این‌جا برای نگهداری، سازماندهی و ارائه خدمات مربوط به ذهن است!

فهرست مطالب...

به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «ممکنه یکی از ذهن‌دارها بوده.» کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
«اما از یک ماه پیش، به‌جز من ذهن‌داری این‌جا نیومده. شایدم یکی از ذهن‌برها بوده» گفتم:
«گیج شدم» خندید و گفت:
« اوّلش به شما گفتم که این جا ذهن‌خونه‌ هست. کسی که این‌جا کار می‌کنه، ذهن‌داره و به مراجعه‌کننده‌ها هم می‌گیم ذهن‌بر. این‌جا برای نگهداری و سازماندهی و ارائه خدمات مربوط به ذهن هست.» گفتم:
«مثلاً یک‌جور کتابخونه‌اس؟» عصبی و ناامید بودم. این آدم هم مرا کلاً گیج کرده بود. اما متوجه چیزی هم شدم. وقتی اسم کتابخانه را بردم حس کردم، کمی جا خورد؛ ولی به خودش مسلّط ‌شد. گفت:
«خب این‌جا هم می‌شه گفت یک نوع کتابخونه ‌‌هست ولی منابعش کتاب نیست.» پریدم وسط حرفش. حوصله شنیدن حرف‌هایش را نداشتم. گفتم:
«اون ذهن‌بر یا ذهن‌دار هر کی که بوده رو کجا می‌تونم پیداش کنم.» از پشت میز بیرون آمد و گفت:
«بفرمایید بشینید.» حدسم درست بود. می‌خواست حرف بزند.
بخشی از داستان «این جا هیچ چیز واقعی نیست!» از سمیه نادی راوندی و نشر کتابدار را می‌خوانید.

راوی اول

در اتاق را روی روان‌شناس قفل کردم و از پنجره اتاقم آمدم بالکن. بالکن همه اتاق‌ها به هم راه داشت. یکی یکی همه را رد کردم تا رسیدم به اتاق آخر. پریدم تو. همه مریض‌ها از جا بلند شدند. دویدم سمت در. ولی خوردم به یکی از تخت‌ها، و پوشة فلزی با صدای وحشتناکی به زمین خورد. صدای داد و بیداد همه بلند شد.
«مگه کوری؟»
«آهای حواست کجاست؟»
توجه نکردم. اگر با آسانسور می‌رفتم گیر می‌افتادم. پله‌ها را دو تا یکی دویدم پایین. روانشناس هنوز داشت به در می‌کوبید. شانس آوردم که لباسهایم در کمد بود. به حیاط که رسیدم ایستادم. کمی نفس تازه کردم. راحت نمی‌توانستم از دست نگهبان در بروم. گوشه‌ای پشت یک دیوار ایستادم تا دیده نشوم و کمی هم فکر کنم. نباید جلب توجه می‌کردم. دیدم که یکی از خدمه‌ها چرخ دستی حاوی سطل‌های زباله را با خود می‌برد. وارد راهرو باریکی شد. حدس زدم باید راهی به بیرون داشته باشد. آرام پشت سرش راه افتادم. کمی بعد وارد تونل باریکی شد. سایه به سایه‌اش رفتم. مدام پشت سرم را نگاه می‌کردم تا کسی نباشد. در انتهای تونل، نور خورشید افتاده بود روی زمین. در گاراژی بزرگی باز بود و یک کامیون جلو در پارک شده بود. خدمتکار پاکت‌های زباله را از سطل‌ها درآورد و پرت کرد پشت کامیون. پشت یکی از ستونها پنهان شدم تا خدمتکار برود. راننده توی ماشین داشت سیگار می‌کشید. آرام از کامیون بالا رفتم و پشت یکی از پاکت‌های بزرگ زباله قایم شدم. بوی الکل و دارو و زباله حالم را به‌هم می‌زد. به سختی نفس می‌کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در را شنیدم که بسته شد و کامیون راه افتاد. از محوطه بیمارستان رد شدیم. هوای آزاد حالم را بهتر کرد. بعد از چند دقیقه کامیون ایستاد. تو خیابان بودیم. صدای بوق ماشین‌ها را می‌شنیدم. حدس زدم باید چراغ قرمز باشد. بلند شدم و آرام خم شدم و در را از بیرون باز کردم. سریع پریدم پایین. بدون معطلی دویدم طرف یکی از خیابان‌ها. می‌دانستم کجا باید بروم. باید حتماً می‌رفتم تا حسابم را با یکی تسویه ‌کنم. می‌ترسیدم گمش کنم. باید می‌پرسیدم چرا دخالت کرده؟ چرا نگذاشته بمیرم. می‌خواستم بدانم وسط این‌همه بدبختی، بی‌مقدمه از کجا پیدایش شد. به او چه که خودکشی کرده بودم. می‌خواستم بگویم برود به جهنم.
هیچ کس در خیابان نبود. تمام راه را دویدم. به ساختمان که رسیدم ایستادم. باید مطمئن می‌شدم درست آمده‌ام. کمی برگشتم عقب و دوباره نگاه کردم. همین‌جا بود. هنوز سنگ‌های مرمر سفید و خاکستری‌اش در خاطرم بود. حتی در آهنی خاکستری‌اش‌. کنار دیوار افتاده بودم. از درد به خودم می‌پیچیدم. داشت در را باز می‌کرد. برگشت طرفم. چیز دیگری یادم نبود. در بیمارستان فهمیدم او نجاتم داده. فکرش دیوانه‌ام کرده بود. زدم به سیم آخر. نباید می‌گذاشتم به این کارش افتخار کند. باید می‌فهمید قهرمان‌بازی‌اش چه دردسری درست کرده است. باید تاوان فضولی‌اش را می‌داد. باید حسابش را می‌رسیدم. بعد می‌رفتم گوشه‌ای و خودم را از این جهنم خلاص می‌کردم.

راوی دوم

در خانه خودم هستم و مثل همه‌ یک ماه گذشته روی تخت. دو تا وروجک شلوغ دارند روی گچ پایم نقاشی می‌کشند. هنوز دست چپم به گردنم آویزان است. امروز بالاخره توانستم گردن‌بند گردنم را باز کنم و کمی راحت شوم. کبودی‌های صورتم بهتر شده‌اند و بعد از مدت‌ها بدون ماسک اکسیژن راحت‌ نفس می‌کشم. خوشحالم که بعد از روزها می‌توانم بنشینم. کاغذها را گذاشته‌ام روی پایم و دارم سعی می‌کنم هرچه زودتر همه چیز را بنویسم. از وروجک‌ها می‌خواهم تا پرده‌ها را کنار بزنند و پنجره را باز کنند. بعد از کلی سر و صدا بالاخره کاری را که خواستم انجام می‌دهند. نور خورشید می‌افتد توی اتاق. شعاعش از روی میز کارم می‌گذرد و می‌افتد روی کتاب‌های توی قفسه‌های دیوار روبه‌رو. همان‌طورکه رد نور را می‌گیرم دست دراز می‌کنم و لیوان آب را از روی میز کنار تختم برمی‌دارم. ذره‌های گرد و غبار توجهم را جلب کرد. فکر می‌کنم من هم مثل یکی از این ذره‌ها هنوز معلقم بین زمین و هوا. برای این‌که پایم برسد به زمین، باید بنویسم و ذهنم را خالی کنم. اوایل می‌ترسیدم گذشت زمان باعث شود که بعضی چیزها را فراموش کنم. ولی برعکس، هر چه گذشت جزئیات آن پررنگ‌تر شد. حتی چند دقیقه بعد از آن‌که روی تخت بیمارستان به‌هوش آمدم با وجودی‌که درد زیادی داشتم خیلی چیزها را واضح به‌خاطر می‌آوردم. وقتی به آن روز فکر می‌کنم هنوز درد می‌رود در تک‌تک سلول‌هایم. لحظه به هوش آمدن، به حدی پلکهایم سنگین بودند که به سختی حرکت‌شان دادم. چندین بار چشم‌هایم را باز و بسته کردم تا توانستم ببینم. نور شدید مهتابی چشم را می‌زد. ماسک اکسیژن را روی صورتم حس می‌کردم. با هر دم و بازدم، درد در قفسه سینه‌ام می‌پیچید. به‌خاطر ماسک، حتی نمی‌توانستم ناله کنم. سرم پر بود از تصاویر مبهم و درهم‌وبرهم. حال کسی را داشتم که از خواب بیدار شده ولی هنوز مبهوت است. چشم‌هایم به نور عادت نکرده بود که صدایی شنیدم.
