر شود. اما در سال آخر حضور دکتر مهراد در امریکا بود که ارتباطمان دوباره برقرار شد. ایشان با همسر و فرزندشان در نیوجرسی به خوابگاه دانشجویی من در دانشگاه راتگرز آمدند. بعد از آن همراه با خانواده سری زدیم به مجسمه آزادی در نیویورک؛ یعنی من و همسر و دو فرزندمان با ایشان و همسرشان با یک فرزند. یادم هست دختر سهچهار سالهام تمام پلهها را با حرارت و شادابی تمام بالا رفت. در آن بالا احساس کردم به خدا نزدیکتر شدهایم. همان موقع کشورمان در تلاطم تغییرات سیاسی بود. آرزو کردم نسل ما و فرزندانمان با سرعت، شاداب و به سلامتی بتوانیم ایران را به جایگاهی برسانیم که شایسته مردان خداست. گمان میکنم دکتر مهراد آرزوی مشابهی داشت؛ این را اعلام نکرد ولی کارنامۀ تلاشها، تاثیرگذاریها، آبروسازیها، بهبودها و کارهای دیگرش نشان میدهد که احتمالا آرزوی بسیار بزرگتری برای ایران عزیر داشت. پس از آن دکتر مهراد به ایران و شیراز رفت.
خیال میکنم کمتر از دو سال بعد من هم به ایران برگشتم.
هیجده مرداد در اهواز بودم. اول مهر بود که داشتم پسرم را از دبستان دانشگاه میبردم خانه. در محلۀ لشگرآباد اهواز دیدم هواپیماهای عراقی دیوار صوتی را شکستند! پدران و مادران وحشتزده، سراسیمه، و برخی پابرهنه به خیابانهای اطراف مدرسه و منزلشان ریخته بودند. دو سه روزی در اهواز ماندیم، اما حملات هوایی وادارمان کرد که به منزل یکی از بستگان مرحوم دکتر عباس سلمی برویم در هفتگل. در آنجا در یک اتاق همنشین خانواده مرحوم دکتر تقی وحیدیان کامیار بودیم. ایشان هم مشهدی بود. دسترسی به بنزین نیز مشکل بود. این شد که ما هشت نفر با اساسمان در پیکان دکتر وحیدیان از هفتگل به بهبهان رفتیم.
در مسیر بهبهان بود که دکتر وحیدیان ماشین را برای صرفهجویی در بنزین در یکی از سراشیبیها خاموش کرد؛ بدون آگاهی از این که فرمان قفل میکند و ماشین به یک طرف کشیده میشود! در یک صحنه نزدیک بود به کامیونی برخورد کنیم! خوششانسی ما بود که رانندۀ کامیون حواساش جمع بود و تا روشن شدن ماشین و به فرمان آمدن آن مسیرش را تغییر داد. در بهبهان در یکی از ایوانهای زیارتگاه مشهور ساکن شدیم! فردای همان روز با خانوادهام و در پشت یک ماشین باری راهی شیراز شدیم!
شب در مسافرخانه یا هتلی ماندیم و فردا به دیدار دکتر مهراد و همسرشان رفتیم که آن زمان در محلۀ ناری بودند. حیاط بزرگی نبود، اما پردرخت بود. یادم نیست چند روز آنجا ماندیم. اما اینقدر بود که خانم دکتر از شیوۀ آرایش موهای دخترم به شکل گوجه فرنگی هنوز خاطره دارد.
خیال میکنم دکتر مهراد بخش کتابداری دانشگاه شیراز را راهاندازی کرده بود. در این چند روز متوجه شدم همان رابطۀ صمیمی ما در تهران بین ما و خانواده برقرار است. بعدها نیز فرصت شد و با خانواده، یا بدون آنها در دو منزل شخصی ایشان رفتیم که خیال میکنم نزدیک دانشگاه بود؛ در اولین منزل متوجه شدم علاقۀ همسر ایشان به پرورش انواع کاکتوس کاملا آشکار است، کاکتوسهایی که در ایوان منزل داشتند.
