آرشیوهای دیداری- شنیداری (گزیده‌ای از گفت‌وگوی ابوالفضل نجاری با استاد نورالله مرادی)

فهرست مطالب...

گستره دانش و تجربه نورالله مرادی در حوزه‌های مختلف کتاب و نشر، کتابخانه و کتابداری، آرشیو و آرشیوداری و زمینه‌های مرتبط دیگر است؛ عمیق و چندبعدی است و  شیرین و جذاب هم توصیف می‌کند. دانش و تجربه مرادی در حوزه‌هایی مثل آرشیو و آرشیوداری منحصربفرد است و بانی آن در ایران. وی در مرکز خدمات کتابداری، کتابخانه ملی، کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد وزارت امور خارجه و چند موسسه مهم اطلاع‌رسانی و نشر نیز کار کرده و نکته‌های تاریخی مهمی را نقل می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مصاحبه وی با ابوالفضل نجاری را می‌خوانید که عمدتا درباره آرشیو و آرشیوداری است. متن کامل و مفصل مصاحبه وی در کتاب مهم تاریخ شفاهی کتابداری ایران (نشر کتابدار) منتشر شده است. قبلا یادداشتی در لیزنا درباره وی نوشتم که پیوندش را در اینجا می‌گذارم. حمید محسنی (عکس اصلی وبلاگ مربوط به جلسه واژه‌گزینی کتابداری در فرهنگستان زبان و ادب فارسی است: نشسته از راست: عباس حری، نورالله مرادی، ناهید بنی‌اقبال ، پوری سلطانی، نرگس نشاط) ایستاده از راست: فرزانه سکاکی، خانم برابادی (از کارکنان فرهنگستان)

تاریخ آرشیو در ایران و جهان

س: استاد مرادی! تاریخ آرشیو‌های دیداری- شنیداری در ایران از چه زمانی آغاز می‌شود و به چه دوره‌هایی تقسیم می‌شود؟

ج: شما اگر سیر اطلاعات از سنگ‌نوشته تا امروز را نگاه کنید، در تمام مراحل دو چیز وجود دارد، یکی حامل و دیگری محمل است، محمل سنگ، و حامل اطلاعات روی سنگ است. بعد گِل است و اطلاعات بر روی گِل‌نوشته است. بعد به پوست می‌رسیم، باز یک محمل داریم پوست است و یک حامل که اطلاعات است، می‌آییم تا می‌رسیم به کاغذ که محمل است و حامل اطلاعات و در ادامه می‌رسیم به منابع دیداری- شنیداری و کامپیوتر. در این سیر حامل عوض نشده و فقط محمل عوض شده است.

مواد سمعی و بصری هم ادامۀ این سیر تکاملی است. در یک جایی فیلم عکاسی تولید می‌شود، سپس فیلم سینمایی اختراع می‌شود، می‌آییم جلوتر ویدئو اختراع می‌شود و بعد نوار صدا، و می‌رسیم به دی‌وی‌دی و بعد چیزهای دیگر. اما مسئله همان اطلاعات است و سازماندهی همان اطلاعات و بازیابی همان اطلاعات. وقتی یک نسخۀ خطی وجود دارد، فهرست‌نویسی که برایش می‌کنیم یک‌جور است، وقتی یک فلش داریم که رویش دریایی از اطلاعات است، یک‌جور دیگر باید فهرست‌نویسی بشود.

 

 

اتاق کار پوری سلطانی در کتابخانه ملی (نشسته از راست: پوری سلطانی، کامران فانی. ایستاده از راست: نرگس نشاط، نورالله مرادی)

در یک مقطع تاریخی، تکنولوژی یک امکاناتی را برای ما فراهم آورد که ما به آن گفتیم مواد سمعی و بصری. این مواد با چیزهای دیگر هم در ارتباط قرار گرفته مثل سینما، آلبوم عکس، رادیو و تلویزیون. ما کتابخانه داریم برای دانشگاه، آرشیو دیداری- شنیداری داریم برای رادیو و تلویزیون یا برای سینما. بعد این‌ها با هم مخلوط هم شدند، الان شما هر رادیو و تلویزیونی که بروید علاوه بر آرشیو، کتابخانه هم دارد، هر کتابخانه‌ای هم که بروید، علاوه بر کتاب، یک بخش دیداری- شنیداری هم دارد. فرقش این است که در رادیو- تلویزیون، اولویت با آرشیو است و کتابخانه مکمل آن است، در کتابخانه مرکزی دانشگاه یا کتابخانه تخصصی، کتاب مواد اصلی است و مواد دیداری- شنیداری مکمل است.

تاریخ آرشیوداری منابع دیداری-شنیداری، از موسساتی که آرشیو در خدمت‌شان قرار گرفت شروع شد. یعنی وقتی سینما ساخته شد، آرشیو فیلم هم مطرح شد، وقتی عکس و عکاسی به‌وجود آمد، آرشیو عکس هم در ادامه آمد، وقتی رادیو و تلویزیون به وجود آمد، آرشیو رادیو و آرشیو تلویزیون هم به وجود آمد. ولی فکر نکنید که بنیان‌گذاران سینما یا رادیو و تلویزیون آنقدر باهوش بودند که از همان زمانی که سینما و رادیو- تلویزیون ساخته شد، آرشیوش را هم درست کردند. یک فازِ تاریخ همیشه عقب بودند.

یک سندی در فرانسه هست که نشان می‌دهد که در سال‌های آغاز سینما کسی مقاله‌ای نوشته و به موزۀ لوور ایراد می‌گیرد که شما آرشیو دگمه دارید، دگمۀ افراد نظامی و شخصی را در سده‌های مختلف جمع کردید، ولی آرشیو فیلم ندارید و فیلم‌ها دارد از بین می‌رود. مواد سمعی و بصری یک ویژگی دارد که از جنبه‌های بد آن محسوب می‌شود و این است که موادش خیلی با شدت و با سرعت فاسد می‌شود و بعد نابود می‌شود. شما نسخۀ خطی دارید مربوط به هزار سال پیش، از عمر فیلم 150 سال نگذشته، امّا بسیاری  از فیلم‌ها نابود شدند. این ماده از زمانی که در کارخانه ساخته می‌شود، شروع می‌کند به پوسیدن. هر چقدر شرایط محیطی هم بدتر باشد، زودتر و سریع‌تر از بین می‌رود. در برخی جاها وقتی درِ جعبۀ فیلم را باز کردند دیدند داخلش خاکستر است که معمولاً جنس‌شان از نیترات نقره سازندۀ فیلم تشکیل شده بود.

در هر کشوری یک آرشیو دیداری- شنیداری وجود دارد که در خدمت صنعت سینما است، که اصطلاحاً به آن آرشیو ملی فیلم آن کشور می‌گویند. من الان با آن‌ها خیلی کار ندارم چون وقتی آرشیو می‌گوییم آن‌ها را هم دربرمی‌گیرد. در هر کشوری که رادیو و بعد تلویزیون درست شده است، آرشیوهای دیداری-شنیداری در خدمت رادیو و تلویزیون آن کشور هم درست شده است اما همّ و غم بنیان‌گذاران رادیو و تلویزیون در مرحلۀ اول مسائل فنی بوده است. از کشورهایی مثل هلند بگذریم که خیلی صاف و تخت است، کشورهایی که کوهستانی هستند، مشکل اصلی این بود که امواج رادیو یا تلویزیون را به سراسر کشور برسانند. البته الان مسئله با ماهواره حل شده است.

در همۀ جهان، مدیریت رادیو  و تلویزیون در مرحلۀ اول می‌کوشید پوشش آنتش را توسعه بدهد، چه محلی باشد و چه ملی باشد. یک وقتی چشم‌شان را باز می‌کردند و متوجه آرشیو می‌شدند که آرشیو قارچ‌وار رشد عظیم کرده بود و تبدیل به یک انبار خیلی بزرگ شده بود و حالا باید فکری می‌کردند که چه بکنند. این مسئله در مورد ایران هم اتفاق افتاد. البته دنیا زودتر به اینجا رسیده بود و ما دیرتر رسیدیم.

زمانی که رادیو و تلویزیون ایران راه افتاد، آقای رضا قطبی و معاون فنی ایشان، مهندس هدایت و دوستان‌شان، تمام همّ و غم‌شان این بود که آنتن گسترش پیدا کند و از برازجان تا ارس را دربر بگیرد و مجبور بودند در جای جای ایران دکل بزنند که اصطلاحاً به آن‌ها آنتن‌های رله گفته می‌شود. طبیعی بود که از آرشیو غافل ماندند.

س: آرشیو رادیو- تلویزیون ایران از کجا آغاز شد؟

ج: وقتی رادیوی ایران در سال 1318درست شد، هنوز نوار نیامده بود. رادیو یک مقدار صفحه داشت که در اتاقی به نام «صفحه‌خانه» نگهداری می‌شد. تمام برنامه‌ها هم زنده پخش می‌شد، مثلاً مرحوم صبا با ارکسترش می‌آمدند در استودیو یک آهنگی را می‌زدند و بعد سازهایشان را جمع می‌کردند و می‌رفتند. حتی می‌شد که وسط اجرا اشتباه می‌شد، یک اشتباه خنده‌دار پیش می‌آمد. صبا در خاطراتش می‌گوید «من آهنگ را زدم، خواننده به جای، زِ دست دیده و دل هر دو فریاد، خواند دو دست دیده و دل هر دو فریاد، یواش بهش گفتم، ز دست دیده و دل هر دو فریاد، اشاره کرد فهمیدم، دوباره زدند خواند، سه دست دیده و دل هر دو فریاد». از این اتفاق‌ها هم می‌افتاد.

