دکتر زاهد بیگدلی و من ( خاطرات استاد زهیر حیاتی از پروفسور زاهد بیگدلی)

فهرست مطالب...

دکتر زهیر حیاتی، استاد بازنشسته دانشگاه شیراز از خاطرات خود با استاد زاهد بیگدلی در دانشگاه نیو ساوت ولز استرالیا و ایران می نویسد. در این خاطرات به نامهایی چون عبدالحسین فرج‌پهلو، مرتضی کوکبی، فریده عصاره، رحمت الله فتاحی، مهری پریرخ، فتوت، ابراهیم افشار زنجانی، سعید رضایی شریف‌آبادی نیز اشاره می‌کند که با زهیر حیاتی و زاهد بیگدلی حلقه استرالیا را می‌سازند. همه این نامها نیز درباره زاهد بیگدلی و خاطرات تحصیل و دوستی شان در استرالیا و ایران نوشتند که اهمیت تاریخی دارد.
این خاطره در کتاب یادنامه پروفسور زاهد بیگدلی (استاد فقید دانشگاه شهید چمران اهواز) توسط نشر کتابدار منتشر شده است. یادنامه زاهد بیگدلی حاوی ۶۵ خاطره از بزرگان کتابداری،دانشجویان و دوستان استاد بیگدلی است که دکتر محمدرضا شکاری آنها را جمع اوری و ویرایش کرده است. این خاطرات برای مطالعه تاریخ کتابداری و اطلاع رسانی نیز اهمیت دارد.  

من قبل از شروع به تحصیل در دوره دکتری کتابداری و اطلاع‌رسانی دانشگاه نیوساوت ولز استرالیا در سال 1371 با مرحوم دکتر زاهد بیگدلی آشنایی نداشتم. خیلی راحت بگویم، من از گروه کتابداری دانشگاه شهید چمران به جز دکتر دیانی که به خاطر انتشاراتش، و دکتر کوکبی را به خاطر همکلاسی‌بودن در یکی دو درس در زمانی که در دوره فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران درس می‌خواندیم، و زمانی هم ایشان در بخش اسناد مرکز آمار ایران کار می‌کردند و من به خاطر اشتغالم در سازمان برنامه و بودجه به آنجا رفت‌وآمد داشتم می‌شناختم؛ با بقیه عزیزانِ این گروه آموزشی آشنایی نداشتم.

خیلی چیزهایی که من در مدت آشنایی و ارتباط با مرحوم دکتر بیگدلی، از زمان آشنایی در دانشگاه نیوساوت ولز تا اواخر عمر شریفشان دیدم و شنیدم، ایشان در اتوبیوگرافی خود “از آغاجاری تا استرالیا” ذکر کرده‌اند. پیش از همه چیز باید بگویم که در دانشکده کتابداری و اطلاع‌رسانی دانشگاه نیوساوت، تعداد 10 نفر دانشجوی ایرانی به عنوان بورسیه از دانشگاه‌های مختلف کشور، البته با اختلاف زمان ورود به این دوره، به طورهمزمان تحصیل می‌کردند. از این میان، دکتر فرج‌پهلو، دکتر کوکبی، دکتر بیگدلی و خانم دکتر عصاره از دانشگا شهید چمران اهواز، دکتر فتاحی و همسرشان خانم دکتر پریرخ از دانشگاه فردوسی مشهد، خانم دکتر فتوت از دانشگاه تربیت مدرس، دکتر افشار زنجانی از دانشگاه اصفهان، دکتر رضایی شریف‌آبادی از دانشگاه الزهراء و بنده هم از دانشگاه شیراز بودم. عنصر اصلی و پیونددهنده این گروه 10 نفره که بی‌دریغ به همه کمک می‌کرد دکتر فرج‌پهلو بودند. دکتر فرج ­پهلو با دکتر کوکبی هم اطاق بودند. زمانی می­شد که برای کمک‌گرفتن و مشورت با دکتر فرج‌پهلو به اتاق آن‌ها می‌‎رفتم. دست بر قضا اتفاق می‌افتاد که دکتر فرج‌پهلو در اتاق حضور نداشتند و موضوع را با دکتر کوکبی در میان می‌گذاشتم و ایشان بعد عرایض بنده در پاسخ می‌گفتند به فرج (مخفف فرج‌پهلو) بگو.

