از احساس و عاطفه تا حافظه و یادگیری

فهرست مطالب...

از اجساس و عاطفه تا حافظه و یادگیری تاکید دارد که حس و عاطفه نه تنها برای یادگیری و تشکیل حافظه مهم است، بلکه برای دوام حافظه و یادآوری اطلاعات از حافظه نیز ضروری است. به قول دانیل گلمن در اهمیت عقل اغراق شده و احساسات و عواطف در خط مقدم یادگیری است.

نوشته زیر برگرفته از کتابی با همین عنوان از نشر کتابدار است.

یکی از ویژگی‌های بنیانی حافظه این است که در عرصه عمل شکل می‌گیرد. حافظۀ کوتاه‌مدت چند دقیقه دوام می‌آورد، در حالی که حافظۀ درازمدت چند روز یا حتا بیشتر ادامه می‌یابد. آزمایشات رفتاری ما را به این نتیجه رسانده‌اند که محتوای حافظۀ کوتاه‌مدت، مرحله‌به‌مرحله به حافظۀ درازمدت تبدیل و منتقل می‌شود. البته حافظه در اثر تکرار قادر به انجام این کار می‌شود. بنابراین باید گفت: کار نیکو کردن از پرکردن است.  (کندل، ص. 231-232) معجون واقعی زمانی به دست می‌آید که تمرین و تلاش به حدی با احساسات و عواطف ترکیب شود که دسترسی به هدف بخشی از خواب و خیال و خودِ زندگی شود. خاطرۀ زیر از کندل نقش احساس و عاطفه به عنوان یکی از زیرساخت‌های اصلی یادگیری را به‌زیبایی توصیف می‌کند:

در رویای شبانه‌ام خواب مرحلۀ بعد را می‌دیدم: به گفت‌وگوی میان ژن‌های نورون حسی و سیناپس‌هایشان گوش می‌دادم. (ص. 270)

توصیف فوق نه تنها حاکی از عشق و علاقۀ پژوهشگر به پژوهش و کم و کیف رابطۀ حسی و عاطفی او با موضوع مطالعه‌اش است بلکه در درک و هضم پیچیدگی‌های یک موضوع، و ذخیرۀ نتایج آن در حافظه نیز ضروری است؛ در عین حال، توصیف‌کنندۀ رابطۀ بین سلول‌های عصبی در مدارهای مغزی در جریان یادگیری و تشکیل حافظه نیز می‌باشد. به عبارت دیگر، نشان می‌دهد که تصویر و نقشه‌ای دقیق از فرایندهای مرتبط با موضوع در ذهن او شکل گرفته است و احتمالا نتیجه‌دار و لذت‌بخش است. زیرا راهبردی را در فرایند یاددهی و یادگیری برجسته می‌سازد که یادگیرنده با موضوع یادگیری خود و فرایندهای آن یکی شده است.

کاخال نیز که به‌دلیل علاقۀ زیادش به نقاشی (و در نتیجه طراحی آناتومی بدن انسان و استخوان‌هایی که پدر پزشک او برای پژوهش‌های خود از گورها جمع‌آوری کرده بود) به‌تدریج به عصب‌پژوهی روی آورد، از نجوای نورون‌ها، دهان و لب و بوسۀ آنها و زمزمۀ بین‌شان می‌گفت! (کندل و کاخال هر دو جایزۀ نوبل گرفتند.)