بعد نوار اختراع شد. نوارهای اولیه از جنس نوارهای امروزی نبود، فلزی بود. ترکیبی بود از قلع یا سرب با آهن یا روی که خیلی نرم بود که از یک حلقه باز می‌شد و در حلقۀ دیگر بسته می‌شد. بعد نوارهایی آمد از جنس نایلون که اول نوار ریل بود، بعد نوار کاست شد و بعد سی دی و دی‌وی‌دی. بعد از گذشت ده سال که رادیو- تلویزیون ملی ایران درست شده بود، متوجه شدند آرشیوها یک چیز وحشتناکی شده است. آرشیوی که رادیو داشت و آرشیوی که تلویزیون درست کرده بود. یک چیزی را که می‌خواستند پیدا کنند باید می‌رفتند در یک انبار می‌گشتند. دفتر ثبتی داشتند که در دفتر ثبت نوشته بودند. اگر طرف می‌توانست حدود تاریخ فیلم  یا نوار را بگوید، می‌شد پیدا کرد یا اگر آرشیویست حافظه‌اش یاری می‌کرد که اثر را کجا گذاشته و می‌توانست آن را پیدا کند، اگر نمی‌دانست که مصیبت بود.

بالاخره در سال 1355-1356 تصمیم گرفتند آرشیو رادیو- تلویزیون را درست کنند. با یک شرکت امریکایی به نام «آرتور د. ِلیتل» که به اختصار آن را ای‌دی‌ال می‌گفتند وارد مذاکره شدند. این شرکت یک موسسۀ مدیریتی در امریکا و مقاطعه‌کار است، قرارداد می‌بندد و کار را انجام می‌دهد. ای‌دی‌ال هم متخصص‌های خودش را به ایران فرستاد. از آنجایی که آرشیو یک مسئلۀ ملی و سرزمینی است و نه جهانی و زمینی، این‌ها مجبور شدند مقدار زیادی روی آرشیو رادیو- تلویزیون ایران مطالعه کنند تا با مسائل فرهنگی آن آشنا شوند.

خلاصه ای‌دی‌ال یک گزارشی از تحقیقاتش می‌نویسد. تنها آرشیو رادیو- تلویزیون که سروسامان داشت، آرشیو شبکۀ دو بود. آن هم به علت این بود که خانمی به نام انسیه حمیدی فوق لیسانس کتابداری داشت و مدتی هم در مرکز مدارک علمی  همکار ما بود، به آنجا رفته بود و کار آرشیو را گرفته بود. تا جایی که امکان داشت، فهرست‌نویسی کرده بود و سر و سامانی داده بود. بقیۀ آرشیوها فقط دفتر ثبت بود که به ترتیب ورود منابع نوشته بودند.

 

شهریور 1381 در کتابخانه وزارت امور خارجه (از راست: فریبا افکاری، محبوبه مهاجر، نورالله مرادی، ایرج افشار، پرویز عازم، طلوع کیان)

نورالله مرادی و آرشیو رادیو تلوزیون

س: شما چطور سر از آرشیو رادیو- تلویزیون در آوردید؟

ج: اردیبهشت سال 1356 بود که من از امریکا برگشتم و بیکار هم بودم. من بورسیۀ دانشگاه بوعلی بودم و با رئیس دانشگاه دعوایم شده بود، آن‌ها بورسم را قطع کرده بودند، من هم مدتی در کتابخانه دانشکده‌ای که درس می‌خواندم کار کردم. البته من تزم را دفاع نکردم، آمده بودم که یک کاری در ایران انجام بدهم و برگردم دفاع کنم که خورد به یک مقدار گرفتاری‌های شخصی و بعد هم اعتصابات و انقلاب و ما ماندیم.

این هم یکی از همان تصادف‌ها بود. همسایه‌ای داشتیم که حسابدار ارشد رادیو- تلویزیون بود. گفت: تو کجا بودی؟ گفتم: امریکا، گفت: ای‌بابا! آقای قطبی دربه‌در دنبال یک کسی مثل تو می‌گردد. بعد ما را بردند معرفی کردند به خانمی به نام خانم دکتر شهیم و آقای قطبی و ما کارمان را آنجا شروع کردیم. گفتند که تو با ای‌دی‌ال همکاری کن. یک جلسه‌ای با آن‌ها داشتیم و قرار شد من بروم به امریکا که خورد به اعتصاب‌ها و بعد هم انقلاب و قرارداد ای‌دی‌ال لغو شد. هیچ کاری هم در آرشیوها نشده بود، فقط گزارش فرستاده بودند.

آقای محمد هاشمی، رئیس رادیو- تلویزیون شد و من را خواست. خودش هم امریکا درس خوانده بود، به من گفت: ما دیگر نمی‌توانیم با ای‌دی‌ال کار کنیم و شما خودتان کارها را انجام بدهید. قرار شد من این کار را انجام بدهم و در قدم اول یک مرکزی درست کردیم به نام «مرکز بازسازی آرشیوهای رادیو- تلویزیون» و من هم رئیس مرکز شدم. از آنجا برنامه‌ریزی کردیم برای راه‌اندازی آرشیوهای رادیو- تلویزیون. من حساب کردم که اگر بخواهم کار را از اول شروع کنم، همیشه عقب هستم و هیچوقت هم کارم نمود ندارد. یعنی بروم سراغ دفتر ثبت و از شمارۀ یک شروع کنم به فهرست کردن تا برسیم به آخر. این کار ممکن است سالها طول بکشد، در این سال‌ها سازمان نیاز به آرشیو دارد و هر وقت هم بیاید باید بگویم ما در حال بازسازی هستیم. آخر سر هم هیچ‌کس نمی‌پذیرد که من کاری کرده‌ام.

دیدم بهترین کار این است که فکر کنیم آرشیوها از امروز می‌خواهد شروع به کار کند. گذشته را ببوسیم و بگذاریم کنار. از امروز هر چی می‌آید، فهرست‌نویسی کنیم، رده‌بندی کنیم، در قفسه بگذاریم. بعد با نیروی‌هایی که داریم و وقتی هم که اضافه می‌آوریم، منابع دیروز و روزهای قبل را فهرست‌نویسی و رده‌بندی بکنیم. ما موفق می‌شویم که کمی کار امروز با کار دیروز را انجام دهیم. هر وقت هم اثری بخواهند به آن‌ها داده می‌شود. به نظرم این کار درستی بود که من کردم. نشستم برنامه‌ام را نوشتم و آن را به تصویب رساندم.

در این مسیر با مشکلاتی هم روبرو بودم. یکی از مشکلات نیروی انسانی شاغل در تلویزیون بود. این‌ها به جز آرشیو شبکۀ دو که یک کارهایی انجام شده بود، همه با کارهای من مخالف بودند. من هم به آن‌ها حق می‌دادم، چون یک آدمی که بیست سال یک‌جا کار کرده و حالا یک آدم غریبه از راه برسد و بگوید که این کارهایی که تو کردی درست نیست، باید از امروز کار دیگری بکنی، به طور طبیعی مقاومت می‌کند. بهترین راه این است که ما برای این‌ها کلاس بگذاریم و به آن‌ها آموزش بدهیم. امیدم هم به آنان‌که بیست سال آنجا بودند نبود، بلکه به آن‌هایی بود که دو سال بود آمده بودند. این‌ها اگر با من همراه شوند، نیازی به آن‌هایی که بیست سال سابقه کار داشتند و در شرف بازنشستگی بودند نداشتم. نهایت احترام هم به دوستان قدیمی می‌گذاشتیم. کلاسی برگزار کردیم و برای اولین جلسات آقای آذرنگ و خانم سلطانی را دعوت کردیم آمدند تلویزیون درس دادند. خانم سلطانی «فهرست‌نویسی» درس داد و آقای آذرنگ «مقدمات کتابداری» درس داد. پیش‌بینی من هم درست بود، جوان‌ها با روش جدید آشنا شدند و همراه و همکار من شدند، ولی قدیمی‌ها همان سرسختی خود را داشتند، حتی یکی از همین قدیمی‌ها یک روز به من گفت: از افتخارات من این است که من دست به کارت‌های شما نزدم. البته بعدش از من عذرخواهی کرد و رفیق من هم شد.

یکی دیگر از مشکلات هم نیروهای انقلابی بودند. نیروی انقلابی که معتقد بودند اصلاً طاغوت چیز بدی بوده و باید هر نوع آثاری از آن دوره از بین برود، از جمله آرشیوها هم باید نابود بشود. مشکل من با این‌ها بیشتر بود. من در یک جلسه‌ای دفاع شدیدی کردم از اینکه آرشیوها باید بماند و از جمله گفتم: آرشیویست و کتابدار در مورد آرشیو می‌تواند سینه‌اش را بدهد جلو و بگوید این ارث بابام است. حسابدار که نمی‌تواند بگوید این میز یا دفتر ارث بابام است. آرشیو حلقه‌ای برای ارتباط بین این نسل و نسل‌های بعدی است. بالاخره مثال‌های متعدد زدم، که اگر شما بخواهید بگویید رژیم شاه بد است، بچۀ شما با بچۀ یک شاه‌پرست بحث کند که بابات مزخرف گفته است، شما چه سندی دارید که ثابت کنید و این‌ها سند است باید برای دفاع حفظش کرد. آخر سر این مثال را زدم که شما اگر داروخانه هم بروید یک قفسه‌ای دارند که عکس یک سر اسکلت دارد و نوشته بخش داروهای سمّی. آنجا تریاک نگهداری می‌شود و هیچ مدیر داروخانه‌ای را دستگیر نکرده‌اند که چرا تو تریاک داری یا تریاک می‌فروشی. حتی وزارت بهداشت به داروخانه‌ها و داروسازها تریاک هم می‌دهد تا با آن دارو بسازند اگر با آن هروئین ساختند، او را مجازات می‌کنند و پدرش را هم در بیاورند. آرشیوها این منابع را دارند برای برنامه‌سازی نه چیز دیگر. بعد این آقا که یکی از مدیران صدا و سیما و طرف صحبت ما بود، شروع کرد به تعریف کردن از ما که این آقای مرادی چه آدم خوبی است ولی نمی‌دانم چرا از نجاست دفاع می‌کند. البته ما این توهین را به روی خودمان نیاوردیم و توضیحات‌مان را ادامه دادیم.