«به دنیای ما خوش اومدید دکتر.»
سرم را برگرداندم. قبل از دیدن او، همین دو تا وروجک را دیدم که از پشت شیشه برایم بوسه می‌فرستادند. همه خانواده‌‌ام آنجا بودند و دست تکان می‌دادند. خواستم دستم را بیاورم بالا ولی انگار وزنه سنگینی روی بدنم بود. فقط توانستم با لبخند جوابشان را بدهم. اما نمی‌دانم دیدند یا نه. بعد به صاحب صدا نگاه کردم. انگار آشنا بود. خم شده بود روی من. لبخند می‌زد. خواستم چیزی بگویم ولی دستش را به علامت ” هیس ” بالا آورد و گفت:
«حالاها حالاها وقت داریم حرف بزنیم.» سرم را آوردم پایین. باز لبخند زد.
«من و همکارام یک عذرخواهی به تو بدهکاریم. ولی همه ما اول به‌خاطر خودت و بعد به‌خاطر بیمارمون نتونستیم حقیقت رو بهت بگیم. امیدوارم درک کنی.» از دست کسی ناراحت نبودم انگار قبل از بیدار شدن، همه این چیزها را فهمیده بودم. فقط چشم‌هایم را به علامت تأیید باز و بسته کردم. بی‌تاب بودم تا از حال او با خبر شوم. ولی نمی‌توانستم حرف بزنم. انگار از چشم‌هایم، سؤالم را خواند. شاید هم سوت‌های کوتاه پشت سر هم نمایشگرها به او گفت نگرانم. چون برگشت نگاهشان کرد.
«ناامید نیستیم. هنوز داره مبارزه می‌کنه.» نفس در سینه‌ام حبس شد. بغض کردم. دست کشید روی صورتم. برق اشک در چشم‌هایش بود.
«بهتره استراحت کنی.» چشم‌هایم را بستم. وقتی باز کردم از اتاق رفته بود و خانواده‌ام هم داشتند با دست خداحافظی می‌کردند. از همان لحظه تا همین حالا، مدام دارم به آن روزها فکر می‌کنم. به روزهایی که گذشته بود ولی به‌اندازه‌ای واقعی بودند که هنوز حس و حالشان در وجودم است.
همه چیز با یک تلفن شروع شده بود. در اتاق کارم در خانه نشسته‌ بودم و مشغول خواندن رساله دکترایی که داورش بودم. ولی خیلی حواسم به کارم نبود. یکی دو روز قبل با یکی از دانشجویانم جر و بحث کرده بودم. سر یک ماجرای عشقی، خودکشی کرده بود و سر همین موضوع دعوایمان شد. زیاده‌روی کرده بودم. او عصبانی از اتاقم رفته بود. بعد از آن، دیگر از او خبر نداشتم. چند باری به او زنگ زدم ولی جواب نداده بود. نگران بودم دوباره کاری دست خودش بدهد. شب که رسیدم خانه سر همین مسأله با همسرم بگو مگو کردم. اتفاقی حرف‌های تلفنی مرا با همکارم شنیده بود. شاکی بود که چرا تا این اندازه باید با دانشجوهایم صمیمی شوم. شاید کمی حق داشت ولی این دانشجو از دوران کارشناسی‌اش دانشجویم بود و حالا در مقطع دکترا تقریباً همه چیز را برایم تعریف می‌کرد. با این‌که ماجرای خودکشی را برای او توضیح داده بودم باز هم حرف خودش را می‌زد. همسرم از خیلی وقت پیش به این دانشجو حساسیت‌هایی داشت. به هر حال آن روز پایان‌نامه بهانه بود تا در اتاقم بمانم و بیش‌تر از این با او بحث نکنم.
صدای بچّه‌ها را از سالن می‌شنیدم که سر یک بازی جدید کامپیوتری بحث‌ می‌کردند. تلفن همراهم زنگ خورد. شماره‌، جدید بود. با این‌که همه تلفن‌های ناشناس را جواب می‌دهم ولی اصلاً حوصله نداشتم. اهمیت ندادم. اما هر کس بود، نمی‌خواست بی‌خیال شود. دفعه چهارم جواب دادم. گفتم شاید دانشجویم باشد. گوشی را برداشتم و گفتم:
«الو».
کسی گفت: «الو دکتر؟»
سر و صدای بچه‌ها نمی‌گذاشت خیلی خوب صدایش را بشنوم.
گفتم:«بفرمایید»
حالم گرفته شده بود. بعد از احوالپرسی گفت:
«ببخشید که مزاحم شدم. کار مهمی داشتم.» خیلی سرد جواب دادم:
«خواهش می‌کنم.»
«عذرخواهی می‌کنم. من از مرکز تحقیقات ذهن تماس می‌گیرم.»
مطمئن نبودم که این اسم را قبلاً شنیده‌ام یا نه. هنوز دنبال چیز آشنایی در ذهنم می‌گشتم که گفت:
«می‌شه خواهش‌ کنم در جلسه تیم تحقیقاتی ما شرکت کنید؟» کمی جا خوردم. اگر خودم بودم حداقل کمی مقدمه‌چینی می‌کردم یا بیش‌تر خودم را معرفی می‌کردم. گفتم:
«می‌تونم بپرسم، موضوع جلسه چیه؟ اصلاً کجا هست؟ فقط یه چند لحظه گوشی رو نگه دارین لطفاً.» صدای بچه‌ها بیش از حد بلند شده بود. گوشی را چسباندم به سینه‌ام. در اتاق را باز کردم و خواستم آرام‌تر بازی کنند. در این رفت و برگشت هم به مرکز ذهن فکر ‌کردم. قبلش با یک سرفه‌ صدایم را صاف کردم.
«راستش موضوع جلسه رو نمی‌تونم تلفنی مطرح کنم. اگه منّت بگذارید و بیایید مرکز براتون توضیح می‌دم»
به بقیّه‌ حرف‌هایش گوش ندادم. چون فکر کردم حتماً مرکز جدیدی است که می‌خواهند برایش کتابخانه‌ای درست کنند و مشاوره می‌خواهند. هنوز داشت حرف می‌زد و نمی‌دانم چه می‌گفت که گفتم:
«اگه کارتون در مورد کتابخونه‌ مرکزه، همکارام هستند. حتّی دانشجوهای خیلی خوبی دارم که می‌تونن کمک کنند.» نگذاشت حرفم را تمام کنم. خندید و گفت:
«ما این‌جا کتابخونه مجهز و خوبی داریم. مسأله مربوط به تخصّص شماست نه کتابخونه. ما شما رو از بین چند نفر انتخاب کردیم.» موفق شد کنجکاوی‌ام را تحریک کند. گفتم:
«اجازه می‌‌دین که برنامه‌ کاری‌ام رو نگاه کنم و بعد یک روز رو تعیین کنم؟ »
«راستش ما اصلاً فرصت نداریم؛ موضوع مرگ و زندگیه. اگه برای شما اشکالی نداره؛ جلسه همین امروز باشه.»