روزی از روزها دکتر فرج‌پهلو گفتند که “آقای بیگدلی به زودی برای ادامه تحصیل در دوره دکتری خواهند آمد”. ایشان و سایر دوستانی که از دانشگاه شهید چمران اهواز بودند و با دکتر بیگدلی آشنایی داشتند خود را برای پیشواز از ایشان و اسکان‌دادن او آماده کرده بودند. البته چند روز بعد با خبر شدیم که دکتر بیگدلی بدون همراهی خانواده و به تنهایی به استرالیا می‌آیند. گروه استقبال‌کننده شامل دکتر فرج‌پهلو، دکتر کوکبی و دکتر روشنفکر که او هم از دانشگاه شهید چمران بود به فرودگاه سیدنی رفتند و دکتر بیگدلی را از فرودگاه آوردند و در خانه یکی دیگر از دانشجویان که او هم از دانشگاه شهید چمران و همسایه دکتر روشنفکر بود و به همراه خانواده، برای مرخصی به ایران رفته بودند اسکان دادند.

خبر ورود دکتر بیگدلی را دکتر فرج‌پهلو به ما دادند و ما مشتاق بودیم که ایشان را زیارت کنیم. دیدن ایشان چند روزی به درازا کشید. آن گونه که خود دکتر بیگدلی در روزهای بعد از آشنایی به من گفتند در زمان ورود به فرودگاه سیدنی و گرفتن بار متوجه می‌شوند که به یکی از چمدان‌هایش صدمه زیادی وارد شده است. دکتر بیگدلی برای دریافت خسارت وارده شکوائیه‌ای می‌نویسند و تقدیم مقامات فرودگاه و شرکت هواپیمایی مربوطه می‌کنند. ایشان چند روزی بعد از ورود به سیدنی را صرف این کار می‌کنند، ولی خوشبختانه موفق به دریافت خسارت می‌شوند.

بالاخره روز آشنایی فرا رسید. در صبح یکی از روزها دکتر فرج‌پهلو به همراه دکتر بیگدلی به دانشکده آمدند و ایشان را به ما معرفی کردند و باب آشنایی و دوستی با دکتر بیگدلی باز شد که تا زمان پرواز ایشان از این جهان خاکی ادامه داشت. به طور معمول، دانشجویان بورسیه ایران که برای ادامه تحصیل به استرالیا می‌آمدند می‌بایست یک‌سری کارها را جهت واریز مقرری و سایر کارها و اطلاع به سفارت ایران که در کانبرا قرار داشت انجام می‌دادند. من که به استرالیا آمدم و هیچ‌کجا را نمی‌شناختم و مراحل کار را هم نمی‌دانستم با کمک دکتر فرج‌پهلو و با پیشنهاد خودشان همه این مراحل را طی کردم. خود ایشان هم وقت ارزشمندشان را گذاشتند و هم هزینه رفت‌وآمد را با طیب خاطر پرداخت می‌کردند. این دفعه نوبت دکتر بیگدلی بود که دکتر فرج‌پهلو ایشان را همراهی کند. چند روزی از آشنایی من با دکتر بیگدلی گذشته بود که دکتر فرج‌پهلو به دکتر بیگدلی گفتند کی برای انجام کارهای مقدماتی برویم. دکتر بیگدلی که دست بر قضا همکلاسی من هم در دوره مقدماتی زبان هم شده بودند، در جواب گفتند که اگر برای حیاتی مشکلی وجود نداشته باشد من این کارها را با ایشان انجام می‌دهم و شما به کارهای درسی خودتان برسید و من هم با آغوش باز پذیرفتم. انجام این کارها و همگامی با ایشان بود که مرا به دکتر بیگدلی خیلی نزدیک کرد.

زمانی که به دنبال انجام کارهای بانکی و سایر کارها بودیم، دکتر بیگدلی از خود و گذشته‌اش برای من خیلی تعریف کرد. البته داستان او موقعی شیرین شد که فهمید من هم مانند خودش خوزستانی هستم. او گفت که خانواده‌اش رامهرمزی هستند و پدرش که آن زمان هنوز در قید حیات بود برای کار و استخدام در شرکت ملی نفت ایران به آغاجاری رفته‌اند و خانواده پدری ساکن آنجا هستند. این گفته‌های دکتر بیگدلی من را به گذشته و دوران کودکی‌ام در ماهشهر پرتاب کرد و به یاد محصولات صیفی رامهرمز انداخت که میوه‌فروشان ماهشهری در ایام تابستان از رامهرمز وارد می‌کردند. در آن زمان من فکر می‌کردم که رامهرمز با این محصولات باید بهشت باشد! شرکت نفتی‌بودن پدرش و بزرگ‌شدن در محیط شرکت نفتی که در همه شهرهای استان خوزستان به یک سبک و سیاق بود، موجب گردید که من شناختم از او بیشتر شود.