حافظه و یادگیری با احساس و عاطفه پیوند عمیقی دارد تا حدی که بر اساس نظریه شاخص جسمی داماسیو، احساس و عاطفه هر کنش انسانی را نشانه‌گذاری می‌کنند. هر کنش شناختی، هر عمل ذهنی و جسمی ابتدا با احساس و عاطفه برجسته می‌شود؛ حتا اگر آن کار یک پژوهش علمی و تخصصی باشد. آنچه موجب توجه و تمرکز بیشتر و دقیق‌تر می‌شود احساس و عاطفه است. احساس و عاطفه با برجسته‌سازی اهمیت چیزی از میان بی‌شمار چیزهای دیگر سبب می‌شود تا ابتدا انتخاب و توجه به سوی یک نظر، یک نیاز، و یک چیز جلب شود؛ و همین احساس و عاطفه برای ذخیره اطلاعات در حافظه بلندمدت، حافظه پنهان یا حافظه روندی نقش اساسی و محوری دارد. حتا احساس و عاطفه به عنوان یک تصویر در کنار تصویرهای اصلی در حافظه ذخیره می‌شود. و به همین دلیل است که خاطرات و مشاهداتی که با احساسات و عواطف ویژه همراه باشند هم بهتر و سریع‌تر ذخیره می‌شوند و هم دوام و ماندگاری  بیشتری دارند.

فرایند تفکر، یادگیری و هر کنش جاری ما، از جمله احساس و عاطفه  هر لحظه در حال تغذیه از حافظه است. به همین دلیل، بسیار مهم است که کم و کیف تصویرهای ذخیره شده در حافظه و نسبت‌شان با احساسات و عواطف چیزی قابل اتکا باشد؛ نه از این جهت که همیشه شاد و فرح‌بخش باشد، که ناممکن است، بلکه از این رو که تا حد ممکن مجموعۀ آنها در راستای تامین اهداف و خواسته‌هایی باشد که برای یک زندگی سالم و معمول به آن نیاز داریم.

توانایی‌های غریزی مورد نیاز برای یک زندگی معمول در وجود تک‌تک آدم‌ها هست و یادگیری و زندگی اجتماعی نیز موجب تقویت جنبه‌هایی از آن می‌شود. نکتۀ مهم این است که راهبردهای ارتقای توانایی‌های شناختی و حسی- حرکتیِ غریزی در تضاد با احساسات و عواطف انسانی و در نتیجه تخریب آن نباشد. حافظه، یادگیری، تمرکز، تخیل، رویاپردازی، اندیشیدن، خردورزی، تجربه‌های تازۀ حسی-حرکتی و شناختی، و نیز تعامل و تلفیق همه اینها با هم؛ و به سخن دیگر، همۀ کنش‌های انسان با احساس و عاطفه پیوند دارد؛ پیوندی ناگسسته و دائمی.

احساس خوبی و بدی دربارۀ هر چیز، سرجمع ارزش‌گذاری مغزمان در آن زمینه، و مشوق اجرا یا دوری از یک کنش خاص است. اهمیت هنرهایی چون نقاشی، موسیقی و بخصوص ادبیات، و انواع ورزش (از هر نوع، جسمی و شناختی) نیز به نقش‌شان در پرورش احساسات و عواطف و نیز ارتقای یادگیری توانایی‌هایی چون مشاهده، تخیل، رویاپردازی، تفکر، خردورزی، زبان، منطق، استدلال، و ارتباط از طریق حس و عاطفه است. ادبیات به حدی در ارتقای کم و کیف زندگی روزمره می‌تواند نقشی مهم و مثبت ایفا کند که نویسنده و منتقد ادبی بزرگی چون رولان بارت می‌گوید:

اگر روزی نوعی توحش فرهنگی بر جهان غالب شود و قرار باشد ما از بین همۀ علوم و دستاوردهای بشری یکی را انتخاب کنیم، آن گزینه باید ادبیات باشد (ص. 28).

هیچ ابزاری مثل ادبیات قادر نیست زبان، تخیل، تفکر، تعقل، و خردورزی را بارور کند. هیچ راهبردی به اندازۀ توجه به احساسات و عواطف نمی‌تواند به تلاش انسان‌ها برای تعمیق یادگیری و ارتقای زیبایی و کم و کیف زندگی فردی و اجتماعی جهت دهد.

ژیل دلوز نیز نویسندگان را پزشکان فرهنگ و تمدن می‌داند و حتا نویسندگی ادبی را از نظر تشخیص نشانه‌های بیماری به مراتب پیشگام‌تر از پزشکان می‌داند. زیرا نشانه‌شناسی و توصیف بیماری مقدم بر تشخیص و درمان است.