فکر کردم چه مرگ و زندگی هست که به تخصص من مربوط است.
«خواهش‌ می‌کنم قبول‌ کنید. اگر نشانی رو بفرمایید تا یک ساعت دیگه راننده می‌آد دنبالتون.»
هر چند که هیچ وقت دوست نداشتم مجبور به کاری شوم ولی انگار چاره‌ای نداشتم. گفتم:
«باشه؛ نشونی رو یادداشت کنید. » او تشکّر کرد و تماس قطع شد.
فایل‌های باز لپ‌تاپم را بستم. برگه‌های روی میز را جمع کردم. پیش‌دستی میوه‌ها را بردم آشپزخانه. پوست میوه‌ها را ریختم توی سطل. پیش‌دستی را شستم. آبی به سر و صورتم زدم. همسرم روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت یک برنامه علمی نگاه می‌کرد. برگشتم اتاق. نگاهم افتاد به فنجان قهوه نیم خورده. هنوز گرم بود. همان‌طور که با یک‌دست لپ‌تاپ را می‌بستم قهوه را سرکشیدم. لباس پوشیدم. خودم را تو آینه نگاه کردم و دستی به سر و صورتم کشیدم. دفترچه‌ یادداشتم را در کیفم گذاشتم. کتاب ” همه‌می‌میرند” را روی میز گذاشتم. از توی قفسه کتاب‌های خوانده نشده، «و نیچه گریست» را برداشتم. ساعتم را نگاه کردم. هنوز وقت داشتم. خسته و بی‌حوصله بودم، با این حال چیزی ناشناخته مرا به رفتن تشویق می‌کرد. پشت میز نشستم و کتاب را ورق زدم. بعد کاری را کردم که همیشه قبل از خواندن کتاب جدیدی می‌کنم.گوشی‌ام را برداشتم. کمی در صفحات نقد و بررسی، در مورد نویسنده و کتاب جستجو کردم. چند نقد کوتاه هم در مورد داستان خواندم. به نظرم کتاب جالبی آمد. حسابی مشغول بودم که راننده زنگ زد. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. صدای بچّه‌ها نمی‌آمد. انگار با هم کنار آمده‌ بودند. همسرم همان‌طور که پشتش به من بود گفت:
«می‌شه بپرسم روز تعطیل کجا می‌ری؟ باز چی شده؟» نمی‌خواستم بحث کنم. گفتم:
«جلسه فوری پیش اومده باید برم.» دوباره صدای بچه‌ها بلند شد. گفتم: «حواست به بچه‌ها هست؟ دیشب دیدم دوباره توری پنجره اتاقشون رو باز کردن. می‌ترسم بالأخره بیفتن از اون بالا.» چیزی نگفت.
از خانه آمدم بیرون. پشت در نفس عمیقی کشیدم. ماشین کمی جلوتر از در خانه پارک ‌شده بود. راننده انگار مرا در آینه دید و احتمالاً حدس ‌زد که من مسافرش هستم؛ چون پیاده شد و از همان‌جا برایم دست تکان داد. سلام و احوال‌پرسی کردیم. در را برایم باز کرد. موقع سوار شدن، متوجّه‌ آرم «مرکز تحقیقات ذهن» روی ماشین شدم. از راننده مسیر را پرسیدم. خارج از شهر بود. فکر کردم که کاش ارزش رفتن داشته باشد. وقتی داخل ماشین نشستم، حس کردم ماشین کمی عجیب است. حرکات راننده هم کمی با آدم‌های معمولی فرق داشت؛ ولی نمی‌توانستم بگویم چه فرقی. نگران شدم. فکر کردم چرا باید چنین دعوتی را از کسی که نمی‌شناختم قبول می‌کردم. خواستم در مورد مرکز بیش‌تر از راننده بپرسم؛ ولی منصرف شدم. برای این‌که از فکر و خیال دربیایم کتابم را برداشتم و شروع کردم به خواندن. اما نمی‌توانستم تمرکز کنم. گاهی یواشکی سرم را از روی کتاب برمی‌داشتم و راننده را نگاه می‌کردم. خیلی خونسرد و آرام رانندگی می‌کرد. چیز زیادی از کتاب نفهمیدم.
فکر کردم که نشانی دقیق محل را از راننده بگیرم و برای دوستم بفرستم. ولی باز با خودم گفتم اگر همه این‌ها فقط فکر و خیال باشد از فردا نقل مجلس همکارانم می‌شوم. باید صبر می‌کردم. داشتم کتاب را می‌گذاشتم در کیفم که وارد یک جاده فرعی شدیم. از همان‌جا متوجه ساختمانی در انتهای جاده شدم. این‌بار دیگر واقعاً ترسیده بودم. با خودم فکر کردم حماقت کردم که ندیده و نشناخته چنین قراری را قبول کردم. حتی در خانه نگفته بودم کجا می‌روم. عرق کرده بودم. گوشی را برداشتم تا نشانی را بفرستم ولی آنتن نداشت. نفس عمیقی کشیدم. ماشین جلو در آهنی بزرگ ساختمان ترمز کرد. در خودبه‌خود باز شد. باغ بزرگی دیدم که عین بهشت بود. مبهوت زیبایی باغ شدم. در طول خیابان عریضی حرکت‌ کردیم. بیش‌تر شبیه یک کوچه‌باغ بزرگ بود تا خیابان. دورتادورش درخت اقاقیا بود. شیشه ماشین را پایین کشیدم. بوی عطر یاس زد توی دماغم. سرم را کردم بیرون و چند نفس عمیق کشیدم. بعد به یک میدان رسیدیم. غرق گل بود با یک فوّاره‌ زیبا وسطش. هنوز هم وقتی به آن‌جا فکر می‌کنم روحم تازه می‌شود. با دیدن محوطه، نمی‌دانم چرا؛ ولی کمی آرام شدم. حتّی اگر این جلسه چیزی برایم نداشت ارزش داشت این‌جا را ببینم.
ماشین جلو ساختمان بزرگی ایستاد. شکل و ظاهر عجیبی داشت. خوب که دقّت کردم، متوجّه‌شدم شکل مغز انسان است. جالب بود. بالای آن تابلوی متحرّکی قرارداشت که روی آن نوشته بود: “مرکز تحقیقات ذهن” صدای راننده را شنیدم که گفت:
«می‌تونید پیاده ‌بشید.» در را برایم باز کرده بود و منتظر من بود. هنوز مبهوت ساختمان بودم. با شنیدن صدای راننده، دوباره دودل شدم. خواستم بگویم مرا برگرداند. ولی بهانه‌ای نداشتم. راننده گفت:
«لطفاً برید طبقه‌ سوم، دفتر ریاست. آقای رئیس منتظر شما هستند.» هنوز مردد بودم.