این شناخت و تشابه زندگی گذشته زمانی بیشر شد که گفت در نوجوانی و جوانی علاقه‌مند به بازی فوتبال بوده است و در این کار هم اسم و رسمی در محل و میان همسالان خود داشته است. البته فوتبال بازی‌کردن خردسالان و نوجوانان و جوانان خوزستانی در آن زمان چیز عجیبی نبود و در تمام محلات و شهرها بساط تیم و تیم‌داری برقرار بود و شایع شده بود که همان گونه که بچه‌های برزیل پا به توپ به دنیا می‌آیند، بچه‌های خوزستان هم پا به توپ به دنیا می‌آیند. دکتر بیگدلی فوتبال بازی‌کردن را در زمان دانشجویی در دانشگاه جندی‌شاپور اهواز که بعد از انقلاب به شهید چمران اهواز تغییر نام داد ادامه داده بود و به عضویت تیم فوتبال دانشگاه درآمده بود و این کار موجب سرشناس‌شدن او در دانشگاه شده بود. او تعریف می‌کرد موقعی که وارد غذاخوری دانشگاه می‌شدند مورد استقبال آشپزها قرار می‌گرفتند و سهمیه غذایی بیش از دانشجویان دیگر به او و همبازی‌هایش داده می‌شد. در همین دوران که باید سال‌های آخر دهه چهل باشد من هم در تیم فوتبال دانشگاه شیراز بازی می‌کردم و در یکی از همین سال‌ها قرار بود مسابقات دانشگاهی در اهواز یا آبادان برگزار شود و ما آماده برای انجام این کار شده بودیم که بدون ذکر دلیلی خاص این بازی‌ها لغو شد. شاید اگر این مسابقات در آن زمان برگزار می‌شد من دکتر بیگدلی را زودتر می‌شناختم.

زمانی که دکتر بیگدلی فهمید که من ماهشهری هستم گفت که من پیش از ورود به دانشگاه و تحصیل در دوره کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی در یکی از شرکت‌های خارجی در ماهشهر کار می‌کردم و از قضا با یکی از بچه‌های هم‌محلی سابقِ من هم دوست شده بود. البته در آن زمان من دیگر در ماهشهر نبودم و در تهران زندگی می‌کردم. این سبک زندگی در دوران کودکی و نوجوانی و جوانی در روحیه و رفتار دکتر بیگدلی تأثیر عمیقی گذاشته بود. در اوایلی که دکتر بیگدلی به سیدنی آمده بود و خانواده همراهش نبود دوستان خیلی او را دعوت می‌کردند و سادگی و به قول معروف، خاکی‌بودن او موجب شده بود که کسی نسبت به او غریبی نکند. زمانی با من در مورد محل خواب صحبت می‌کرد و به من گفت من با خوابیدن روی زمین و بر روی یک قالی و یک بالشت به زیر سر عادت دارم و تن من نازک‌نارنجی نیست. بار دیگر گفته او مرا یاد دوران کودکی خودم و تابستان گرم و شرجی ماهشهر انداخت که با دعوای مادر روی فرش و زیر پنکه سقفی به خواب می‌رفتیم یا خودمان را به خواب می‌زدیم، انداخت.

در همین ایام، دکتر بیگدلی با من و دکتر رضایی شریف‌آبادی همکلاسی و هم‌اتاقی شده بود. دانشگاه نیوساوت ولز برای دانشجویان خارجی که می‌خواستند در این دانشگاه تحصیل کنند یک دوره آموزش زبان انگلیسی گذاشته بود که آن‌ها را برای این کار آماده می‌کرد. البته چون دکتر بیگدلی دانش‌آموخته زبان و ادبیات انگلیسی بود و این زبان را در دانشگاه شهید چمران اهواز چندین سال در مقطع کارشناسی تدریس کرده بود، و علاوه براین در شرکت‌های خارجی به عنوان مترجم کار کرده بود، توانایی او در زبان انگیسی بیش از ما بود. به این خاطر بعد از یکی دو ماه، او در آزمون آیلتس شرکت کرد و با توجه به نمره قبولی که گرفت از شرکت در دوره آموزش زبان انگلیسی مقدماتی معاف شد.