بعد پیش محمد هاشمی رفتم. انصافاً بگویم که به گردن آرشیوهای صدا و سیما خیلی حق دارد. به او مسئله را توضیح دادم، گفت: پیشنهادت چیه؟ گفتم: پیشنهادم این است که این‌ها را مهر و موم کنیم که کسی دست نزند و پاک نشود، استفاده که نمی‌کنیم. این دستور را به شهرستان‌ها هم دادیم که البته در مورد بعضی شهرستان‌ها خیلی دیر شده بود مثل رادیو آبادان که آرشیوش را از بین برده بودند. از بین بردن آرشیو هم کاری نداشت، که بخواهند آنجا را بسوزانند، کافی بود یک آهن‌ربای قوی روی نوار بچرخانید، نوار پاک می‌شود یا ریختگی پیدا می‌کند و دیگر به درد نمی‌خورد. خلاصه آقای هاشمی این دستور را داد. من هم به او گفتم: من به بعضی از این‌هایی که سنگ انقلاب را به سینه می‌زنند مشکوکم، می‌ترسم این‌ها مدرکی در آرشیو علیه خودشان داشته باشند. از این رو می‌خواهند آرشیوها نابود شود تا مدرک علیه آن‌ها هم از بین برود. تنها چیزی هم که این‌ها به آن چسبیده بودند فرمان امام بود تحت عنوان «طاغوت‌زدایی» که امام گفته طاغوت‌زدایی کنید و این‌ها نتیجه گرفتند که پس باید آرشیوها از بین برود. من گفتم: امام گفته طاغوت‌زدایی کنید یعنی شیرخورشید را از سرنامه‌ها بردارید. بالاخره آرشیوها را مهر و موم کردیم و این باعث نجات آرشیوها شد. این دشمن‌ها هم بالاخره کنار گذاشته شدند. البته سال‌های پیاپی و متمادی با این‌ها دعوا داشتم. این‌ها هم کار خودشان را می‌کردند. مثلاً من نوار نو می‌خواستم، که نوارهای کهنه را کپی‌کشی کنیم، نوار به ما نمی‌دادند تا نوارها بپوسد و از بین برود.

وقتی کار ما پیشرفت کرد «مرکز بازسازی آرشیوها» هم منحل شد و تبدیل شد به «ادارۀ کل آرشیوها و کتابخانه‌ها». این ادارۀ کل زیر نظر رئیس سازمان بود و من مستقیم با رئیس سازمان کار می‌کردم. اگر من با هر معاونی کار می‌کردم، معاونین دیگر به حق یا ناحق گلایه می‌کردند که من به آن‌ها نمی‌رسم. بعلاوه اداره کل آرشیوها هم یک واحد ستادی بود. آرشیوها از نظر اجرایی زیر نظر مدیر خودشان بودند، امّا از نظر ستادی زیر نظر ادارۀ کل آرشیوها بودند. مثلاً آرشیو رادیو از نظر اجرایی موظف بود به رادیو سرویس و خدمات بدهد، آرشیویست هم اگر می‌خواست مرخصی بگیرد باید از رئیس رادیو مرخصی می‌گرفت، ولی حکم ریاست آرشیو رادیو را من می‌دادم، از نظر خدمات فنی و حرفه‌ای هم باید با من کار می‌کرد. این مرکز خدمات هم که درست کرده بودیم اسمش را گذاشتیم «مرکز اطلاعات». یک صفحه‌ای هم درست کردیم به نام شناسنامه، عین شناسنامۀ کتاب، که فهرست‌نویس روی آن اطلاعات توصیفی و تحلیلی کتاب را می‌نویسد. البته ما یک مشکل داشتیم و اینکه از روی جلد ویدئو نمی‌توانستیم این شناسنامه را تهیه کنیم. به‌علاوه  اینکه شما در کتاب خلاصه نیاز ندارید، ولی در مواد سمعی و بصری خلاصه لازم دارید. هر کدام از آثار را باید دو برابر زمان اثر وقت می‌گذاشتیم برای بازشنوایی و بازبینی. آرشیویست باید فیلم یا نوار ویدئو یا نوار صدا را می‌شنید یا می‌دید و خلاصه می‌نوشت.

ما در ادارۀ کل آرشیو دو گروه نیروی متخصص داشتیم. گروهی که کارشناس ارشد کتابداری بودند و عهده‌دار فهرست‌نویسی و رده‌بندی منابع دیداری-شنیداری بودند و گروهی که کارشناس کتابداری و علوم انسانی یا اجتماعی بودند و بازبینی یا بازشنوایی منابع را عهده‌دار بودند. این گروه حدود 20 تا 30 نفر بودند، در حالی‌که کارشناس ارشد کتابداری تعدادشان 8 نفر بود. به منطقی صلاح نبود که کار بازبینی یا بازشنوایی و فهرست‌نویسی را به آن‌ها بسپارم که کارشناس ارشد کتابداری داشتند و تعدادشان هم کم بود. از طرف دیگر برای اینکه اطلاعات مورد نظر فهرست‌نویس‌ها از قلم نیفتد، از کسانی که منابع را بازبینی یا بازشنوایی می‌کردند می‌خواستیم که اسامی همۀ دست‌اندرکاران تولید آن برنامه را در شناسنامه بیاورند، و خلاصه را هر چه مفصل‌تر بنویسند. این فهرست‌نویس بود که تصمیم می‌گرفت کدام یک از عوامل تولید را در برگه فهرست‌نویسی بیاورد و کدام یک را نادیده بگیرد. بعلاوه او بود که خلاصه را ویرایش می‌کرد. البته مواردی هم پیش می‌آمد که نام عوامل درجه دو در برگۀ فهرست‌نویسی آورده می‌شد که خیلی نادر و استثنایی بود. مثلاً به خاطر دارم فیلمی را بهرام بیضایی مونتاژ کرده بود. ما قرار داشتیم نام مونتور را در برگه فهرست‌نویسی نیاوریم، ولی این مورد استثنا بود، به دلیل اهمیتی که بهرام بیضایی داشت. خلاصه آنکه اگر شناسنامه فهرست‌نویسی کامل گردآوری می‌شد، فهرست‌نویس می‌توانست آنچه را که لازم نبود حذف کند، ولی اگر ناقص گردآوری می‌شد نمی‌توانست آن‌را جبران کند.

این نیروهایی که کار بازبینی و بازشنوایی نوارها را برعهده داشتند در آرشیوهای مختلف پراکنده بودند و موظف بودند در روز چند فیلم و صدا را بازبینی یا بازشنوایی کنند. فرم‌ها را می‌فرستادند مرکز اطلاعات و فهرست‌نویس‌ها آن‌ها را فهرست‌نویسی می‌کردند. اگر مشکلی پیدا می‌کردند از من می‌پرسیدند که عموماً هم مشکلی پیدا نمی‌کردند و کار خودشان را انجام می‌دادند. رده‌بندی هم آنگونه که در کتابخانه‌ها مرسوم است گفتم نمی‌خواهیم. نه دیویی و نه کنگره. یک رده‌بندی  به نام «روسو» که مخصوص آرشیوها درست شده است و من با این طرح آشنایی داشتم و این طرح حسنش این است که منابع بر اساس فرمت و شمارۀ دفتر ثبت طراحی شده است و ما قفسه‌بندی را نباید به هم می‌زدیم. بعد هم شما جایی رده‌بندی می‌کنید که سیستم باز باشد و استفاده‌کننده بالای سر اثر برود که ما سیستم باز  نداشتیم. تازه اگر چیزی را انتخاب می‌کرد باید با یک دستگاهی آن را ببیند و نیازی به رده‌بندی نداشت. بعد از یک سال همه می‌دیدند که چقدر آرشیوها مرتب شده‌اند. اما در اصل ما آرشیو مرتبی نداشتیم، فقط کار منابع جدید درست شده بود امّا پشتش بیقوله‌ای عظیم بود. این طرف را هم یواش‌یواش پوشش دادیم. به طوری که بعد از چند سال آرشیو یک شکل آبرومندی به خودش گرفت.

از کارهایی که انجام شد تأسیس یک ادارۀ آموزش با کمک ادارۀ آموزش سازمان صدا و سیما بود، که مرتب دوره‌های کوتاه مدت و حین خدمت برگزار می‌کرد. در طی 8 سال حدود 13 یا 17 نفر کارشناس و کارشناس ارشد کتابداری استخدام کردیم که در جای دیگر سابقه نداشته که در یک سال این همه نیرو جذب شده باشد.

جلسه روسای بخش نسخ خطی کتابخانه‌های ایران در کتابخانه وزارت امور خارجه (از راست: عبدالله انوار، نوش‌آفرین انصاری، عیسی ویلی، نورالله مرادی، پوری سلطانی)

س: ابزارهای علمی کارتان را برای خدمات فنی چطور آماده کردید؟

ج: متوجه شدم که سرعنوان موضوعی کتابخانۀ کنگره و سرعنوان موضوعی فارسی کتابخانۀ ملی هم برای ما کارایی ندارد. چندین کتاب من یا دوستان نوشتیم در موضوعات فهرست‌نویسی، رده‌بندی، نگهداری و بعد هم یک سرعنوان موضوعی منابع دیداری- شنیداری درست کردیم.

س: شیوۀ کارتان چطور بود؟

ج: عین سرعنوان موضوعی کتابخانۀ ملی ولی برای منابع دیداری- شنیداری که نمی‌توانستند مثل کتاب موضوع بگیرند. به طور مثال یکی از چیزهایی که فهرست می‌کردیم اسلاید بود، مثلاً یک اسلاید داشتیم که نماز خواندن یک رزمنده را در جبهه نشان می‌داد. این را باید فهرست می‌کردیم. ولی چه رده‌ کنگره و چه دیویی، بر اساس پشتوانۀ انتشاراتی است و کسی برای یک اسلاید کتاب نمی‌نویسد. بنابراین اگر جنگ ایران و عراق را بین رده‌بندی ما و رده‌بندی کتابخانۀ ملی مقایسه کنید، در سرعنوان موضوعی کتابخانۀ ملی یک صفحه است در حالی‌که در سرعنوان موضوعی ما سه صفحه است. همۀ این‌ها را من کپی کردم و به خانم سلطانی هم دادم که مقداری از آن‌ها را وارد رده‌بندی کتابخانۀ ملی کرد.