تشکّر کردم و آرام رفتم طرف ساختمان. تمام پلّه‌ها، از سنگ‌های سفید مرمر با حاشیه‌ خاکستری ساخته شده بود. دوروبر پلّه‌ها و دور محوطه بعد آن تا در ورودی یک جوی کوچک بود. سنگ‌های مرمر چروک خورده بودند ولی راه رفتن را سخت نمی‌کردند. بعد از پله‌ها محوّطه وسیع سفید و خاکستری بزرگی، جلو چشمم بود. تقریباً دویست متر جلوتر، در ورودی قرارداشت که آن هم سفید و خاکستری بود و به شکل مغز انسان. به این فکرکردم این رنگ‌ها درست شبیه قشر خاکستری و سفید مغزند. اگر مضطرب نبودم حتماً خیلی لذت می‌بردم. جلو در ایستادم. باز شد، رفتم توی ساختمان. دنبال کسی می‌گشتم تا بپرسم چه‌طور می‌توانم به دفتر رئیس بروم. کسی را ندیدم.

راوی اول

در نیمه‌باز را آن‌قدر محکم هل‌ دادم که خورد به دیوار پشتی و صدایش توی گوشم پیچید. اهمیت ندادم. تا وارد شدم نسیم خنکی خورد به صورتم. سه تا پله رفتم بالا. چند قدم جلوتر در شیشه‌ای بود. آن را هم محکم هل دادم. سفت بود و با صدای ناجوری به اندازه رد شدن من باز شد. وارد فضای داخلی شدم. دنبال کسی گشتم که سؤالم را بپرسم. آنجا شبیه یک کتابخانه بزرگ بود. تقریباً تا بیست متری جایی که ایستاده بودم هیچ چیزی جز یک میز و صندلی نبود. بعد از آن، انتهای سالن پر بود از قفسه‌های بلندی که دو تا دو تا پشت هم قرار گرفته بود. بین هر دو قفسه رو‌به‌روی هم، راهرویی به اندازه رد شدن یک نفر بود. برخی از جاها نور مستقیم روی قفسه‌ها تابیده بود و بعضی بخش‌ها تاریک تاریک بود. خیلی خوب محتویات قفسه‌ها را نمی‌دیدم. سمت راستم فقط دیوار بود. در سمت چپ سالن، یک میز اداری بود. تازه متوجه شدم یک نفر پشت میز نشسته. رفتم طرفش. وقتی نزدیک شدم دیدم روی میز خالی انگشت می‌زند. انگار داشت با صفحه کلید کامپیوتر کار می‌کرد، ولی من چیزی نمی‌دیدم. پشتش پر از قفسه بود. قبل از این‌که شروع به حرف‌زدن کنم، سرش را بالا آورد و لبخند زد. گفت:
«به ذهن‌خونه‌ ما خوش اومدید. این‌جا هیچ چیز واقعی نیست.»
تعجّب‌کردم؛ یعنی اصلاً منظورش را نفهمیدم. خواستم چیزی بگویم، ولی منصرف شدم. دقیق نگاهش کردم ببینم او هست یا نه. با آن‌که چیزی از چهره ‌آن جوان به ‌یاد ‌نمی‌آوردم؛ ولی حسّی به من می‌گفت که این شخص، کسی نیست که دنبالش هستم. ولی یک لحظه بدنم لرزید. چشمان بسیار روشنی داشت. انگار شیشه‌ای بودند. خودم را در آن‌ها می‌دیدم. سعی کردم خیره نشوم. گفتم:
« با کسی کار داشتم.»
«در خدمتم؛ کمکی از دست من برمی‌آد؟»
«نمی‌دونم. دنبال یه نفر می‌گردم. فکر کنم این‌جا کار می‌کنه.»
همان‌طور که از پشت میز کارش بلند می‌شد؛ گفت:
«این جا به جز من کسی نیست.»
وا رفتم. نمی‌دانم چرا مطمئن بودم، می‌توانم این‌جا پیدایش کنم. انگار متوجه حال من شد.
«کی اون رو دیدین؟ مشخصاتش رو بگین شاید تونستم کمکتون کنم.» دوباره یاد چند روز پیش افتادم. همان روز کذایی که بیرون این ساختمان داشتم از درد می‌مردم. گفتم:
«چند روز پیش، یعنی حدود دو هفته پیش، همین‌جا دیدمش.»
رفته بود کنار یکی از قفسه‌ها ایستاده بود. قفسه‌ها مثل صندوق امانات بانک پر از صندوقچه‌های کوچک بود.
گفت: «جز من کسی این‌جا نیست. اشتباه نمی‌کنید؟» و بعد با حرکت دست یکی از صندوقچه‌ها را باز کرد. بدون این که به آن نگاه کند برگشت و پشت میز کارش نشست. دوباره مشغول ضربه زدن روی میز شیشه‌ای شد. کارهایش هم مثل خودش عجیب بود. گفتم:
«این جا که نه. بیرون پشت در. دو هفته پیش بیرون کنار دیوار این ساختمون بودم» نمی‌دانستم چه‌طور می‌توانم بدون این‌که اصل ماجرا را تعریف کنم، حرفم را بزنم.
«دو هفته پیش بیرون این جا یکی رو دیدید و الآن فکر می‌کنید اون آدم، این‌جا باشه؟» گفتم:
«آخه داشت با کلید، در این‌جا رو باز می‌کرد. فکر کنم البته. مطمئن نیستم.»
به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «ممکنه یکی از ذهن‌دارها بوده.» کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
«اما از یک ماه پیش، به‌جز من ذهن‌داری این‌جا نیومده. شایدم یکی از ذهن‌برها بوده» گفتم:
«گیج شدم» خندید و گفت:
« اوّلش به شما گفتم که این جا ذهن‌خونه‌ هست. کسی که این‌جا کار می‌کنه، ذهن‌داره و به مراجعه‌کننده‌ها هم می‌گیم ذهن‌بر. این‌جا برای نگهداری و سازماندهی و ارائه خدمات مربوط به ذهن هست.» گفتم:
«مثلاً یک‌جور کتابخونه‌اس؟» عصبی و ناامید بودم. این آدم هم مرا کلاً گیج کرده بود. اما متوجه چیزی هم شدم. وقتی اسم کتابخانه را بردم حس کردم، کمی جا خورد؛ ولی به خودش مسلّط ‌شد. گفت:
«خب این‌جا هم می‌شه گفت یک نوع کتابخونه ‌‌هست ولی منابعش کتاب نیست.» پریدم وسط حرفش. حوصله شنیدن حرف‌هایش را نداشتم. گفتم:
«اون ذهن‌بر یا ذهن‌دار هر کی که بوده رو کجا می‌تونم پیداش کنم.» از پشت میز بیرون آمد و گفت:
«بفرمایید بشینید.» حدسم درست بود. می‌خواست حرف بزند.
نگاهی به اطراف انداختم. به‌جز میز و صندلی کوچک وسط سالن، صندلی دیگری آن جا نبود. ذهن‌دار گفت:
«فقط کافیه اون صندلی رو لمس کنید و بعد برگردید.»
رفتم طرف صندلی و آن را لمس کردم و همان‌جا ایستادم. هیچ اتّفاقی نیفتاد.
ذهن‌دار گفت: «حالا برگردید این‌جا. اون صندلی، خودش می‌دونه چی کار کنه. شما بیاین.»
برگشتم طرف میز. از پشت سرم صدایی شنیدم. دیدم صندلی پشت سرم است. دوباره بدون این‌که نگاهم را برگردانم؛ چند قدم برداشتم. صندلی پشت سرم حرکت کرد. کنار میز که رسیدم، ایستادم. صندلی هم ایستاد. هیجان‌زده بودم. اوّل صندلی را لمس کردم و در حالی که شک داشتم روی آن بنشینم یا نه، صدای ذهن‌دار را شنیدم که می‌گفت:
«نترسید، این یه صندلی معمولیه.» نشستم. راست ‌می‌گفت.