علاوه بر دوره آموزش زبان انگلیسی، من در دو درس دیگر که پیش‌نیاز ورود به دوره دکتری بود با دکتر بیگدلی همکلاس بودم. در این ایام دکتر بیگدلی بیشتر توجه‌اش به کار پایان‌نامه‌نویسی و انتخاب موضوع پایان‌نامه بود؛ و مرتب یک عبارت پزشکی را در زمانی که به عنوان رئیس کتابخانه دانشکده پزشکی یا کتابدار آنجا بود از دانشجویان پزشکی شنیده بود تکرار می‌کرد، یا به قول معروف وِرد زبانش بود. این عبارت: “سربرال پالسی”. البته دکتر بیگدلی چیز زیادی در مورد این اصطلاح و حواشی آن نمی‌دانست، فقط فکر می‌کرد که باید عبارت مهمی باشد که دانشجویان رشته پزشکی خیلی در مورد آن صحبت می‌کنند و می‌پرسند. در نهایت یکی از دانشجویان افریقایی که تبحر خاصی در بازیابی اطلاعات و آشنایی با پایگاه‌های اطلاعاتی تخصصی داشت با دکتر بیگدلی در مورد آن اصطلاح پزشکی بعد از انجام جست‌وجوهای مفصل به بحث نشسته بود و دکتر بیگدلی را از انجام جست‌وجوی بیشتر در مورد این اصطلاح منصرف کرد بود، و ما هم دیگر این عبارت را از زبان او نشنیدیم.

ما 10 نفر دانشجوی ایرانی دوره دکتری، اکثر روزهای هفته به جز شنبه و یکشنبه که تعطیل عمومی بود عموماً از ساعت 8 صبح تا 7 و گاهی تا 8 شب در دانشکده بودیم و یا در کلاس‌ها شرکت می‌کردیم و یا روی پایان‌نامه‌هایمان کار می‌کردیم. این نوع کار کردن و تلاشِ ما موجب تعجب تعدادی از استادان و حتی نگهبانان دانشگاه شده بود که غروب‌ها برای بازرسی ساختمان‌های دانشگاه می‌آمدند. برای ما البته مردان گروه روز شنبه یک استثناء بود چون در بعد از ظهر این روز، بازی فوتبال دانشجویان ایرانی در محلات مورد سکونتشان برگزار می‌شد.

ما دانشجویان ایرانی گروه کتابداری به جز خانم دکتر فتوت، در حومه‌ای به نام ایست‌لیکس که دکتر فرج‌پهلو اولین ساکن آن بود همه ما با خانواده در آن سکنی گزیده بودیم. بازی فوتبال در روزهای شنبه در زمین‌های چمن اطراف این محل برگزار می‌شد. علی‌رغم این که تفاوت سنی میان بازیکنان وجود داشت، چون تعداد زیادی دانشجوی ایرانی که عموماً بورسیه بودند و در دوره فوق لیسانس تحصیل می‌کردند، همه وارد بازی می‌شدند. البته آن‌هایی که مسن‌تر بودند عموماً در پست‌های دفاعی بازی می‌کردند. یکی از بازیکنان شاخص در میان ما دکتر بیگدلی بود که با توجه به سابقه و تجربه زیادی که در این بازی داشت چشم‌های زیادی را به سوی خود جلب می‌کرد. ولی دکتر بیگدلی اهل خودنمایی و تظاهر نبود. حتی زمانی که به او پیشنهاد می‌شد که نقش کاپیتانی یکی از تیم‌ها را قبول کند از این کار طفره می‌رفت و این نقش را به دیگران واگذار می‌کرد. او حتی پیشنهاد بازی در تیم فوتبال دانشجویان ایرانی دانشگاه نیوساوت ولز را نپذیرفت و ترجیح می‌داد که فوتبال را به عنوان یک سرگرمی بازی کند. ما در کنار بیگدلیِ بزرگ، بیگدلیِ کوچک یعنی امیر، پسر ایشان را نیز داشتیم که در مقطع ابتدایی درس می‌خواند ولی استعداد زیادی در بازی فوتبال داشت. او هم شنبه‌ها در بازی ما شرکت می‌کرد و جایگاه خاصی داشت چون علاوه بر استعداد، شجاع هم بود. امیر بیگدلی در حال حاضر در ایالات متحده مشغول گذراندن دوره تخصص در رشته دندان‌پزشکی است.