وابستگی تشکیل حافظه و یادگیری به احساس و عاطفه از یک طرف، و نقش بی‌بدیل احساس خوبی و بدیِ چیزها در انتخاب و توجه به پدیده‌های محیطی نشان می‌دهد که احساس و عاطفه در خط مقدم یادگیری، شناخت، آگاهی، کسب مهارت‌های ذهنی و جسمی است.

تقریبا ناممکن است در متون علوم شناختی، پزشکی، زیست‌شناسی، عصب‌زیست‌شناسی، تعلیم‌وتربیت، و مانند آن به‌طور مستقیم و نامستقیم به نقش احساس و عاطفه در پرورش و استفاده از توانایی‌های حسی-حرکتی و شناختی، و نیز کم‌وکیف رضایت افراد از زندگی اشاره نشود و هنر، ادبیات و ورزش به نحوی در مرکز میدان نباشد.

برجستگی احساس و عاطفه در عنوان و محتوای این کتاب، و توجه ویژه به هنر، ادبیات و ورزش در پرورش حسی و عاطفی انسان‌ها، و نقش بی‌چون و چرای احساس و عاطفه در ارتقای مهارت‌های حسی- حرکتی و انواع توانایی‌های شناختیِ تخیل، رویاپردازی، توجه، تمرکز، تفکر، اندیشه‌ورزی، منطق، استدلال، یادگیری، آگاهی، و خردورزی نیز بر همین اساس است.

و اما،

آگاهم که در حوزه و مسیری وارد شدم که پرخطر است. خطر از این جهت که حافظه، یادگیری و شناخت از جمله موضوعاتی است که رشته‌های گوناگونی را به هم متصل کرده که روش‌ها، ابزارها و حتا گاه نتایج متعارضی داشتند. به‌همین دلیل، تعمیم فرضیه‌ها و نتایج آن باید با دقت و وسواس بیشتری انجام شود.

مدیریت رفتارهای فردی و اجتماعی در ایران آنقدر مساله‌دار و پرحاشیه است که اغلب نقل و نبات بحث‌های خانوادگی، دوستانه، کاری و علمی است. تحلیل‌های عمومی ممکن است علمی و تخصصی نباشد؛ بلکه گاهی تک‌بعدی و حتا ناشیانه و گاهی آبکی است اما چیزی را به‌خوبی برجسته می‌کند: نه‌تنها رفتارهای اجتماعی افراد و نهادها به‌شیوۀ علمی، برنامه‌ریزی‌شده و با نظارتی دقیق و حساب‌شده نیست بلکه اغلب به‌گونه‌ای آزاردهنده برخلاف راهبردها و روش‌هایی است که حتا عقل سلیم عمومی پیشنهاد می‌کند. آزاردهنده از این جهت که این ملت برای دسترسی به آرمان‌هایش سخت‌ترین و دشوارترین مسائل را در طول تاریخ تاب آورده و به پشتوانۀ سرمایۀ عظیم فرهنگی و تمدنی امیدوار به آینده است اما گاهی در رفتارهای فردی و اجتماعی به گونه‌ای رفتار می‌کند که حتا دور از عقل سلیم است: یعنی همان خردگریزی که در گفتمان عمومی همه از آن نالان‌اند!

عیب و ایرادهای عمومی از این جهت خوب است که نارضایتی از رفتارهای عمومی را نشان می‌دهد و انسان را برای مطالعه و تغییر رفتار تهییج می‌کند اما لبۀ تیز آن اغلب متوجه مدیران، برنامه‌ریزان، مجریان و در مجموع “دیگری“ است! بیشتر ما و حتا افراد و نهادهایی که باید پاسخ‌گو باشیم، “دیگران“ را نشانه رفته‌ایم اما خود همان رفتاری را داریم که از آن ناراضی هستیم!