باز نگاهی به اطراف انداختم. قفسه‌ها واقعاً شبیه بخش صندوق امانات بانک بودند. همه‌ صندوقچه‌ها بسته بودند به جز همان صندوقچه‌ای که ذهن‌دار با اوّلین سؤال من بازکرده ‌بود. از پشت میز آمد بلند شد و گفت:
«راستش نمی‌تونم بی‌دلیل اطلاعات ذهن‌برها رو به کسی بدم.» داشت کلافه‌ام می‌کرد.
«برای شما چه فرقی می‌کنه؟ اگه واقعاً اون کسی بود که دنبالش هستم به خودش توضیح می‌دم.»
«بله. متوجه هستم ولی شاید اون آدم نخواد که شما رو ببینه. از طرفی خیلی وقت‌ها اطلاعات ذهن‌برها محرمانه‌ است. ماهیت اطلاعات ذهن‌خونه اجازه نمی‌ده که ما همه چیز رو فاش کنیم. » داشتم از کوره در می‌رفتم. قبل از این‌که چیزی بگویم گفت:
«اوّل باید ببینم که اصلاً اون آدم رو می‌تونم پیداش کنم یا نه. باید برام توضیح بدید چه شکلی بود. چه موقع از روز، اون‌رو دیدید تا بتونم اون شخص رو بازیابی کنم.» چه‌قدر این آدم همه چیز را سخت می‌کرد.
گفتم: «خب، چی می‌خواین بدونید؟»
«چه شکلی بود؟»
«فقط می‌دونم جوون بود. شاید هم سن و سال خودم.»
«این رو که قبلاً هم گفته بودید.»
«اون روز در وضعیتی نبودم که بتونم بیش‌تر از این ببینم.»
«صداش رو شنیدین؟»
«نه، اصلاً. فقط دیدمش که جلو در همین‌جا بود.»
«فکر می‌کنم، اگه ساعتش رو بگید؛ بتونم کمکتون کنم.»
«حدود ساعت هشت، از خونه زدم بیرون. تا این جا هم نیم ساعتی راهه. ولی با سرعتی که داشتم باید حوالی نُه رسیده باشم این جا.»
ذهن‌دار پشت میز نشست و به من گفت بروم پیش او. رفتم آن طرف میز. میز چیزی نبود. نگاهی به فضای آن‌طرف انداختم. بخشی از قفسه‌ها هم خالی بود. دستش را روی میز کشید. یک صفحه روی فضا ظاهر شد و یک دایره‌ گردان روی میز درخشید. بعد دستش را روی صفحه کشید. جایی نوشته شده بود «فیلم». روی آن ضربه زد. بعد یک صفحه پر از تصویرهای کوچک متحرک را دیدم. جایی در صفحه، گزینه‌ جستجو را لمس کرد. یک پنجره شبیه ماشین حساب ظاهر شد. تاریخ دقیق را از من پرسید. یک عدد هشت رقمی وارد کرد و بعد منتظر شد. فقط یک نتیجه‌ جستجو آمد. گفت:
«اجازه می‌دین فیلم رو باز کنم. این فیلم همون روزه. از همون زاویه‌ای که شما ایستاده بودید.» گفتم:
«نمی‌شه تنهایی ببینم؟»
«چرا؛ ولی اون وقت دیگه نمی‌تونم کمکی بکنم.»
دودل بودم. نمی‌دانستم قرار است این غریبه چه ببیند. برگشتم و پشت به او مقابل قفسه‌ها ایستادم. هنوز در آن صندوق باز بود. ذهن‌دار گفت:
«می‌تونید سر فرصت فکر کنید و جواب بدین. خیالتون راحت.»
«ممنون؛ ولی فکر نمی‌کنم دوست ‌داشته ‌باشم با کس دیگه‌ای اون رو ببینم.»
بدون حرف صفحه‌ روی میز را لمس کرد و بعد همه چیز به حالت قبل برگشت.
«از کجا مطمئن باشم که وقتی نیستم، شما این فیلم رو نمی‌بینید.»
«این فیلم فقط با اسکن چهره‌ شما باز می‌شه.»
«اون عدد هشت رقمی چی بود؟»
«تاریخ همون روز» گفتم:
«ولی اعدادی که شما وارد کردید تاریخ معمولی نبود انگار»
«خوب تاریخ در این‌جا یک کم متفاوته. این‌جا تاریخ و زمان در بعد چهارم تعریف می‌شه.» گفتم:
«ولی این‌جا که همه چیز سه بعدی است.»
«چون شما یک موجود سه بعدی هستی. برای دیدن بعد چهارم باید در راستای بعد سوم حرکت کنی.» خیلی حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. گفتم:
«خیلی عجیبه. نه؟ راستش رو بخواین شما یک کم منو می‌ترسونید.» لبخند زد.
«این‌جا بیش‌تر یک مدل تحقیقاتی است و بر اساس یک مفهوم علمی ساخته شده. ترس نداره.»
سرم گیج رفت. دردی در قفسه‌ سینه‌ام احساس ‌می‌کردم. فقط دستم را گذاشتم روی میز و بعد نشستم روی زمین.
«خوبید؟» چشم‌هایم را بازکردم.
«فکر می‌کنم، ضعف کردید.»
ذهن‌دار روبه‌رویم نشسته بود. رنگش پریده بود. روی زمین به میز تکیه داده بودم. از روی زمین چه‌قدر قفسه‌ها بلندتر بودند. هنوز سرم گیج می‌رفت. چشم‌هایم را بستم.
«نمی‌دونم چی شد.»
«مهم نیست؛ فقط خیلی ما رو ترسوندید.» چشم‌هایم را باز کردم.
«مگه غیر از شما کس دیگه‌ای هم این‌جا هست؟»
مِنّ و منّ کرد. دستم را گرفتم به قفسه‌ها و بلند شدم. چشمم سیاهی می‌رفت. ولی دلم می‌خواست زودتر از آنجا بروم. همه چیز این‌جا عجیب بود. فضایش مضطربم می‌کرد.
گفتم: «باید برم. حالم خوب نیست.» گفت:
«هر وقت تصمیمتون رو گرفتید برگردید فیلم رو ببینید.»
خداحافظی کردم و زدم بیرون. به هوای تازه احتیاج داشتم. ذهنم بیش‌تر از جسمم خسته بود. انگار کسی تلاش کرده بود همه چیز را از ذهنم بیرون بکشد. فکر کردم حالا باید چه‌ کنم؟ دلم نمی‌خواست برگردم خانه. کمی توی کوچه‌ پس‌کوچه‌ها پرسه زدم. رفتم پارک و روی چمن‌ها دراز کشیدم. کم‌کم داشت هوا تاریک می‌شد. فضای خلوت پارک مرا می‌ترساند. چاره‌ای نداشتم. باید می‌رفتم خانه. چه‌قدر طول کشید نمی‌‌دانم؛ ولی بالأخره رسیدم جلودر. دست کردم تو جیبم. خدا را شکر هنوز کلیدهایم بود. وارد شدم. سرم سنگین بود. کنار حوض نشستم. خم شدم و سرم را کردم زیر آب. دستانم را تا آرنج زیر آب بردم. از خنکی آب نفسم بالا آمد. دستم را گرفتم به نرده‌های ایوان و از پله‌ها آمدم بالا. در آپارتمان را باز کردم. کفش‌هایم را گذاشتم در جاکفشی پشت در. جوراب‌هایم را چپاندم توی آنها. لباسهایم را همان‌جا به جالباسی آویزان کردم. خنکی سرامیک‌ها حالم را جا می‌آورد. خودم را انداختم روی کاناپه کنار سالن. چند نفس عمیق کشیدم. نمی‌دانم چه‌طور خوابم‌ برد.