یک روز در زمین فوتبال اتفاق جالبی رخ داد. در این روز که هوا گرم و تا حدودی رطوبت هم بالا بود دکتر بیگدلی برخلاف روزهای قبل پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود. دکتر فتاحی که او هم یکی از همبازی‌های ما بود تازه از راه رسیده و وارد زمین بازی شده بود. دکتر فتاحی به سوی دکتر بیگدلی رفت و نگاهی به سراپای او انداخت و دستش را روی بازوان دکتر کشید و گفت چه اندام ستبری، خدا حفظش کند و از دکتر بیگدلی جدا شد. روز بعد که دکتر بیگدلی را دیدم دریافتم که مانند روزهای گذشته نیست و به نظر ناراحت می‌رسد. ناگهان خودش به زبان آمد و گفت دیدی دیروز چه گذشت و من در جوابش گفتم مگر چه شد. دکتر بیگدلی گفت این دکتر فتاحی دست روی بازوان من کشیده و فکر کرده من ملکه زیبایی هستم و از این بابت رنجیده بود. من هم سعی کردم او را با گفتن اینکه دکتر فتاحی برای شوخی و عوض­کردن جو چنین حرفی زده است او را دلداری دادم. ولی در برخوردهای بعدی با تعداد دیگری از افراد همین حالت را باز مشاهده کردم و متوجه شدم که دکتر بیگدلی به قول معروف خیلی دل­نازک است و با کوچکترین شوخی و برخوردی ممکن است رنجیده­خاطر شود. از آن زمان به بعد سعی کردیم در برخورد با او جنبه احتیاط را رعایت کنیم.

با گذشت سال اول و به پایان رسیدن مراحل اولیه، ما خود را آماده برای تدارک پایان‌نامه می‌کردیم. باید پروپوزال می‌نوشتیم و از آن در دانشکده و در حضور استادان و دانشجویان دفاع می‌کردیم. بعد از این مرحله، کار گردآوری اطلاعات و تجزیه و تحلیل و نوشتن متن پایان‌نامه بود. این مرحله از تحصیل در دوره دکتری که شروع شد هر کس به کار خود مشغول شد و ارتباط بیشتر با کسانی بود که می‌توانستند به کار پیشرفت پایان‌نامه کمک کنند. خوشبختانه با پشتکاری که دوستان داشتند همه موفق شدند که کار تدوین پایان‌نامه را به خوبی به پیش ببرند و با اختلاف زمانی کمی از هم فارغ‌التحصیل شوند و خود را آماده بازگشت به کشور کنند. دکتر بیگدلی چون بورسیه دانشگاه شهید چمران اهواز بود راهی اهواز شد و من که بورسیه دانشگاه شیراز بودم به شیراز برگشتم. ولی علی‌رغم سکونت در شهرهای مختلف ارتباط دوستانه و علمی دکتر بیگدلی و من قطع نشد.

گروه کتابداری دانشگاه شهید چمران اهواز دوره دکتری را راه‌اندازی کرده بود و من به عنوان داور خارجی در چند پایان‌نامه، و در دو پایان‌نامه هم که یکی از آن‌ها به راهنمایی دکتر بیگدلی بود استاد مشاور شدم. باید بگویم کار با دکتر بیگدلی بسیار راحت و دلنشین بود؛ چون پیشنهادها و نظرها را به راحتی می‌پذیرفت و به قول معروف جبهه نمی‌گرفت. در همین حال و احوال، دوره دکتری کتابداری و اطلاع‌رسانی در دانشگاه شیراز هم راه‌اندازی شد. برای جامعیت بخشیدن به این دوره تصمیم گرفته شد که از استادان سایر گروه‌های کتابداری برای تدریس بعضی از درس‌ها استفاده شود. در دوره دکتری درسی جدید با عنوان ژئوپلیتیک اطلاعات وجود داشت که به دکتر بیگدلی پیشنهاد شد و خوش‌بختانه ایشان آن را با خوشرویی پذیرفت و به صورت هفتگی یا دو هفته یک‌بار به شیراز می‌آمدند. گروه کتابداری دانشگاه شهید چمران اهواز که با بازگشت بورسیه‌هایش خیلی فعال شده بود قطب علمی مدیریت دانش را تأسیس کرد و از من به عنوان عضو دعوت شد که من با طیب خاطر پذیرفتم و در جلساتی که در اهواز برگزار می‌شد شرکت می‌کردم.

مدتی از دکتر بیگدلی بی‌خبر بودم و رابطه من با ایشان دچار فترت شده بود، زمانی که گوشی تلفن را برداشتم و به ایشان زنگ زدم شرح ماجرا را به من گفت و من دچار اندوه فراوان شدم. از آن زمان که با خبر شدم دچار بیماری سرطان شده‌اند هر هفته زنگ می‌زدم و حالش را می‌پرسیدم و در بدترین موقعیت جواب تلفن‌های مرا می‌داد. او در برابر این بیماری مهلک، سرسختانه مبارزه و مقاومت می‌کرد ولی به قول معروف عمرش بیش از این به دنیا نبود و رفت تا آرامش را در جهانی دیگر بیابد که در آن رنج، تبعیض، نابرابری و چیزهایی دیگری که دکتر بیگدلی همیشه از آن‌ها رنج می‌برد نباشد. به قول شاعر: رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل، از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط با نویسنده