س: برای حفظ و نگهداری آرشیوها چه کردید؟

ج: حفظ و نگهداری آرشیو از سازماندهی آن مهم‌تر است. برای این‌کار سازمان یک ساختمان مخصوص آرشیو ساخت که البته نقشۀ آن از دوره‌های قبل موجود بود، فقط بعد از مذاکره با آقای محمد هاشمی آنرا به جریان انداختیم و ساختمانی ساخته شد که رعایت خیلی چیزها در آن شده است. بخش اداری دو طبقه روی همکف است و بخش آرشیو دو طبقه زیر زمین است. در مقابل زلزله، بمباران، سیل و آتش‌سوزی مقاوم است و به آخرین تجهیزات زمان خودش مجهز شد، مثل قفسه متحرک، کپسول‌های آتش‌نشانی اتوماتیک و غیره مجهز است. تا آن زمان شما حتی یک مقالۀ دربارۀ آرشیوهای دیداری- شنیداری در مطبوعات ایران پیدا نمی‌کنید یا ممکن است یکی دو تا پایان‌نامه باشد. امسال 13 پایان‌نامه برای جایزه سراسری آرشیوهای دیداری- شنیداری ارسال شده است و این نشان می‌دهد که چقدر به آرشیوها توجه شده است.

س: در مورد کتابخانه‌ها چطور؟

ج: در مورد کتابخانه‌ها، تمام کتاب‌های هنری که عکس‌های غیرقابل چاپ (از نظر جمهوری اسلامی) داشتند و تمام کتاب‌های سیاسی ممنوعه را سوا کردیم، بردیم در یک اتاق به نام «آرشیو محرمانه» روی شماره راهنمای‌شان مرتب کردیم. روی کارت‌های آن‌ها هم در برگه‌دان علامت محرمانه زدیم. اگر مراجعه کننده‌ای آن کتابها را می‌خواست، [باید] اجازۀ مکتوبِ رئیس شبکه را می‌آورد. اگر می‌آورد در حضور کتابدار در همان اتاق استفاده می‌کرد و امانت هم نمی‌دادیم.

آقای محمد هاشمی خیلی با من راه آمد. یک بار خودش به شوخی به من گفت: محافظ من ظاهراً رفته کتابخانۀ مرکزی، دایره‌المعارف بریتانیکا رو دیده، یک صفحه‌ای را باز کرده، یک زن لخت بوده، می‌گه آقا ببین چی توی کتابخانه هست؟من هم بهش گفتم: به تو چه مربوطه، برو بذار سر جاش. تو باید از من محافظت کنی، به کتابخانه چکار داری؟ اگر واقعاً این‌ کارها را نکرده بود و دم‌به‌دمِ مخالفان داده بود، آرشیو و کتابخانه از بین می‌رفت. چون من زورم نمی‌رسید و تنها کاری که می‌توانستم بکنم،  این بود که استعفا بدهم بروم. بعد می‌گفتم من همانی هستم که استعفا دادم رفتم اما دیگر آرشیوها از بین رفته بود. بعدها دیگر آن تب اولیه فروکش کرد و روسای بعدی هم همکاری کردند.

اگر در این بین، نیرویی می‌آمد و می‌گفت «من می‌خوام استعفا بدهم» من استقبال می‌کردم. دلیلش هم این بود که این قوانین و مقرارتی که در زمینه آرشیو ایجاد کرده بودیم باید برود در کتابخانه‌های دیگر کشور و به کار گرفته شود، حتی اگر کسی دو سال پیشِ ما کار کرده بود و می‌خواست برود، مقاومت نمی‌کردم. خیلی از آرشیویست‌های ما به جاهای دیگری رفتند اما ارتباط‌شان با ما قطع نشد و ما به این شکل در جاهای دیگر هم نفوذ کردیم.

س: آیا استانداردی هم در زمینۀ آرشیو به وجود آوردید؟

ج: خود ساختمانی که ساختیم کلی استاندارد برایش درست کردیم. از روی آن استانداردها، آرشیوهای دیگر در ایران ساخته شد.

س: آیا تجهیزات و ابزارهایی در آرشیو دنیا وجود دارد که هنوز در ایران وارد نشده باشد؟

ج: بدون شک. من بیست سال است که ارتباطم با آرشیو صدا و سیما قطع شده است. این را باید مورد به مورد بررسی کرد. برنامه‌های ما روی نوار ویدئو ضبط شده بود و این نوارها چون ریل بود که بزرگ و سنگین بود و چون پهنایش دو اینچ بود به «ویدئوی دو اینچ» معروف بود. بعد «دو اینچ» از رده خارج شد و «یوماتیک» آمد که کاست‌های بزرگ بود. نوارهای دو اینچ حدود سی هزار تا بود. ما بازهم از این نوارها استفاده می‌کردیم تا وقتی‌که ژاپن برای ما نوشت که دیگر ما این‌ها را نه می‌سازیم و نه در انبارمان داریم. با دُبی تماس گرفتیم، جواب این‌ها هم منفی بود. ما 10-12 تا دستگاه ویدئوی دو اینچ در سراسر ایران داشتیم که این‌ها را جمع کردیم آوردیم تهران. واحد مهندسی این‌ها را سرهم کرد که پنج تا دستگاه مرتب و بدون اشکال از این ده دوازده تا دستگاه درآمد. ما سی‌هزار تا نوار را طی یک سال کشیدیم روی «یوماتیک». این کارمان که تمام شد سی‌دی آمد. ما بایست این‌ها را دوباره می‌بردیم روی سی‌دی. یکی از مصیبت‌های آرشیو این است که محمل به‌سرعت عوض می‌شود و ناچاریم محمل را عوض کنیم، مثل کتاب نیست. در آرشیو محمل که تغییر می‌کند تمام دستگاه‌ها هم باید تغییر کند، دستگاه بازبینی، پخش و تمام سیستم باید عوض بشود.

س: از تجربه و سواد تجربی که شما در کار آموختید و در هیچ دانشگاهی آموزش داده نمی‌شود، بگویید، در کار شما این تجربه‌ها چه شکلی بود؟

ج: بله، مهم‌ترین تجربه در واحد موسیقی بود. آرشیویست آموخته بود که صفحه را چطور فهرست‌نویسی کند، ولی موسیقی نمی‌دانست و شاید فرق بین سازها را هم نمی‌دانست. در نتیجه مجبور بودیم یک مشاور از واحد موسیقی بگیریم. رادیو یک‌سری از افرادی که موسیقی می‌دانستند معرفی کرده بود که آرشیویست‌ها با آن‌ها تماس بگیرند و سوالات‌شان را بپرسند. این‌ها را نمی‌شود به آرشیویست درس داد، حتی در دانشگاه‌های دنیا که آرشیو درس می‌دهند، موسیقی تدریس نمی‌شود یا مجسمه‌سازی درس نمی‌دهند.

در تلویزیون وقتی سریال، فیلم یا برنامه‌ای را می‌سازند، برای آن باید آهنگی ساخته شود. یک وقتی هست که بودجه ندارند یا لزومی ندارد که آهنگ بسازند، برایش آهنگ انتخاب می‌کنند. ما آرشیویستی را نیاز داریم که آرشیو را بشناسد و آهنگ‌ها هم در ذهنش باشد و با کارگردان بنشیند و آهنگ مناسب این برنامه را پیدا کند. این تجربی به‌دست می‌آید و در هیچ دانشگاهی امکان آموزش آن وجود ندارد. ما آدمی را داشتیم [الان بازنشسته است] که یکی از تخصص‌هایش این بود. دلیلش هم این بود که بیست سال در آرشیو موسیقی کار کرده بود و خودش هم علاقه‌مند به موسیقی بود. یادم هست راجع به دشت قزوین یک برنامه‌ای ساخته بودند که یک قسمتش در ارتباط با آلوده کردن آب توسط کارخانه‌ها بود و شروع فیلم هم بود. دو سه تا آدم بودند که فیلم صامت را می‌دیدند و یادداشت می‌کردند که کجایش ممکن است چه آهنگی مورد نیاز باشد. بعد این‌ها را به کارگردان نشان می‌دادند و کارگردان از بین آن‌ها آهنگ مورد نظر را انتخاب می‌کرد. این فیلمِ قزوین را وقتی به این آرشیویست‌مان نشان دادم، گفت: شروع سمفونی شمارۀ دو شوستاکویچ (آهنگساز معروفِ روس) مناسب است. نام این سمفونی «محاصرۀ لنینگراد» است که در شروع آهنگ صدای چکمۀ نازی‌ها می‌آید که در حال حرکت به سمت لنینگراد هستند که این آلوده کردن آب توسط کارخانه‌ها با این آهنگ همخوانی دارد. این‌ها را در هیچ دانشگاهی نمی‌شود آموزش داد. نام این آقا محمود شاه‌حسینی است.

یا در آرشیو عکس و اسلاید، یک کارت‌های بزرگی درست کرده بودیم که مشخصات عکس و معرفی آن به همراه تصویر کوچکی از عکس یا اسلاید روی آن بود، یعنی آرشیو را آورده بودیم در برگه‌دان و مراجعه‌کننده حین جستجو نسخۀ اولیۀ عکس را می‌دید و اگر می‌پسندید، آن‌وقت نسخۀ اصلی عکس را به او نشان می‌دادند. این سیستم کمک می‌کرد که مخاطب راحت‌تر و سریع‌تر عکس مورد نظرش را پیدا کند که البته الان با امکاناتی که کامپیوتر برایمان فراهم می‌کند کار خیلی راحت‌تر شده است.

کتابِ آرشیوداری (مرادی، نورالله؛ طهرانی‌پور، وحید. آرشیوداری دیداری – شنیداری.. تهران: کتابدار، 138۷) که من نوشته‌ام، بیشتر شامل تجربیاتی است که من در آرشیو داشته‌ام. آنجا گفته‌ام که در فهرست‌نویسی دیداری- شنیداری، عنوانِ ماده، سرشناسه قرار می‌گیرد و نه نام پدیدآور و تهیه‌کننده یا کارگردان. دلایلش را هم آنجا ذکر کرده‌ام. این که چرا ما مواد دیداری- شنیداری را رده‌بندی نمی‌کنیم هم توضیح داده‌ام. تجربه‌ای را شرح داده‌ام که ما برای سخنرانی امام یا سخنرانی‌های نماز جمعه داشتیم که اگر سخنرانی‌ها به بالای هزارتا می‌رسد بتوانیم آن‌ها را پیدا کنیم. ما در صورت لزوم با دستکاری در قوانین آنگلو-امریکن از آن‌ها استفاده کرده‌ایم. مثلاً در ساختن سرشناسه برای سخنرانی‌های نماز جمعه از قواعدی که در آنگلو-امریکن برای همایش‌ها آمده استفاده کردیم.