نصف شب بیدار شدم. سردرد و سرگیجه داشتم. بلند شدم و کمی در خانه پرسه زدم. نگاهم افتاد به آن اتاق. همان اتاقی که همه یادگاری‌های قدیمی را گذاشته بودم آن‌جا. قفل بود. به این فکرکردم که خانه‌ام را عوض‌کنم. شاید ندیدن این اتاق، حالم را بهتر کند. اما فکر کردم وقتی قرار است بمیرم چه فرقی می‌کند. یک مسکّن قوی خوردم و به رختخواب رفتم. ولی خواب به چشمم نمی‌آمد. فکرم درگیر آن فیلم بود. بعد از کلی غلت زدن خوابم برد.
نزدیک ظهر بود که بیدار شدم. اول کمی گیج بودم. طول کشید تا بفهمم خانه هستم. بدون این‌که بخواهم دوباره یاد او و خاطراتش افتادم. فکر کردم هنوز حتی چشم‌هایم پر از خواب است ولی فکر او ذهنم را پر کرده است. صورتم را گذاشتم روی بالش و فشار دادم. فکر می‌کردم می‌توانم با این کار فکرش را از ذهنم بیرون کنم؛ اما فایده نداشت. به این فکر کردم اگر آن مزاحم گذاشته بود بمیرم دیگر عذاب نمی‌کشیدم. کاش می‌توانستم پیدایش کنم و حسابش را برسم. یاد ذهن‌دار افتادم و فیلمی که توی ذهن‌خانه بود. شاید واقعاً می‌توانست کمک کند. همان‌جا توی رختخواب تصمیم گرفتم برگردم ذهن‌خانه. با خودم فکر کردم ذهن‌دار که مرا نمی‌شناسد. اگر چیزی هم بفهمد مهم نیست. شاید هم اصلاً لازم نبود همه چیز را بگویم.
بلند شدم. به صورتم آبی زدم و از خانه زدم بیرون. هیچ کس در خیابان نبود. پیاده‌روی در مسیرهای خلوت را دوست داشتم. از کنار مغازه‌ها رد شدم. حتی نانوایی بسته بود. از چهارراه رد شدم. چراغ راهنمایی سرچهارراه خاموش بود. توی پارک سرچهارراه پرنده پر نمی‌زد. انگار کلاً شهر تعطیل بود. به ذهنم فشار آوردم ببینم آیا امروز روز به‌خصوصی است یا نه. چیزی یادم نیامد. بی‌خیال شدم. مهم نبود. دیگر خیلی چیزها مهم نبود. وقتی به ساختمان رسیدم دوباره دودل شدم. از این‌که مجبور شوم همه چیز را برای ذهن‌دار توضیح دهم معذب بودم. ولی بالاخره تصمیم گرفتم که بروم داخل. هرجور بود باید پیدایش می‌کردم.
در را که بازکردم، ذهن‌دار متوجّه‌ ورودم شد. لبخند زد. بلند شد و یکی از صندوق‌ها را باز کرد ولی مثل دیروز آن را نگاه نکرد. رفتم کنار میزش. در صندوق قبلی هنوز باز بود. سلام کردم و گفتم:
«هنوزم می‌تونم اون فیلم رو ببینم؟» ذهن‌دار داشت صندوق دیگری را باز می‌کرد.
«حتماً.»
پشت میزش نشست و دوباره روی میزخالی، انگشتانش را تکان داد. بدون این‌که چیزی بگویم، رفتم آن طرف میز. نمایشگر و صفحه چرخان را دیدم. دوباره کار روز قبل را تکرار کرد تا به فیلم رسید. همان‌طور که نگاهش به مونیتور بود گفت:
«بنشین این‌جا.» بعد خودش بلند شد و اشاره کرد که جای او بنشینم.
نشستم. یک تصویر بزرگ باز شد به اندازه یک پرده سینما. امّا پرده‌ای در کار نبود؛ همه چیز در فضا معلّق‌ بود. ترسیدم و خودم را با صندلی عقب کشیدم و از جا بلند شدم.
ذهن‌دار گفت: «نترسید! فیلم برای نمایش آماده شده.»
دقیقاً تصویر بیرون از ذهن‌خانه را می‌دیدم. همان شکلی که قبلاً دیده بودم. البتّه دیدن، واژه‌ درستی نیست. انگار دوباره همان لحظه‌ها را تجربه ‌می‌کردم. از دل‌درد داشتم به خودم می‌پیچیدم. عرق کرده بودم. نمی‌توانستم خودم را نگه‌ دارم. چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. نتوانستم تعادلم را حفظ‌ کنم. دستم را به دیوار گرفتم. سعی می‌کردم که نیفتم. در آخرین لحظه، جوانی را دیدم که داشت دری را باز می‌کرد. مرا دید. به طرفم برگشت و چیزی گفت. من تنها به هم خوردن لب‌هایش را ‌دیدم و بعد تصویر سیاه شد. گفتم:
«قطع شد. می‌خوام بقیه‌اش رو ببینم.»
«این یک فیلم از زاویه دید شماست. چیزی رو می‌بینید که قبلاً تجربه‌ کردید.» گفتم:
«این‌ها رو قبلاً هم دیده ‌بودم.»
«شما، بله. ولی من نه. اون جوون رو می‌شناسم.» گفتم:
«واقعاً؟» از پشت میز بلند شدم.
«می‌شه به من بگید کجا زندگی‌می‌کنه؟چه‌طور می‌تونم ببینمش؟»
«اجازه بدین چیزی رو کنترل کنم.»
از روی صندلی ذهن‌دار بلند شدم. ذهن‌دار همان‌طور که نگاهش به فیلم بود پشت میزش نشست و شروع کرد به جستجو در سیستم. خیلی از کارش سردرنمی‌آوردم. دل توی دلم نبود. بعد از چند لحظه روی صفحه کلمات “دسترسی محدود” ظاهر شد. گفتم: «این یعنی چی؟» گفت:
«متأسفم. نمی‌تونیم به مشخصات این ذهن‌‎بر دسترسی داشته باشیم. احتمالاً زمان ثبت اطلاعات خودش گزینه محدودیت دسترسی به اطلاعات رو انتخاب کرده.» مستقیم توی چشم‌های من نگاه می‌کرد.
«حالا چی‌کار کنم؟» فکر کردم الان بغضم می‌ترکد. سرم را برگرداندم تا ذهن‌دار متوجه حالم نشود.
«می‌تونم یک پیام براش بفرستم و ازش بخوام بیاد این‌جا. البته اگه موافق باشه.»
«واقعاً؟ اگر چنین لطفی بهم بکنید ممنون می‌شم. خیلی طول می‌کشه؟» برگشت طرف میز و شروع به تایپ کرد.
«بستگی داره. پیام همین الان براش ارسال شد. حالا چه وقت ببینه و جواب بده معلوم نیست.»
«می‌تونم این‌جا منتظر باشم؟ شاید امروز جواب داد.»
«بله. صندلی هنوز سرجاشه. فکر کنم حالتون خوب نیست.»