توجه به بحث‌های عمومی نشان می‌دهد بیشتر افراد، اطلاعاتی از همه سو دارند؛ گرچه عمق کافی ندارد. اما همین مقدار اطلاعاتِ چندبعدی سبب می‌شود تا اتفاقا برخی از تحلیل‌های کلی تا حدی درست باشد. نقص‌های مدیریت ورزش، مدیریت آموزشی، مدیریت سیاسی، مالی، اقتصادی، و غیره را می‌دانیم و حتا اغلب آن را با نمونه‌های خارجی مقایسه می‌کنیم. اگر همین فردا به برخی از ما ماموریت تدوین برنامه توسعۀ ورزش، باشگاه‌داری و بلکه کشورداری را بسپارند شاید در عرض یک هفته برنامه‌ای ارائه شود که چندان تفاوتی از نظر شکلی و حتا محتوایی و کیفی و حتا نتایج اجرایی و نهایی با برخی از برنامه‌های رسمی نداشته باشد! چرا که در اجرا اغلب، مدیران سلیقۀ خود را دارند و برنامه‌های رسمی برای رعایت چارچوب کار است. بنابراین بدترین برنامه‌ها احتمالا خطری نخواهند داشت؛ از این جهت که برای اجرا تدوین نشده‌‌اند؟!

تحلیل بحث‌های این‌چنینی نشانه‌های جالب دیگری هم دارد از جمله این که بیشتر تحلیل‌های عمومی و غیرتخصصی متوجه مسائل شناختی، مدیریتی و یادگیری، یادگرفته‌ها، آموزش و عمل به علم و دانش و تجربه‌های زیستۀ جهانی و ملی و حتا شخصی است که نتایج مثبت آن جلوی چشم همۀ ماست. حتا رفتار عمومی مردم هم نشان می‌دهد راهبرد آنها برای مبارزه با این چالش‌ها در مسیر درستی است. نمونۀ آن هزینه‌هایی است که این سال‌ها مردم ایران در حوزۀ آموزش و پرورش کودکان، نوجوانان و جوانان خود می‌کنند. به‌راستی که خانواده‌ها از هیچ هزینه‌ای تا حد ممکن دریغ نکرده‌اند؛ آن هم در شرایطی که دولت ایران در بدترین شرایط هم درآمد کافی برای هزینۀ بیشتر در این زمینه‌ها را داشته است و البته هزینه‌های زیادی هم صورت می‌گیرد.

آنچه موجب مشکل و بلکه عامل تشدید آن در آینده است راهبردها و مدیریت اجرایی نهادهای مرتبط با نظام آموزشی و پژوهشی است. این راهبردهای نادرست نتیجۀ کار را برخلاف چیزی می‌سازد که مردم و حتا خود نظام آموزشی و پژوهشی انتظار دارد. کافی است تیتر هفتگی چند روزنامه را تورق کنید. حتا بالاترین مقام‌های سیاسی و اجرایی و علمی نیز از روش‌ها و راهبردهای آموزشی ناراضی‌اند و گاهی راهبردهای درستی هم پیشنهاد می‌کنند. اتفاقا بیشتر این مشکلات با اصلاح مسائل راهبردی از جمله شیوه‌های آموزشی و پژوهشی حل می‌شود، به عبارت دیگر بسیاری از اصلاحات به هزینۀ آنچنانی نیازی ندارد اما انگار مساله‌ای خاص، مانع برون‌رفت از مشکلات موجود و اجرای حتا همان راهبردهای رسمی حاکم بر نظام یاددهی-یادگیری است. این مسالۀ خاص را باید نقص یا سوء مدیریتِ آموزش رفتارهای شناختی و از آن مهم‌تر آموزش عمل به دانسته‌ها و آگاهی‌ها در جهتی دانست که منافع عمومی و حتا فردی بهتر و بیشتر تامین گردد.

 بر همین اساس حدود دو دهه است که مطالعۀ مشکلات و چالش‌های مرتبط با یاددهی و یادگیری برخی از مهارت‌ها و رفتارهای شناختی و حتا مهارت‌های حسی – حرکتی در ایران به‌ویژه کم و کیف آموزش و پژوهش، نگارش، مطالعه و کتابخوانی، نشر و انتقال دانش از تولید محتوا تا مصرف آن در کشور و به‌خصوص تبدیل دانش و دانسته‌های ذهنی به مهارت‌های رفتاری و شناختی و در نتیجه تولید کالاها و خدمات کیفی‌تر به موضوع اصلی پژوهش نگارنده تبدیل شده است.