با استقرار خانوادهام در مشهد به اهواز بازگشتم. جنگ بود و ساختمان دانشکدهها در اختیار سپاه بود؛ به همین دلیل کاری نداشتیم. تا این که به درخواست مرکز نشر دانشگاهی برای همکاری با اداره ارشاد اسلامی به تهران فراخوانده شدم. قرار بود کتابهای مصادره شده از خانوادۀ بزرگان آن زمان را سر و سامان دهم. کتابها از سالنهای نمایشگاه کتاب بیرون آورده شد و به ساختمان نخستوزیری در خیابان فرشته انتقال یافت. مدتی در آن جا برخی از کتابها را تفکیک کردم تا این که صحنه جنگ در اهواز آرامتر شد و به اهواز بازگشتم. برای انتقال کتابها به دانشگاهها با وزیر علوم آن زمان صحبت کرده بودم ، اما هنوز نمیدانم به کجا فرستاده شدند که نشانی از بیتفاوتی آن زمان تهرانیها به سرمایههای علمی بود!
آرام آرام فعالیتهای اداری و آموزشی گروههای کتابداری در شهرهای غیرجنگی، نیمهجنگی (شیراز) و جنگی اهواز آغاز شد. دلهایمان گرم شد که زمینه برای خدمت بیشتر به جامعه علمی فراهم میشود. در آن سالها، تماسهایی مستقیم و غیرمستقیم بین من و آقای دکتر مهراد برقرار بود. حداقل اندیشههای بهبود امور کتابداری و کتابخانهها را مبادله میکردیم.

دانشجویان اولین دوره فرعی کتابداری در دانشگاه تهران، تولد محمد صمیمی
از راست به چپ: ابراهیمی ، ؟، ؟، احمد تقفی، محمد صمیمی، محمدحسین دیانی، قاسم صافی، ایستاده مرحوم طیب صاحباری، مهدی نیکزاد المشیری،؟، ؟، محمدصادق کاوه
یکی از اقدامات بزرگ آن زمان آقای دکتر مهراد در اختیار گرفتن چند اتاق در مجاورت کتابخانه مرکزی به شیوۀ کاملا مبارزهطلبانه و شجاعانه بود تا گروه کتابداری در آن جا مستقر شود. امیدوارم داستان شیرین آن را یکی در همین کتاب بنویسد.
یادآور میشوم که کتابخانه مرکزی و راهاندازی مجدد گروه کتابداری اهواز نیز با دشواریهای فراوان روبرو بود؛ در اتاقی در دانشکده علوم بود که به دلیل حضور نیروهای شهید چمران سقف آن خمپاره یا چیزی دیگر خورده بود!
ترکیب مثبت ریاست دانشگاه، ریاست دانشکده و ریاست کتابخانه در اهواز موجب شده بود ساختمان کتابخانه مرکزی دانشگاه به مقدار زیادی به پیش برود، از مجموعهسازی کتابخانهها نیز بسیار حمایت میشد و زمینه جذب دانشجو برای دوره کارشناسی ارشد کتابداری در سالهای منتهی به انقلاب در اهواز فراهم شد.
همین ترکیب مثبت دکتر مهراد، رئیس دانشگاه شیراز و وزیر علوم آقای دکتر مصطفی معین زمینۀ رشد و شکوفایی فعالیتهای عالی کتابداری را در شیراز بهجای تهران فراهم کرد. انوار آن یکی پس از دیگری شیراز را قطب اطلاعرسانی ایران کرد.
یادم هست دکتر مهراد اندیشه راهاندازی کتابخانه منطقهای شیراز را با من در میان گذاشت. احتمالا مطالبی دربارۀ اساسنامه و آییننامههای این کتابخانه به صورت شفاهی یا کتبی گفتم. نمیدانم چقدر از آنها استفاده شد، اما این مهم بود که با خوی مشارکتطلبی خود مرا نیز در راه مثبتی که پیش میبرد شریک کند.
دو کاری که به پیشنهاد دکتر مهراد انجام دادم یکیاش تهیه اطلاعات کتابشناختی مقالات مجلات علوم موجود در دانشگاه فردوسی و ارسال آنها به شیراز برای تقویت پایگاههای اطلاعاتی بود. البته این کار نوعی رابطه مالی کوتاهمدت بوجود آورد که خرسندانه تداوم نیافت، زیرا رابطههای مالی این پتانسیل را دارد که روابط انسانی را به هم بزند. پیشنهاد دوم این بود که تعدادی از کتابهای مرکز منطقهای را در انتشارات کتابخانه رایانهای منتشر کنم که مدیر مسئول آن بودم. همه کارها انجام شد و قرارداد امضا شد، اما به همین دلیل ترجیح دادم پیگیرش نشوم.