نورالله مرادی در کتابخانه و مرکز اسناد وزارت امور خارجه

س: چطور شد که همکاری با وزارت امور خارجه و کتابخانۀ آنجا را آغاز کردید؟

ج: از رادیو- تلویزیون که بازنشسته شدم، دوستانی داشتم مثل آقای فخرالدین انوار که معاون آقای خاتمی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود که آن زمان رئیس شهر کتاب شده بود، از من خواست که بیایم در شهر کتاب و با او همکاری بکنم برای نمایشگاه‌ها. چند سالی همکاری کردم که آقای صادق خرازی که آن زمان معاون پژوهشی وزارت خارجه بود می‌خواست کتابخانۀ وزارت امور خارجه را نوسازی و بزرگ کند و به‌دنبال کتابداری می‌گشت که این کار را انجام دهد. آقای مهدی فیروزان که الان مدیر شهر کتاب است و قبلاً در صدا و سیما مدیر انتشارات سروش بود و با هم همکاری داشتیم مرا به ایشان معرفی کرده بود. سال 78-1377بود که من رفتم آنجا آقای صادق خرازی گفت ما کتابخانه‌ای داریم و با 20-30 هزار جلد کتاب. می‌خواهیم یک کتابخانه درست کنیم که مدرن باشد، تعداد کتاب‌هایش هم زیاد باشد و بودجه‌اش هم تامین می‌کنیم.

طرحی که من دادم، طرح یک کتابخانۀ چند منظوره بود، که هم کتابخانه باشد، هم آرشیو داشته باشد و هم بخش کامپیوتر، که قبول کردند. بودجه‌ای حدود صد میلیون تومان برای خرید کتاب خارجی به ما دادند که با آقای فخرالدین انوار، رئیس شهر کتاب قرارداد بستیم که این‌ها به ما پرینت موضوعی می‌دادند و ما هیأت‌های انتخاب کتاب داشتیم که کتاب‌ها را انتخاب می‌کردیم و آن‌ها وارد می‌کردند. بعد آقای ابراهیم عمرانی را با تیمش دعوت به کار کردم که کتاب‌ها را فهرست‌نویسی بکنند. مهندسان مشاور پیرراز که کتابخانۀ ملی را ساخته است آمدند، یک باغی را وزارت خارجه در جنب ساختمان معاونت پژوهشی خرید، آن‌را به پیر راز سپردند تا ساختمانی که در آن بود، بازسازی کند و تغییر کاربری بدهد. به اندازۀ همان ساختمان که بازسازی کردند، یک ساختمان جدید کنارش ساختند که به ساختمان قدیمی اضافه شد و این کتابخانه وزارت امور خارجه شد.

از آقای بهمن مقصودلو که در امریکا دست‌اندرکار تولید فیلم سینما و کارگزار فیلم و ویدئو است و به ایران آمده بود، خواهش کردیم که به ما کمک بکند. سه چهار هزار ویدئو به زبان انگلیسی از او خریدیم که آرشیومان را درست کنیم. این آرشیو در حوزۀ روابط خارجه، حقوق و چیزهایی بود که به موضوع فعالیت وزارت امور خارجه می‌خورد. البته از قدیم وزارت امور خارجه کتابخانه‌ای داشته که همه را حفظ کردیم. سازمان ملل یک کتابخانه‌ای در تهران داشت که با فناوری جدید دیگر نیاز به اسنادش نداشت که ما آن اسناد را به عنوان موزه از آن‌ها گرفتیم که بعد آن‌ها را به مرکز اسناد وزارت امور خارجه منتقل کردیم که مرکز اسناد و کتابخانه زیر نظر یک مدیریت است اما دو واحد جدا از هم است. شانزده هفده نفر مثل آقای اسفندیاری، پسر مرحوم اسفندیاری معروف که خودشان از سفرای قدیم بودند، کتابخانه‌هایشان را هدیه کردند به کتابخانه وزارت خارجه که مجموعه‌ای حدود 200هزار جلد کتاب شد که بعد از اینکه من از آنجا رفتم همه چیز از بین رفت.

س: شما چه فعالیت‌هایی بعد از راه‌اندازی ساختمان و تجهیز کتابخانه انجام دادید؟

ج: بعد از مجموعه‌سازی، باید کار فهرست‌نویسی را شروع می‌کردیم. که [توسط] تیم آقای عمرانی که حدود پنجاه نفر بودند، به مدت شش ماه انجام شد. یعنی من نزدیک افتتاح یک هفته از کتابخانه بیرون نیامدم. بعد از اینکه کتابخانه افتتاح شد تعداد کمی از تیم آقای عمرانی را نگه داشتیم و کتاب‌هایی که تازه تهیه می‌شد فهرست‌نویسی می‌کردند. برای مدتی خدمات فنی را به‌صورت برون‌سپاری می‌دادیم.

س: چطور شد که همکاری شما با کتابخانۀ وزارت خارجه به پایان رسید؟

ج: کار من در قالب پروژه بود، و پروژه به پایان رسیده بود. دو سال این پروژه طول کشید. بعد از اینکه کتابخانه افتتاح شد از من خواستند که به صورت قراردادی بمانم و به عنوان مدیر کتابخانه کار بکنم. نیرو برایشان استخدام کردم، آموزش دادیم. بعد کتابخانه را به کسی تحویل دادم که از مأموریت خارج برگشته بود که تحصیلات و تجربه‌اش ربطی به کتابداری نداشت و ایشان شدند رئیس کتابخانه.

س: بعد از رفتن شما چه بر سر کتابخانۀ وزارت امور خارجه آمد؟

ج: آنطور که شنیدم متأسفانه یکی از کتابداران گزارشی نوشته بود که چون اینجا کتابخانۀ وزارت امور خارجه است و باید به کتاب‌های روز مجهز باشد، داشتن کتاب‌های قدیمی که جای ما را گرفته مناسب نیست. یک تاریخی را تعیین کرده بودند، آنطور که شنیدم سال 1950، و قرار گذاشته بودند هر کتابی که تاریخ نشر آن قبل از این تاریخ باشد از مجموعه حذف شود. در مورد کتاب‌های فارسی هم همین‌طور و آن کتاب‌ها را هم یک کامیون کرده و به عنوان کاغذ باطله به یک دلالِ کتاب به پانصد هزار تومان فروخته بودند. آثار درجه یکی در آن مجموعه بود که از یکی از متخصصین کتاب شنیدم که آن مجموعه حدود چهل میلیون تومان فروش رفته است. حداقل یک موردش را خودم می‌دانم که یکی از آن کتاب‌هایی که مهر کتابخانۀ تخصصی وزارت امور خارجه داشت را برای کتابخانۀ ملی خریدیم به پانصد هزار تومان.

خاطره‌ای از زنده یاد ایرج افشار بگویم. خدا رحمت کند ایرج افشار یک روز به کتابخانۀ وزارت امور خارجه آمده بود. وقت رفتن این خاطره را برایم تعریف کرد از قول تقی‌زاده که تقی زاده گفته بود: من سفیر ایران بعد از جنگ جهانی دوم در لندن بودم. ثروتمندان و اشراف انگلیسی خیلی وضع مالی بدی پیدا کرده بودند و شروع کرده بودند به فروختن اموالشان که بتوانند زندگی کنند، از جمله کتابخانه‌هایشان را می‌فروختند. تقی‌زاده می‌گوید من می‌رفتم به کتابخانه‌های این‌ها و کتاب‌هایی که به درد ایران می‌خورد را به قیمت ارزان می‌خریدم. این‌ها را با نامه به وزارت امور خارجه می‌فرستادم که در کتابخانۀ وزارت امور خارجه نگهداری کنند. بعد که ماموریتم تمام شد و برگشتم دیدم دریغ و درد که یکی از کتاب‌هایی که فرستاده بودم در وزارت امور خارجه موجود نبود و همه را برده بودند.

متولی آرشیوها

س: متولی آرشیوهای دیداری- شنیداری در ایران کجاست؟

ج: زمانی که من در صدا و سیما بودم یک طرحی نوشتم که آقای محمد هاشمی استقبال کرد و فرستاد برای مقامات ولی به جایی نرسید. طرح من این بود که کتابخانۀ ملی بشود متولی آثار مکتوب، مرکز اسناد بشود متولی آرشیوهای کاغذی، و صدا و سیما بشود متولی آرشیوهای دیداری- شنیداری، که این‌ها روی هم شورای کتابخانه و آرشیو کشور بشوند. هر کدام از این‌ها یک کمیته داشته باشند که در آن کمیته از آرشیوها و کتابخانه‌های بزرگ نماینده حضور داشته باشد. الان واقعاً متولی برای آرشیو دیداری- شنیداری وجود ندارد کما اینکه آرشیوهای کاغذی هم متولی ندارد، باز آن‌ها یک کمیته‌ای درست کرده‌اند. نسخه‌های خطی هم این وضعیت را دارد. یک زمانی میراث فرهنگی می‌گفت که تمام نسخه‌های خطی را باید بدهید به ما، معلوم بود که هیچ‌کس این حرف را گوش نمی‌کند. آستان قدس رضوی نمی‌آید کتابخانۀ خطی‌اش را به دست میراث فرهنگی بدهد. وقتی آقای شهرستانی ساختمان آرشیو ملی ایران را درست کرد، به آرشیوهای مهم کشور پیشنهاد کرد که شما بیایید یک طبقه به اسم خودتان بگیرید، دخالتی هم در کار شما نمی‌کنیم، کتابخانۀ مجلس، دانشگاه تهران، وزارت امور خارجه و دیگران هر یک صاحب سالنی بشوند. همه به اسم خودشان و کارمندان خودشان را داشته باشید، اما هیچ‌کس قبول نکرد. برای اینکه می‌گویند: الان تو رئیس اینجا هستی، منم رئیس ادارۀ خودم و همه با هم رفیقیم، ولی فردا شما رفتید یک رئیس دیگر آمد و قفل در اداره را عوض کرد، آن‌وقت من بروم، دست به دامن کی بشوم.