«چیزی نیست. یک کم سرم گیج می‌ره. خوب می‌شم.» رفتم آن‌طرف میز و روی صندلی خودم نشستم. از انتظار بیزار بودم. آرنجم را گذاشتم روی دسته‌های صندلی. خم شدم. شروع کردم با پاهایم روی سطح صاف و صیقلی ذهن‌خانه خط‌های فرضی کشیدن. سنگهای کف به اندازه‌ای صاف و صیقلی بودند که از آن بالا خودم را در آنها می‌دیدم. بعد از مدتی سرم را آوردم بالا. گفتم:
«ممکنه پیام بده.» پشت به من به یک ستون سفید تکیه داده بود داشت به یکی از قفسه‌ها نگاه می‌کرد.
«اگه پیام بیاد زنگ هشدارش خبرمون می‌کنه. خیالتون راحت.» بعد رفت طرف صندوقچه‌ها و یکی از آن‌ها را باز کرد. امّا این یکی کنار دوتای قبلی نبود. باز هم نگاهش نکرد و برگشت. حوصله‌ام داشت سر می‌رفت. گفتم:
«چرا صندوق‌ها رو باز می‌کنید؟ حتی نگاهشون هم نمی‌کنید.»
« اجازه‌ ندارم. لازم شد یکی از اونها رو باز می‌کنم.»
«چه‌طوری اینو می‌فهمید؟»
«زمانش رو ‌ذهن‌بر تعیین می‌کنه.» گفتم:
«این‌جا که جز من کسی نیست.» گفت:
«دوست دارید ذهن‌خونه رو کامل بهتون نشون بدم؟ » سر تکان دادم. از انتظار کشیدن بهتر بود.
«پس دنبال من بیاین.» راه بین قفسه‌ها را پیش گرفت.
«این‌جا همه چی نگه‌داری می‌شه. فقط فیلم نیست. خاطرات، دانش، علم و تجربه‌ فرد، چیزایی رو که در زندگی یادگرفته، به‌علاوه تفکّّرات و اندیشه‌ها. حتّی نگاهش به زندگی در بخش‌های مختلف دسته‌بندی می‌شه و تک‌تک اونها، در جعبه‌های کوچیک قرار می‌گیره. ما به هر کدوم از اون صندوقچه‌ها می‌گیم «ذهنچه» و چیزی که داخل اونه اسمش«شیء ذهنی» است. »
روی هر صندوق یک سری عدد نوشته‌ شده‌ بود. گفتم:
«این عددها چیه؟» گفت:
«این‌ها شماره رده‌هایی هستن که شیء ذهنی با اون شناسایی می‌شه. سال‌ها فقط یاد می‌گیریم چه طور اشیای ذهنی رو تفکیک‌ کنیم؛ مثلاً رؤیا رو از خیال، خیال رو از فکر.»
گفتم: «فکر می‌کردم این‌ها همشون یکی‌ان.»
«چون شما موقعی که لازمه، خیال می‌کنید. در موقع لزوم رؤیاپردازی می‌کنید و هر وقت هم مجبورید یا بخواید فکر می‌کنید. وقتی وارد کتابخونه هم می‌شین برای شما، همه‌ کتاب‌ها یه شکله؛ ولی برای کتابدار این‌طور نیست. برای اون، کتاب دایره‌المعارف با کتاب اطلس و یا فرهنگ لغت خیلی فرق ‌داره.»
«توی کتابخونه، کتاب‌ها رو بر اساس کاری که دارم پیدا می‌کنم. تفاوتشون چه اهمیتی داره؟»
«این موضوع برای فهرست‌نویسی و رده‌بندی کتاب اهمیت داره. اگه این کارها درست انجام نشه بعداً در بازیابی، دچار مشکل می‌شیم. به همین شکل این‌جا هم این موضوع مهمه.»
«فکر می‌کردم فقط ذهن‌دار هستید.»
«خیلی از شغل‌ها عنوانشون عمق کاری رو که انجام می‌دن نشون نمی‌دن. مثلاً وقتی می‌گیم فلانی دکتره همه چیز روشنه اما وقتی می‌گیم فلانی کتابداره آدم‌ها بیشتر یاد امانت دادن و گرفتن کتاب می‌افتن.» گفتم:
«فکر می‌کنم اصل کارشون هم همین باشه.»برگشت طرفم. لبخند زد. نور افتاده بوده بود روی صورتش. گفت:
«فکر کنم کتابدارها زیاد ز حرفت خوششون نیاد. نگهداری کتاب رو انباردار هم می‌تونه انجام‌ بده. کار کتابدار فنی و علمی است. از انتخاب کتاب و همه جور منابع اطلاعاتی برای کتابخونه تا سازماندهی و جستجو و رسوندن اطلاعات به دست کاربر. ما هم همین کار رو انجام می‌دیم.»
«یعنی ذهنیّات رو انتخاب می‌کنید؟ مگه می‌دونید برای هر کسی چی خوبه و چی بد؟ به نظرم فقط خود آدم می‌تونه تشخیص بده.» جلو من داشت راه می‌رفت و صورتش را نمی‌دیدم.
«گاهی تشخیص‌های خود ما، هم برای خودمون هم برای بقیه خیلی گرون تموم می‌شه.»
به خودم فکر کردم. به خودکشی‌ام. قبل از این‌که حرف بزنم دیدم که ذهن‌دار دوید. پشت سر هم سه ذهنچه را باز کرد. کارهایش عجیب بود ولی سعی می‌کردم اهمیت ندهم. گفتم:
«شماها چه طوری تشخیص می‌دید؟»
«ببین! انتخاب ما، در واقع انتخاب خود فرده. خوب یا بد رو اون تعیین‌ می‌کنه. ما فقط این‌جا این کار رو به انتخاب خودش انجام می‌دیم.»
«می‌خوام بدونم چه چیزهایی باعث می‌شه انتخاب کنه؟»
«تجربه‌ها و دانش اون آدم یک فیلترهایی رو براش تعیین می‌کنه. اعتقادات فرد یا جهان‌بینی اون آدم به ما کد می‌ده.»
«اینا رو هم شما دست‌چین می‌کنید؟»
«نه. هر کتابخونه حتماً برای گسترش مجموعه‌‌اش، یک خطّ‌مشی مجموعه‌سازی داره که تعیین می‌کنه چه منابعی رو تهیه کنه.»
«برای کتابخونه این مسأله منطقیه، ولی برای ذهن‌خونه چی؟»
«این جا هم همینطوره. هر فرد برای خیلی از چیزایی که وارد ذهنش می‌کنه اصولی داره.»
«شما که گفتید آدم‌ها نمی‌تونن خوب و بد رو خودشون تشخیص بدن.»
«نگفتم همه نمی‌تونن؛ ولی هر کسی خوب یا بد، به هر حال انتخاب می‌کنه.»
«عددها رو چه طوری تعیین می‌کنین؟»
«شبیه همون فهرست‌نویسی و رده‌بندی توی کتابخونه. با استفاده از همون جهان‌بینی و خیلی چیزهای دیگه برای هر ذهنچه رده و شناسنامه تعیین می‌شه. تازه اینجا ما و مرجعان ذهن‌خانه برای بازیابی اطلاعات ذهنچه‌ها می‌تونیم همه‌جور اطلاعات و سرنخ‌ها رو با هم ترکیب کنیم.»
«راستش خیلی گیج شدم.» رفتم سؤال بعدی را بپرسم که صدایی شنیدم. گفتم:
«صدای هشدار پیام نبود؟ شاید جوابمون رو داده.» ذهن‌دار برگشت و کمی سرش را کج کرد.