رابطه صمیمی من و آقای دکتر مهراد زمینهای بود برای جرقه اندیشههایی که به کتابداری ایران یاری رساند. عضویت در هیئت تحریریه مجله علوم اجتماعی دانشگاه شیراز یکی از آنها بود. شاخصترین آن هنگامی رخ داد که در مشهد موظف به راهاندازی دوره دکترای کتابداری شده بودم. یک جمله برای دکتر مهراد نوشتم؛ این که “نظرت درباره راهاندازی دورۀ دکتری مشترک چیست؟” ایشان با خرسندی استقبال کرد. خیال میکردم برای کیفیت بیشتر میتوان مشارکت عملی کرد. دانشجویان برگزیده شدند، اما دیگ شریکی نجوشید! این شد که شیراز جدا، و مشهد جدا دانشجو گرفت و برنامه اجرا شد. البته اگر دلبستگی مشترک به پیشبرد کتابداری بین ما نبود، حتی اندیشۀ مشارکت به ذهنم نمیرسید و گروهی که سالها در حوزه کارشناسی ارشد فعالیت داشت متمایل به همکاری با گروهی نمیشد که تنها کارشناسی داشت. خرسندانه جرقه زده شد، پذیرفته شد، دانشجو گرفته شد. اما آمدن دانشجو و تغییر مدیر گروه شیراز نگذاشت درختی که کاشته بودیم، آنگونه به ثمر بنشیند که اندیشیده بودیم. آثار و جایگاه دانشجویان فارغالتحصیل دکتری دو دانشگاه پیامهایی در خود نهفته دارد که ممکن است برخی آن را دریابند.
آوازۀ دکتر مهراد و توان اجرایی، آموزشی و پژوهشی ایشان نمیتوانست به شیراز محدود شود. به پیشنهاد دکتر واعظزاده، مسئول حوزۀ ارزیابی فعالیتهای پژوهشی در دبیرخانۀ ستاد انقلاب فرهنگی، کار ارزیابی فعالیتهای پژوهشی دانشگاهها، مراکز پژوهشی و پارکهای علم و فناوری به ایشان واگذار شد. در آن زمان به درخواست خود بازنشسته بودم و توانستم از پیشنهاد دکتر مهراد برای همکاری در ارزیابیهایی مشارکت کنم که موظف به انجام آنها بود. هفتهای یک یا دو روز از مشهد به تهران میرفتم. با گروهی پنج نفره کار را شروع کردیم، سازمان دادیم، معیار ساختیم، فرم دریافت اطلاعات فرستادیم، دادههای دریافت شده را دستهبندی کردیم، به دست متخصصان آمار سپردیم، آنها را ارزیابی و مستند کردیم، و در هفت کتاب آماده منتشر کردیم. در طی این مدت و در زمانهایی که دکتر مهراد شبها در تهران میماند به منزل شخصی ایشان در حوالی میدان ونک میرفتم. گاهی جدی صحبت میکردیم و گاهی شوخی؛ قدری نیز تلویزیون تماشا میکردیم و با آرامش به خواب میرفتیم.
با تغییر مسئولیت آقای دکتر واعظزاده و کاسته شدن از توجه به این تلاشها، انگیزه ادامۀ کار در حوزۀ ارزیابی کم شد؛ به ویژه آن که بهتدریج ارزیابیهای مبتنی بر نشر مقاله در مجلات ایاسآی رو به افزایش بود. آخرش نیز به سامانۀ ارزیابی مجلات داخلی در مرکز منطقهای علوم و فناوری شیراز کشیده شد. به این ترتیب کارهای باارزش دکتر مهراد در سازماندهی اطلاعات داخلی و رساندن آن به دانشگاههای داخلی و برخی از دانشگاههای خارجی آشکارتر شد. حالا دیگر دکتر مهرادِ کتابدار، مدیری تاثیرگذار بر کلیه فعالیتهای پژوهشی ایران شده بود و شایسته عنوان چهره ماندگار کشور.