خاطراتی درباره امحای آرشیو

س: در زمینۀ امحاء منابع دیداری- شنیداری چه مشکلات داشتید و چه خاطراتی دارید؟

ج: اول باید این را خدمت شما عرض کنم، که ما در فراهم‌آوری کتابخانه یک اصلی داریم که چرا ما بخش یا کمیته انتخاب کتاب داریم؟ برای اینکه هیچ کتابخانه‌ای در دنیا پیدا نمی‌شود حتی کنگره یا کتابخانه‌های کشورهای بزرگ، که قادر باشد همۀ کتاب‌هایی که منتشر می‌شود، خریداری بکند. ما با توجه به بودجه، فضای کتابخانه و نیاز مراجعه‌کننده کتاب انتخاب می‌کنیم. این در آرشیو هم وجود دارد، نمی‌شود تمام منابعی که تولید می‌شود ذخیره کرد. بعد از مدتی هم جا تنگ می‌شود و هم بازیابی مشکل می‌شود. پس امحاء باید وجود داشته باشد و یک جنبۀ مثبت کاری است و مثل هر کار دیگری ممکن است درصدی خطا داشته باشد. در آرشیوها ما یک مقرراتی برای امحاء داریم که برخی نانوشته و برخی مدون شده هستند. چند گروه مواد امحائی داریم، یکی دربارۀ برنامه‌هایی که اجاره می‌کنند. چون تمام تولیدات کار سازمان صدا و سیما نیست، یک مقدار منابع از خارج سازمان می‌خرند یا اجاره می‌کنند. اجارۀ منابع برای سه سال است و یک بار پخش یا برای پنج سال است و دو بار پخش. چرا سه سال و یک بار پخش، چون فیلمی که می‌آید باید بازبینی بشود، بعد دوبله بشود، بعد پخش بشود، که وقت می‌برد. عموماً کسانی که فیلم به سازمان اجاره می‌دهند بعد از انقضای مدت اجاره، پس نمی‌گیرند، چون صرف نمی‌کند که نسخۀ کپی را پس بگیرند و به دردشان نمی‌خورد. البته سازمان هم حق پخش آن‌ها را ندارد. سازمان صدا و سیما یکی از جاهایی است که مسائل کپی‌رایت را خیلی دقیق رعایت می‌کند. چون اگر رعایت نکند، کمپانی‌ها جریمه‌اش می‌کنند و در لیست سیاه قرار می‌گیرد و کارش لنگ می‌شود. یک حق پخش دائم هم بود که سازمان می‌خرید، یک حق دیگر هم بود که «حق استفادۀ مناسب» نام داشت که حق استفاده از ده دقیقۀ برنامه را داشتیم.

اصطلاحی در آرشیوهای رادیو- تلویزیون بود که می‌گفتند فیلم را تَبَری می‌کنند. در گذشته کمپانی‌های بزرگ در تهران نماینده داشتند، نمایندۀ کمپانی به صدا و سیما می‌آمد و فیلم را می‌گذاشتند روی یک صفحه و با تبر (دستی یا برقی) آن را تکه تکه می‌کردند و در سطل آشغال می‌ریختند. گاهی وقت‌ها فیلمی بود که خیلی خوب بود و جزو آثار هنری هم بود، صدا و سیما اعلام می‌کرد که من فیلم را می‌خواهم، آن وقت فیلم را به صدا و سیما بدون حق پخش می‌فروختند و حق داشت طبق قانون کپی‌رایت در مدرسه صدا و سیما از آن استفاده بکند، حق داشت حداکثر ده دقیقه‌اش را فقط یکبار در برنامه‌سازی استفاده بکند. اگر تصمیم می‌گرفت که این فیلم را مجدد پخش بکند از کمپانی دعوت می‌کرد و یک قرارداد یک بار پخش می‌بستند.

این سوالی بود که برای خیلی از مردم مطرح می‌شد، که مثلاً زنده یاد منوچهر نوذری، یک برنامه پخش می‌کرد، انواع و اقسام فیلم‌های داستانی را ده دقیقه‌اش را پخش می‌کرد. مردم هم اعتراض داشتند که شما اگر این‌ها را در آرشیو دارید پس چرا پخش نمی‌کنید؟ دلیلش این بود که سازمان نمی‌توانست پخش بکند.

پس یک قلم امحاء روی آثار اجاره‌ای بود. آثار تولیدی خود سازمان هم به چند گروه تقسیم می‌شد. یکی برنامه‌هایی که ارزش تاریخی داشت، این‌ها هیچ‌وقت امحاء نمی‌شد و حفظ‌شان می‌کردیم، مثل سخنرانی‌های امام یا گزارش‌های مجلس. یک دسته آن‌هایی بود که قابلیت پخش مجدد داشت، مثلاً فیلمی راجع به اصفهان ساخته می‌شد، که می‌توانستند دوباره پخش بکنند یا سریال‌های تلویزیونی. یک‌سری برنامه‌های روتین بود که ساخته می‌شد، مثل برنامه کودک، خانواده، کارگر، مسابقات فوتبال، که قابلیت پخش مجدد نداشتند و ارزش تاریخی هم نداشت، که دستور امحاء داده می‌شد. این امحاء یک قواعدی داشت، برنامه‌ای که پخش می‌شد تا شش ماه امحاء نمی‌شد و در این مدت در آرشیو موقت نگهداری می‌شد. چون اگر سازمانی یا شخصی شکایت از برنامه کرد، برنامه باشد که رسیدگی بکنند. بعد از شش ماه برنامه چک می‌شد که آیا در این برنامه قسمتی بود که به درد تاریخ بخورد و قابلیت پخش مجدد داشته باشد که اگر بود قیچی می‌کردند و در می‌آوردند. مثلاً در یک برنامۀ کارگر در بارۀ یک واقعۀ مهم تاریخی کارگری با شخصی ذیصلاح مصاحبه شده باشد، این تکه را قیچی می‌کنند و در می‌آورند و بقیه را پاک می‌کنند. از مسابقات فوتبال گلچین چند تا را نگه می‌داشتند.

س: چه مشکلاتی با تغییرات فنی و تحول منابع دیداری- شنیداری داشتید؟

ج: شما وقتی کتابی می‌خرید یا امانت می‌گیرید، نمی‌پرسید که کاغذش بازیافتی است یا از درخت است. در کتاب‌های خارجی نوشته می‌شود که کاغذ این کتاب بازیافتی است. در منابع دیداری- شنیداری این یکی از مشکلات بزرگ است که من اسمش را جبرِ تکنولوژی می‌گذارم. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که من یک دستگاه ضبط کاست دارم، هنوزم صد تا دویست تا کاست دارم وقتی که ترجمه می‌کنم یکی از این کاست‌ها را می‌گذارم و به موزیک گوش می‌کنم. می‌گفت داشتم کار می‌کردم، پسرم هم نوجوان در اتاقم بود، کاست که تمام شد، به پسرم گفتم: بابا کاست را برگردان، آن طرفش را گوش کنم، پسرم نمی‌دانست با این دستگاه چه‌کار باید بکند.

وقتی نوار ویدئو اختراع شد، پهنایش 5 سانتی‌متر بود که به نوار دو اینچ معروف است و مثل فیلم دور یک حلقۀ بزرگ پیچیده می‌شد که در جعبه‌ای کار گذاشته شده بود. اگر ما ده تا نوار را در قفسه می‌چیدیم هنر کرده بودیم. بعد یک نوارهای کاست اختراع شد به نام «یوماتیک» که دو برابر این کاست‌های فعلی بود و سه چهارم اینچ بود. این کاست به دستگاه نوار دو اینچی نمی‌خورد، دوربین دو اینچ نمی‌تواند با این کار بکند. یعنی هم تولید، هم پخش و هم آرشیو باید دستگاه‌ها را عوض کنند. بعد کاست کوچک آمد، بعد کاست‌های خیلی کوچک آمد، بعد سی‌دی آمد و بعدش دی‌وی‌دی و الان نمی‌دانم چه می‌گذرد. وقتی منبع عوض می‌شود کلّ سیستم باید عوض بشود.

ما سی هزار نوار دو اینچ در آرشیو داشتیم که در آن‌ها رویدادهای تاریخی مهمی بود، برنامه‌های خواننده‌های قدیمی و تئاترهای زمان‌ شاه و امثال این‌ها زیاد بود. چون تولید نوار دو اینچ در ژاپن متوقف شده بود، ما از دوبی خرید می‌کردیم و امورات خودمان را می‌گذراندیم. ژاپن برای ما نوشت که طبق قاعدۀ اختراع جدید، تا سه سال تولید محصول قبلی را خواهیم داشت، که سه سال تمام شده بود و شرکت دیگر نداشت به ما بدهد که تا دو سال از دوبی تغذیه می‌کردیم. ما یا باید ‌فرمت این سی‌هزار تا را عوض می‌کردیم یا قید آن‌ها را می‌زدیم، مثل کتاب نیست که شما بگویید جنسش از هر چه باشد من ورق می‌زنم. دستگاه‌های بازبینی نوارهای دو اینچ که در کل 52 آرشیو صدا و سیما 15 تا 17 تا می‌شد. درخواست کردیم که تمام این‌ها را به تهران منتقل کنند. این‌ها را به واحد مهندسی دادیم که با سرِ هم کردن این دستگاه‌ها 6 یا 7 دستگاه سالم فراهم شد. با یک اجازه و اختیاری که از رئیس سازمان گرفتیم یک گروهی از واحد مهندسی تشکیل دادیم 24 ساعته برای ما کار بکنند. سه گروه در سه شیفت 8 ساعته کار می‌کردند که نوارها را به فرمت جدید در بیاورند. چیزی حدود یک سال طول کشید تا این سی هزار نوار تغییر فرمت بدهد. چون باید نوارها شستشو و تمیز می‌شدند بعد کپی می‌کردیم. برای کپی کردن به اندازۀ زمان خودِ برنامه و فیلم زمان برای کپی کردن می‌خواهد. وقتی این سی هزار تا را تغییر فرمت دادیم نوارهای دو اینچ را از آرشیو خارج کردیم. حالا جا و قفسۀ آن‌ها به درد نوارهای جدید نمی‌خورد، چون قفسه برای قبلی‌ها طراحی شده بود و چهل سانت عمق داشت ولی نوار جدید 15 سانت طولش بود. عرقِ تنِ ما خشک نشده بود که گفتند ژاپن سی‌دی اختراع کرده و به بازار هم آمده است. چیزی هم نیست که بگویید صبر می‌کنم تا آخریش بیاید، چون آخری وجود ندارد.