یکی از سوالات اساسی این است که چرا اغلب رفتارهای فردی و اجتماعی ما برخلاف دانش، آگاهی و حتا خواستۀ قلبی، عقلی و گفتاری ماست! اهمیت این پرسش از این جهت است که هرگونه تغییر برنامه‌ریزی‌شده در سطح فردی و اجتماعی به رفتار و کارکرد فردی ما وابسته است. به دیگر سخن، پیش‌رانِ یادگیری و عمل به دانسته‌ها چیست؟ سوال را به شکل‌های گوناگون دیگری هم می‌توان مطرح کرد که هر کدام رویکرد جداگانه‌ای را برای مطالعه و پاسخ می‌خواهد: مثلا رابطۀ بین دانسته‌های ذهنی و عمل به دانسته‌ها چیست؟ انسان چگونه یاد می‌گیرد و به دانسته‌ها عمل می‌کند؟ و یا اصلا سطوح گوناگون یادگیری کدامند؟ چگونه رفتارها و مهارت‌ها تغییر می‌کند و رابطۀ آن با دانش چیست؟ چگونه دانسته‌ها و مهارت‌ها به بخش ناخودآگاه و حافظۀ روندی منتقل می‌شود و اجرا می‌شود؟ چگونه دانسته‌ها، رفتارها، مهارت‌ها و نتایج آنها بهتر و بهتر می‌شود؟ و …

توسعۀ دانش‌محور، رشد تولید و مصرف علم به نظر می‌رسد مطالبه‌ای اجتماعی و ملی است اما کم و کیف بسیاری از رفتارهای شناختی ما فاصلۀ زیادی با خواسته‌های عمومی و رسمی دارد! چرا؟ آیا دانش علمی و آگاهی لازم در این زمینه در کشور وجود ندارد؟ و ده‌ها سوال دیگر که در اینجا فعلا مطرح نمی‌شود. پیش‌فرض نگارنده این است که امکان دسترسی به دانش روزآمد جهانی برای مدیریت رفتارهای فردی و اجتماعی و نیز مدیریت نهادهای ملی در سریع‌ترین زمان ممکن وجود دارد. به عبارت دیگر، می‌دانیم که برای توسعه و پیشرفت فردی و اجتماعی باید چگونه رفتار کنیم اما اغلب دانش ما در عمل به رفتاری مناسب و متناسب با دسترسی به اهداف مورد نظر تبدیل نمی‌شود. در واقع، رفتار ما عمدتا در راستای دانش و آگاهی ما برای دسترسی به اهداف فردی و ملیِ درازمدت نیست.

تبدیل علم و دانش به محصول و کالای نهایی مشکل دیگری است که در کشور وجود دارد اما هدف اصلی این نوشتار نیست. در واقع پیش‌فرض ما برای این مسالۀ خاص این است که اگر رفتار فردی و اجتماعی تا حد ممکن بر اساس دانش و آگاهی علمی باشد، تبدیل دانش علمی و تجربی به محصولات و کالاهای تازه یا ارتقای کمی و کیفی کالاها و خدمات موجود نیز تسهیل خواهد شد و حتا بخشی ناگزیر از نتایج بسیار مهم آن است.

تحلیل رفتارها، دغدغه‌ها، و نقدهای عمومی مردم نشانگر چیزهایی است که برای آنها اهمیت دارد. مردم برای چیزهای هزینه می‌کنند که بخشی از زندگی آنها را پربارتر کند. گره خوردن همۀ رفتارها با “زندگی، بودن و ارتقای کیفیت زندگی“ (و البته هر کسی بر اساس شناخت، فرهنگ و داشته‌های خود) نشانۀ اهمیت زندگی و کم و کیف آن است و همین “بودن“ است که تک‌تک رفتار انسان و هر موجود زنده را جهت و معنا می‌دهد.