حالا که آن همه سامانههای اطلاعاتی با محتوای قابل توجه در مرکز منطقهای شیراز ایجاد شد که به افراد جویای اطلاعات فایده میرساند و حالا که ساختمان خاص مرکز منطقهای شیراز با همه مسئولیتهای ریز و درشتاش توسط دکتر مهراد به اتمام رسید و آبرویی جاویدان برای شیراز و ایران تدارک دیده شد، مدعیان یکی یکی سر برآوردند و در مسیر حرکتهای بیشتر برای منطقهای کردن فعالتیهای اطلاعرسانی ایران خاک ریختند! نوباوگانی که دکتر مهراد دستشان را گرفته و به بالاترین درجه دانشگاهی و بالاترین توان عملی رسانده بود، قدر آب زلالی که در آن شنا میکردند را ندانستند! از آن همه امیدی که برای ساختن شرایط بهتر وجود داشت استفاده نکردند و دکتر مهراد به دانشگاه و گروه آموزشی خود بازگشت! جایی که با همه محسناتاش نمیتوانست بستر اندیشههای کلان، برنامهها و حرکتهای او با دامنه کشوری باشد. و این برای دکتر مهراد کافی نبود که در سطح کلان اندیشه میساخت، شکل میداد و اجرا میکرد. اینها او را به سوی بازنشستگی کشاند، اما کماکان کلاننگر بود. مثل تداوم سردبیری مجله انگلیسیزبان و بینالمللی مرکز؛ که اکنون برآن است به جای دوفصلنامه آن را فصلی کند.
چه خوب که دکتر مهراد از همان ابتدا از پشتیبانیهای کافی خانواده برای گذران زندگی در ایران یا خارج برخوردار بود! و چه خوب که همۀ توان علمی و جسمی خود را برای ارتقای شرایطی به کار گرفت که کار علمی در ایران را تسهیل کند!
خرسندانه اکنون نیز که در امریکا ساکن شده است دلمشغول اوضاع اطلاعرسانی ایران است و با تشکیل گروه پند (پشتیبان نشر دانش، متشکل از دکتر فتاحی، دکتر شعبانی، دکتر قانع، دکتر حسنزاده، خانم دکتر نیککار و دکتر دیانی) کار ارزیابی اولیۀ کتابهای حرفهای را پذیرفت که ناشری در دست نشر دارد. او با پرداخت درصدی از هزینه نشر از امکانات مالی خود، نشر این گونه کتابها را تسهیل میکند. اولین آن توسط انتشارات سپهر دانش در همدان منتشر شد که آشنایی با چاپ و نشر نام دارد. خیال میکنم تا نشر این نوشته عناوین دیگری را انتشارات چاپار و کتابدار منتشر کرده باشند.
برای من که مدتها بهدلیل کرونا و موارد دیگر ارتباط اندکی با فعالیتهای حضوری حرفهای دارم، ارتباط بین اعضای گروه پند در هر دو هفته یک بار با اسکایپ با حضور جمعی از همکاران با مدیریت دکتر مهراد بسیار شوقآفرین است. چه خوب این فناوری هست تا درد تنهایی و دوری از فامیل، دوستان و همدلان را بزداید. به یقین خداوند کسانی را که مشکل ارتباط بین انسانهای مستقر در شهرها، کشورها و قارههای متفاوت را برطرف کرده است، در بهشت پذیرایی میکند.
نیز خداوند منزلت و فضیلت برتر را نصیب کسانی میکند که ثمره تلاششان برای بهبود زندگی انسانها به ساخت یک ساختمان خلاصه نشد و کماکان بسیاری از پلتفرمهای اطلاعرسانی ایجادشده توسط ایشان، تشنگان دانش را در سراسر ایران و جهان سیراب میکند! این پلتفرمها آنقدر زیاد، و آنقدر رویتپذیر و بهرهده هستند که نیازی به فهرست کردن و سخن گفتن از آنها نیست؛ زیرا آن چه که عیان است، چه حاجت به بیان است!
دستهبندی مقالات
- وبلاگ کتابدار (13)
نوشتههای تازه
مقالات مرتبط با نویسنده
نگران این هستیم که مبادا قصه ما کپی کار نویسندههای قبل یا معاصر باشد؟ در داستانهایی که برایم میفرستند، دنبال
بخشی از پیشگفتار پریسا کاهانی بر کتاب صدای پای کتاب و داستان چهار چشم برای آشنایی خوانندگان با با محتوای
ثریا زنگنه کارشناس ارشد علم اطلاعات است و مدیر کتابخانه عمومی خاتمالانبیا در شهر کرمانشاه. نشر کتابدار اخیرا کتابی را
سواد و مفهوم آن فصل نخست از کتاب «درآمدی بر سواد رسانهای: از شناخت رسانه تا تربیت رسانهای» است که
«رفت مسافرت!» عنوان یادداشتی است از حمید محسنی که در یادنامه استاد دکتر زاهد بیگلدلی، از استادان دوستداشتنی دانشگاه شهید