«گوش‌های تیزی دارید. این صدای ساعت ذهن‌خونه‌ است.» برگشت و رفت به راهروی بعدی. گفتم:
«من شناسنامه‌ کتاب‌ها رو قبلاً دیدم.» ذهن‌دار کمی مکث کرد. ولی بعد به راهش ادامه داد. گفتم:
«کاغذهایی که اطلاعات کتاب رو روی اون نوشتن.»
خندید و بعد گفت: «الان همه چیز کامپیوتری شده.» گفتم:
«تازگی‌ها خیلی کتابخونه نمی‌رم. دوست دارم کتابی رو بخونم که مال خودم باشه.» گفت:
«اگه همه مثل شما فکرکنن کتابخونه‌ها خالی می‌مونن.» هنوز بحث قبلی برایم جالب بود. گفتم:
«نوع نگاه یه نفر رو همین افکار، روحیات، حالات، تجربه‌ها و چیزهای دیگه همون آدم می‌سازه؛ شما از همین‌ها برای فهرست کردن خودشون استفاده می‌کنید؟»
«باز هم از مثال کتابخونه استفاده می‌کنم. کتابخونه یک سیستمه با اجزای مختلفی که دارن با هم کار می‌کنن و سلسله مراتبی دارن. کتابخونه درونداد و بروندادی داره که هدف همه این کارها ارائه یک نوع خدمته. مسأله مهم اینه که برایند همه اونها کتابخونه است نه کار تک تک اجزا.» گیج شده بودم. انگار نشسته بودم سر کلاس درسی که هیچ ذهنیتی از درسش نداشتم. ذهن‌دار برگشت طرفم.
«حس می‌کنم خسته شدی»
«راستش فهمیدنش سخته.»
«فکر کن جهان‌بینی یه آدم هم شبیه یک سیستمه. برایند عقاید، تفکر و نوع نگاه به زندگی این جهان‌بینی رو می‌سازه. پس این برآیند با اجزاش فرق داره.»
دست به سینه تکیه داده بود به قفسه‌ها. شاید از قیافه‌ام فهمید که هنوز گیج و سردرگم هستم.
«بذار مثال بزنم. فکرکن شما در خانواده‌ای زندگی می‌کنی که پدرت خجالتیه و مادرت زن‌سالار. شما شبیه کدومشون می‌شی؟» گفتم: «هیچ‌کدوم. چون رفتار هیچ‌کدومشون رو قبول ندارم.»
«تو در معرض رفتار هر دو هستی. برآیند رفتار اون دو تا به‌علاوه خیلی چیزهای دیگه رفتار شما رو می‌سازه. ما تعامل شما با پدر و مادر و تمام محیط زندگی‌ات هم درونی، هم ذهنی و هم محیط بیرونی رو فهرست می‌کنیم. الآن متوجّه شدی؟»
«فکر کنم.»
«به این می‌گن نظریه سیستمی.»
تقریباً رسیده بودیم به آخر قفسه‌ها. ناگهان یک ذهنچه‌ خیلی بزرگ توجّهم را جلب کرد. گفتم:
«چرا این از همه بزرگتره؟»
«این اصل ماجراست؛ یعنی همه‌ محتوای ذهنچه‌هایی که تا حالا دیدی، با محتوای این ذهنچه مربوط است. این‌جا قلب ذهن‌خونه‌ است.»
«محتواش چیه که ان‌قدر مهمه؟»
«بستگی داره که خودمون چی بذاریم.»
«مثلاً، در مورد من؟» شانه‌اش را بالا انداخت.
«نمی‌دونم» سؤال بی‌ربطی پرسیده بودم. هنوز تا آخر قفسه‌ها کمی فاصله داشتیم. ذهن‌دار دستش را کشید روی چند تا ذهنچه و برگشت طرف من و گفت:
«بیا برگردیم داخل سالن. فکر می‌کنم برای امروز کافیه.» برگشتیم تو سالن اصلی. ذهن‌دار پشت میزش نشست.
«هنوز خبری نیست؟ براتون پیامی نیومده؟»
«نه متأسفانه. بشین» گفتم:
«نه. یک کم خسته‌ام. فکر نمی‌کنم دیگه امروز خبری بشه. فردا دوباره سر می‌زنم.» سرش را تکان داد.
خداحافظی کردم و آمدم بیرون. حالم از دیروز بهتر بود. در خانه را که باز کردم بوی یاس رازقی خورد توی دماغم. دلم می‌خواست بروم کنار باغچه بنشینم ولی خسته بودم. از کنار حوض رد ‌شدم. حسن یوسف‌ها را دیدم که برگهایشان زرد شده بود. دیگر مهم نبودند. وارد آپارتمان شدم. تنها کاری که کردم این بود که رفتم به اتاقم و خوابیدم.
وقتی بیدار شدم تقریباً شب شده بود. خوابی دیده بودم ولی نمی‌دانم چه بود. دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود. حتی از خودکشی من خبر نداشتند. توی بیمارستان نتوانسته بودند از زیر زبانم مشخصاتم را بیرون بکشند تا کسی را خبر کنند. پدر و مادرم هم ان‌قدر دیر به دیر سراغشان را می‌گرفتم که برایشان این غیبت چند روزه عادی بود. از اتاق آمدم بیرون. نگاهم خورد به اتاق در بسته. نشستم روی مبل راحتی جلو تلوزیون. یاد اولین باری افتادم که همدیگر را دیده بودیم. داشتم با عجله می‌رفتم کلاس. در خیابان خوردم به او و وسایل هر دویمان ریخت روی زمین. خیلی عادی عذرخواهی کردم و تمام شد. اما دو شب بعد او را در شب شعر دیدم. درباره آن اتفاق حرف زدیم و خیلی چیزهای دیگر.کم‌کم دنبال بهانه ‌گشتیم برای دیدن یکدیگر و بعدها دیگر بهانه هم نمی‌خواستیم. روزهای خوبی بود. فکر این چیزها پریشانم می‌کرد. سرم درد گرفته بود. رفتم سراغ جعبه داروها. همه را ریختم روی میز آشپزخانه. یک بسته مسکّن قوی پیدا کردم و دو تا از آن را با هم خوردم. برگشتم اتاقم و روی تختم خوابیدم و صورتم را به بالش فشار دادم. نمی‌دانم چه مدّت همان‌طور بودم؛ وقتی کمی بهتر شدم عضلات منقبض و دردناکم شل شده بود. آرام دراز کشیدم. صدای تیک تیکی از ایوان شنیدم. چند دقیقه پشت سر هم تکرار شد. انگار با پتک می‌زدند توی سرم. بلند شدم. پرده توری را کشیدم و در ایوان را باز کردم. یاکریم کوچکی داشت به در نوک می‌زد. تا در را باز کردم پر زد و رفت روی نرده‌ها. ایوان پر بود از برگهای خشک درخت شمشاد کنار ایوان. هوای تازه خورد به صورتم و حالم را جا آورد. یاکریم چند دقیقه همان‌طور همه‌جا را نگاه کرد و بعد رفت. برگشتم توی اتاق. لای در را باز گذاشتم کمی هوا بیاید تو. روی صندلی بامبوی کنار تخت نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. ماه توی آسمان بود. نسیم، پرده‌های نازک را تکان می‌داد و گاهی گوشه‌اش می‌خورد به صورتم. حس خوبی بود. کمی بعد چشم‌هایم سنگین شدند. مسکن‌ها منگم کرده بود. رفتم تو تخت. پتو را کشیدم روی سرم و خوابیدم. صبح زود رفتم ذهن‌خانه. خدا خدا می‌کردم که ذهن‌دار خبرهای خوبی برایم داشته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط با نویسنده