برخی آرشیوها مثل آرشیو ژاپن امحاء نمی‌کنند. در آرشیو صدا صفحه بود، کنار صفحه ریل‌های سربی بود، کنار آن کاست ریل بود، بعد کاست کوچک بود، بعد سی‌دی هم بود، که تاریخ تکنولوژی را در آرشیو نشان می‌داد. آن‌ها یا فضای مناسب داشتند یا منابع‌شان کم بوده است. البته ما در این جابه‌جایی فرمت‌ها یک‌سری منابع را که سال‌ها دنبالش می‌گشتیم پیدا می‌کردیم. دقیق یادم است که من یک وقتی درخواست کرده بودم سخنرانی دکتر غلامحسین صدیقی را که خانواده‌اش از من خواسته بودند پیدا بکنند. این سخنرانی در روزی ایراد شده بود که در دانشگاه استاد ممتاز شناخته شده بود و صحبت خیلی قشنگی هم هست که پیدا نمی‌کردیم. در این جابه‌جایی‌ها یک روز یادم هست که آرشیویست پیش من آمد و گفت: آقا اونی که شما می‌خواستید مثل همین است که ما الان داریم می‌بینیم. رفتم دیدم خودِ دکتر صدیقی است.

ساختمان آرشیو

س: در مورد ساختمان و ابنیۀ آرشیو چه کارهایی در ایران صورت گرفته است؟

ج: بیشترین کاری که آرشیو تا به حال انجام داده است در حوزۀ حفظ و نگهداری است. در دنیا یک شاخه از معماری اختصاص دارد به کتابخانه‌ها و یک افرادی مهندس ساختمان کتابخانه‌اند و کتاب‌های مختلفی در دنیا چاپ شده است که اختصاص به معماری کتابخانه دارد. معمارهایی هم در زمینۀ آرشیو متخصص هستند. آرشیوها باید در مقابل آسیب‌های طبیعی و غیرطبیعی مقاوم باشند به همین خاطر شما اگر به آرشیوهای دنیا بروید مخزن آن‌ها کاملاً زیر زمین هستند. مثلاً آرشیو سوئد 9 طبقه است، دو طبقه‌اش که بخش اداری است روی زمین است و هفت طبقه‌اش  زیرزمین است. هفت طبقۀ 4 متری، یعنی سی متر زیر زمین است. وقتی شما سی متر پایین می‌روید، موانع مختلف را باید در نظر بگیرید که یکی رطوبت است. وقتی حفاری می‌کنید و می‌روید زیرزمین از اطراف فشار به چهار طرف ساختمان می‌آید که باید ساختمان استقامت فشار را داشته باشد. باید در مقابل بمباران خیلی امن باشد، وقتی زلزله بیاید باید ساختمان ضد زلزله باشد. آتش‌سوزی اگر شد چه اتفاقی می‌افتد؟ یک ساختمان چقدر باید در مقابل آتش‌سوزی مقاومت بکند؟ گرما و سرمایش چی باشد؟ موش و سوسک نداشته باشد وغیره.

اولین ساختمانی که در ایران برای آرشیو طراحی و ساخته شده است، آرشیو سازمان صدا و سیما است که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ساخته شد. شیب تپه‌ای خاکبردای شد و پنج طبقه ساختمان ساختند که سه طبقۀ آن زیرزمین بود، طبقۀ چهارم با خیابان هم سطح می‌شد و پشت بامش با خیابان بعدی هم سطح بود. سه‌طبقۀ زیرزمین، انبارها بودند، مشکل این بود که چون روی یک صفحۀ اِل مانند ساخته شده بود، رطوبت به داخل انبارها می‌آمد و انبارها را خیس می‌کرد. پشت ساختمان را خاکبرداری کردند و در آنجا لوله‌های بزرگ با قُطر یک متر کار گذاشتند، که نیم‌دایرۀ بالای این لوله را مثل آبکش سوراخ کرده بودند. این لوله تا پارک ملت ادامه داشت. فقط آن قسمت از لوله‌ها که پشت آرشیو بود سوراخ سوراخ بود اما بقیه‌اش سوراخ نداشت. باران که می‌آمد آب از این قسمت آبکش مانند در لوله می‌ریخت و حرکت می‌کرد داخل پارک ملت و در آنجا مثل چشمه بیرون می‌زد. به این ترتیب خیال ما راحت بود که پشت ساختمان خشک است. چون ساختمان آرشیو بتونی است اما ساختمان‌های مجاورش آجری است، بین ساختمان آرشیو و ساختمان‌های جنبی، حدود 8 تا 10 سانتی‌متر فاصله است، که این فاصله را برای زلزله گذاشته‌اند. چون وقتی زلزله می‌شود ارتعاش ساختمان آجری با ساختمان بتونی با هم متفاوت است و اگر این‌ها به هم بچسبند، ساختمان بتونی به ساختمان آجری فشار می‌آورد و آن را خراب می‌کند.

از نظر ایمنی، کلیۀ تأسیسات برقی ساختمان روی کار هستند که سیم‌ها از داخل لوله رد شده‌اند و لوله روی دیوارها نصب شده است. برای اینکه اگر جایی اتصالی کرد بفهمند و همان‌جا را تعویض کنند. از انبارهای محل نگهداری منابع هیچ‌گونه لولۀ آب و فاضلاب عبور داده نشده است. انبارها هیچ‌گونه در و پنجره‌ای به بیرون ندارند که احتمال سرقت وجود نداشته باشد. راه خروج یک درب اضطراری است که از داخل قفل شده است. من آن زمان پیشنهاد کردم که این در را مهر و موم کنند و کلید این درب را هم در کنار درب، داخل یک جعبه نصب کنند که اگر زمانی آتش‌سوزی شد یا اتفاقی افتاد، شخصی که داخل آنجاست جعبه را بشکند و کلید را برداشته و در را باز کند. تا وقتی که آن جعبه سالم است یعنی در باز نشده است. البته آرشیو یک درب اصلی ورودی دارد. آرشیو تعدادی اتاق بازبینی داشت، کسی که منبع را می‌خواست، به آرشیویست می‌گفت من این منبع را می‌خواهم، آرشیویست به کارگر آرشیو دستور می‌داد منبع را بیاورد. درخواست‌کننده در اتاق بازبینی فیلم را می‌دید و آرشیویست دوباره آن را سرجایش می‌گذاشت. غیر از کارگرها و آرشیویست‌ها، کسی در مخزن و آرشیو نمی‌رفت.

ساختمان، لااقل از اسفند تا آذر دارای تهویه‌های مطبوع بود. دمای انبارها 5 درجه بالای صفر بود، انبار نگاتیو زیر صفر بود. هر چه بیشتر زیر صفر باشد بهتر است اما تا 5 درجۀ زیر صفر حفظ می‌شد. از نظر آتش‌سوزی هم بهترین سیستم آن زمان، که سیستم اتوماتیک بود، نصب شده بود. سرتاسر آرشیو هشدار دهندۀ آتش و حساس به دود نصب شده بود که این‌ها به کپسول‌های آتش‌نشانی وصل می‌شد. سرِ این سیستم اطفاء حریق هم مثل دوش بود، به محض اینکه جایی آتش‌سوزی می‌شد، دود که به این‌ها می‌خورد اتوماتیک به کار می‌افتاد. در اتاق حراست آرشیو هم یک نفر 24 ساعت داخلش نشسته بود. به محض اعلام حریق، چراغ‌ها روشن می‌شدند و آژیر به صدا در می‌آمد. خوشبختانه در طول خدمتِ من هیچ اتفاقی نیفتاد. مشکلی که این سیستم دارد این است که مرتب کپسول‌ها باید بازبینی بشود. با وجود این سیستم برای محکم‌کاری تمام ساختمان به کپسول‌های آتش‌نشانی هم مجهز شده بود و هر شش ماه یک بار حراست کارگرهای آرشیو را به خارج از تهران می‌برد، یکی دو تا حلقه لاستیک کهنه آتش می‌زدند و کارگرها با کپسول خاموش می‌کردند. آن لحظه که آدم هیجانی می‌شود و می‌ترسد معلوم نیست کار به این سادگی را درست انجام بدهد. سالی دو بار هم آرشیوها را به‌خاطر سوسک و موش سم‌پاشی می‌کردیم. چون اگر سوسک یا موش می‌آمد تسمه‌های قفسه‌ها را می‌جوید، تسمه از بین می‌رفت و قفسه‌ها حرکت نمی‌کردند.

طراحی و اجرای معماری این ساختمان را مهندسان سازمان صدا و سیما انجام دادند که از مهندسان بیرون سازمان هم کمک گرفتند. البته در آن بخش اولیۀ طراحی، خارجی‌ها هم کمک کردند، ولی از مرحلۀ دوم، فقط کار ایرانی‌ها بود.

س: دیدگاه دولت‌مردان و مسئولین کشور نسبت به آرشیو چطور بود؟ چه برخوردی با آرشیو داشتند؟

ج: ما در آرشیو، کتابخانه و موزه، یک فرمت داریم و یک اطلاعات داریم. شما در نظر بگیرید به یک کتابخانه یا کتابفروشی می‌آیید و به من می‌گویید من یک نوار از آقای شریعتی می‌خواهم. من می‌روم یک نوار خام برای شما می‌آورم و به شما می‌گویم ببین نوار شریعتی هست اما ریختگی پیدا کرده است ولی این نوار آکبند را دارم و نو است. شما می‌گویید من نوار آکبند نمی‌خوام من سخنرانی شریعتی را می‌خوام. مراجعه‌کننده به دنبال فرمت نیست، به دنبال اطلاعات است، حالا این اطلاعات ممکن است روی هر فرمتی باشد.

متأسفانه خیلی جاها ممکن است قضیه برای بعضی‌ها این‌گونه نباشد و لوکس بودن منبع برای‌شان مهم است. مثلاً به شما بگویند که کتابخانۀ شما خیلی خوب است ولی حیف است که مواد دیداری مانند ویدئو ندارید. شما بگویید برای چی باید داشته باشم؟ مثلاً ما اگر کتابخانۀ نابینایان داشته باشیم، داشتن آرشیو ویدئو چه ارزشی می‌تواند داشته باشد.

پاره‌ای از مدیران جزو گروه اول هستند، یعنی قضیه را خیلی خوب می‌فهمند. پاره‌ای هم این را نمی‌فهمند و فکر می‌کنند این زیادی است، پاره‌ای ممکن است آن را لوکس بدانند. در کتابخانۀ وزارت امور خارجه به من گفتند امشب، تعدادی از نمایندگان مجلس، برای بازدید می‌آیند، به من هم گفتند تو با تعدادی از همکارانتان بمانید. ساعت 11 شب آمدند، بازدید کردند، زمان رفتن یک خانم نماینده‌ای که چادر مشکی هم سرش بود گفت واقعاً تبریک می‌گویم، کتابخانۀ درجۀ یکی درست کرده‌اید، فرش‌هایی که توی این کتابخانه هست آدم [می‌بیند] حظ می‌برد! این به شعور آن مدیر بستگی دارد و کارایی کتابخانه برای کاربران و نقشی که کتابدار در جا انداختن مسائل دارد.

برای وزارت امور خارجه یک آرشیو درست کرده بودیم. دو سه هزار تا ویدئوکاست بود، فیلم‌های مهم تاریخ تمدن، تاریخ جهان و حتی برنامه‌های موسیقی، برنامه‌های در موضوعات اجتماعی به زبان انگلیسی. یک آدمی در انگلیس هست به نام پِروین که موسیقی‌دان بزرگی است، یک‌سری برنامه درست کرده است، در هر برنامه یک شخصیت بزرگ موسیقی مثل بتهوون را معرفی می‌کند، تاریخچۀ زندگی‌اش را می‌گوید، زمانه‌اش را می‌گوید، دیدگاه‌هایش را می‌گوید، سمفونی‌هایش را تکه‌تکه می‌گذارد و تفسیر می‌کند. آدم هم با موسیقی‌دان آشنا می‌شود و هم با موسیقی‌اش. یک روز یکی از کارمندان وزارت از من پرسید این به چه درد اینجا می‌خورد؟ گفتم ما کنار این کتابخانه دانشکدۀ وزارت امور خارجه را داریم، این‌هایی که اینجا درس می‌خوانند فردا باید به عنوان دیپلمات به خارج از کشور بروند و آنجا در مهمانی‌ها باید شرکت بکنند و با دیپلمات‌های خارجی ارتباط داشته باشند. ممکن است در یک مهمانی صحبت از بالۀ دریاچۀ قو بشود، یک دفعه دیپلمات ما نگوید این دریاچه کجاست برویم آنجا شنا کنیم! باید بداند که یک همچین چیزی وجود دارد. یا مثلاً جایی راجع به اساطیر صحبت می‌شود دیپلمات باید اطلاعات داشته باشد. این‌ها بستگی به نگاه کتابدار و نگاه مدیران دارد.

چند نکته پایانی

س: آیا شخص یا اشخاصی مانده‌اند که خدمت کردند اما یادی از آنها در تاریخ آرشیو و کتابداری باقی نمانده است؟

ج: یک آدم‌هایی آثاری داشتند، اما یک آدم‌هایی هستند که اثری نداشتند اما اثرگذار بودند. یکی از آن‌ها دکتر احمد طاهری عراقی است. خدا رحمتش کند، خیلی زود و در 49 سالگی فوت شد. زبان عربی را خیلی خوب می‌دانست، انگلیسی را خیلی خوب می‌دانست. دکترایش را از انگلیس گرفته بود و تازه داشت شکوفا می‌شد که رفت و خیلی آدم عمیقی بود. روی کتابداری ایران خیلی تاثیر گذاشته است با کار روی گسترش اسلام در رده‌بندی دیویی و کنگره. یکی دیگر هم پرویز مهاجر است، یکی مرحوم دکتر علی مزینانی است، که جوانمرگ شد. دانشجوی من و خانم رهادوست هم بود. تازه داشت رشد می‌کرد به عنوان مدیر کلی در کتابخانۀ ملی، در حد استادی سر کلاس می‌رفت. کسانی هم هستند که هنوز زنده‌اند وآدم‌های تاثیرگذاری هستند به رغم اینکه اثری ندارند. مثل خانم زهرا شادمان، که آدم خیلی اثرگذاری در کتابداری بوده است، در ویرایش جدید سرعنوان موضوعی نقش بزرگی داشته است. اما آثار زیادی منتشر نکرده است که البته یکی دو تا مقاله نوشته است. آدم بسیار درست، شجاع و بی رودربایستی هم هست و نظرش را با صراحت بیان می‌کند و عموماً دیدم که نظرش درست بوده است.

س: مطلبی اگر باقی مانده بفرمایید.

ج: فقط این را بگویم تمام کارهایی که من کرده‌ام کار گروهی بوده و من به تنهایی نمی‌توانستم آن‌ها را انجام بدهم. یکی از افتخاراتم این است که هیچ آرشیویستی در صدا و سیما، در تمام طول خدمتم در آرشیو صدا و سیما به جرم سرقت اخراج نشده است. فقط یک‌بار گفتند که در آرشیو رادیو اختلاس شده است، پنج تا از آرشیویست‌های ما را گرفتند به زندان قصر بردند، یک ماه در زندان قصر بودند و بعدش رفع اتهام شدند و آمدند از آن‌ها عذرخواهی کردند و دلجویی کردند و تمام شد. در حالی که این‌ها منابع زیادی در اختیارشان بود. به عنوان مثال بگویم تعدادی از این فیلم‌هایی که اوایل انقلاب به عنوان کاست در بازار خرید و فروش می‌شدند و عموماً کاست‌های خیلی بدی بودند و ریختگی داشتند، همان فیلم‌های تبری بودند که برده بودند بیرون سرهم کرده بودند و می‌فروختند. این کار آرشیویست‌ها نبود. حتی یک‌بار علیه من یکی از این تندروهای اوایل انقلاب (که فکر می‌کرد تمام دنیا متحد شده‌اند انقلاب را از بین ببرند و این یک تنه باید با همه مبارزه بکند) گزارشی برای حراست سازمان نوشته بود که «این یک کامیون فیلم را از در سازمان بیرون برده است و به سفارت شوروی داده است». این قضیه ماجرایی پیدا کرد که یک سال یا یک سال و نیم طول کشید. بعد مشخص شد طرف دیوانه است و مزخرف می‌گوید.

داستان این فیلم‌ها این بود که اول انقلاب یک کامیون فیلم سفارت شوروی به صدا و سیما داد. این فیلم‌ها عمدتاً سیاه و سفید بود و همه هم تبلیغاتی بود. این‌ها جای ما را گرفته بود. من گزارش کردم که باید از شرّ این‌ها راحت بشویم، گفتند چی کارش کنیم؟ قرار شد بفروشند. آن زمان فیلم‌های سیاه و سفید را کیلویی ده تومان می‌خریدند. این‌ها را می‌بردند در یک کوره با حرارت زیاد می‌سوزاندند، نقرۀ فیلم که آزاد می‌شد و با آن شمش نقره درست می‌کردند. با این درخواست من موافقت شد و آمدند کیلویی ده تومان خریدند و زیر نظر خود حراست این‌ها را  از سازمان بیرون بردند. آن طرف هم همین فیلم‌ها را می‌گفت. در گزارش نوشته بود که این‌ها را به توده‌ای‌ها داده است. من گفتم که: اگر توده‌ای‌ها به این فیلم‌ها نیاز داشتند از خود سفارت شوروی می‌گرفتند چرا از من بگیرند. بعد می‌گفتند: تو فلان فیلم را هم به امریکایی‌ها دادی. می‌گفتم: من چطور آدمی هستم که هم با امریکایی‌ها کار می‌کنم و هم با شوروی. البته دوره‌ای بود که این اتفاق ممکن بود برای هر کارمندی بیفتد، دوره‌ای بود که من می‌جنگیدم که آرشیوها از بین نرود و این‌ها از همان دسته‌ای بودند که می‌خواستند آرشیوها را از بین ببرند. من در طول یک ‌سال مجبور شدم بیش از هزار صفحه برای دفاع از خودم و آرشیوها چیز بنویسم که یک روز به رئیس سازمان گفتم که: اگر به جای این کار تحقیقاتی کرده بودم تا حالا دو تا کتاب از من چاپ شده بود. البته در این قضیه آقای هاشمی خیلی از من حمایت کرد، مسئول دفترش را مامور پیگیری کارهای من کرده بود.

پاسخهای وی به بقیه پرسش‌ها هم خواندنی است. تعدادی از خود پرسش‌ها را در ادامه می‌خوانید:

  • نخست از اینجا شروع کنیم که واژۀ کتابدار و کتابداری چگونه وارد زبان فارسی شد؟
  • چطور شد که شما بعد از خواندن حقوق و علوم اجتماعی، رشتۀ کتابداری را برای ادامۀ تحصیل انتخاب کردید؟
  • استادان شما در کتابداری چه اشخاصی بودند و چه درسی را تدریس می‌کردند؟
  • استاد مرادی! بر کسی پوشیده نیست که آموزش کتابداری ما از نظر کمّی رشد کرده است، شما از نظر کیفی آن را چطور ارزیابی می‌کنید؟
  • همکاری شما با مرکز خدمات کتابداری چطور آغاز شد؟
  • همکاران شما چه کسانی بودند و کارشان چه بود؟
  • به جز این مجلات چه کار خاصی در انتشارات موسسه تحقیقات انجام شد؟

نکته: استاد مرادی مثل استادکامران فانی اهل مطالعه در حوزه‌های متعدد است، شاید «همه‌ورخوان» و البته گزیده. این ویژگی برجسته همه کتابداران بزرگ است. تجربه‌های عمیق و متنوعی در حوزه‌های مختلفی چون نشر و ویرایش دارد که وی را به بسیاری از بزرگان ادبی و علمی متصل می‌کند. به همین خاطر این بخش از تجربه‌های و توصیف‌های وی نیز شنیدنی و خواندنی است که امیدوارم روزی مستند شود. حمید محسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط با نویسنده