ویکتور فرانکل، روان‌شناس بزرگی که خود اسیر زندان‌های هیتلر و کوره‌های مرگ نازی‌ها بود در کتاب خود به نام “انسان در جستجوی معنا“ گزارش می‌دهد که چگونه انسان‌ها در بدترین و سخت‌ترین شرایط زندگی باز هم در جستجوی معنا و دلایلی برای زندگی و تلاش هستند: حتا اگر معنای بودن، تنها کورسو و نوری باشد که از بیرون یک سلول تاریک و انفرادی به داخل می‌تابد! فرقی نمی‌کند که انسان هر لحظه در زندان و با مرگ و نیستی روبرو باشد و یا غرق در نعمت و دارایی باشد، در هر حال، انسان‌ها در جستجوی فردایی بهتر و بهتر هستند.

 نتایج مطالعات گوناگون در حوزه‌های مختلف تایید می‌کنند که همۀ رفتارهای موجودات زنده از جمله انسان به‌گونه‌ای تکامل یافته است که بقا یا حیات وی در درجۀ اول تامین شود. افزایش کیفیت بقا یا زیست، اولویت اساسی دیگری است که تکامل به آن توجه کرده است. بقا و افزایش کیفیت آن مستلزم تامین بسیاری از نیازها است. درجۀ اهمیت و ارزش این نیازها بسیار متفاوت و حتا نسبی است: به این معنا که به وضعیت موجود زنده در همان زمان و مکان خاص بستگی دارد. شاید مهم‌ترین نیاز انسان در هر لحظه، احساس یک تعادل نسبی در وجودش است. نیازهایی چون آب و غذا، در مجموع اولویت بالایی دارند. اما با فرض عدم نگرانی برای تامین دائمی و نسبی نیازهای بنیادی و اساسی، رفتار انسان برای تامین نیازهایی جهت خواهد یافت که ممکن است برای برخی دیگر ظاهرا غیرضروری و کم‌اهمیت باشد. این دسته از نیازها برخلاف نیازهای اولیه، بسیار متغیرند و در واقع بیشتر تحت تاثیر محیط فرهنگی خواهند بود. در تامین نیازهای اساسی زیستی چون خواب و غذا، و هوا کمتر بین افراد و فرهنگ‌های مختلف فرقی وجود دارد. اما نیازهای زیستیِ ثانویه یا فرهنگی بسیار متغیرند: فرهنگ‌ها و ملت‌های مختلف و حتا افراد هر ملت، از نظر توجه به هنر و ادبیات، خواندن و نوشتن، ورزش و سرگرمی، آموزش و پژوهش، تدوین قوانین و مقررات، و ساختارهای سیاسی و اقتصادی، تفاوتی اساسی دارند. محدودیت منابع سبب می‌شود تا انسان برای تامین نیازهای گوناگون در رقابت با دیگران و سایر عوامل محیطی باشد. مبارزه، دشمنی، نفرت، همکاری، رقابت، دوستی، عشق، و غیره، همگی ویژگی‌های انسانی و حتا حیوانی است که مبنای زیستی برای بقا دارند اما تفاوت‌های فرهنگی و نیز شرایط محیطی، کم و کیف بروز آن را تغییر می‌دهد. یادگیری از جمله توانایی‌هایی است که تکامل به جهت نقش آن در بقا و کیفیت بقا آن را توسعه داده است. انواع نظام‌های رسمی و غیررسمی آموزشی برای افزایش کیفیت یادگیری است. سلول‌ها و شبکه‌های عصبی، حافظه، و مغز همگی از ابزارهای مهم زیستی است که در خدمت یادگیری، محاسبۀ محیط و شناخت است. در واقع اینها از جمله ویژگی‌های تکاملی مهمی است که انسان را انسان ساخته است و یا به عبارت دیگر، او را از سایر حیوانات تا حد زیادی متمایز ساخته است. عمدتا همین بخش از وجود انسان (یعنی سلول‌های عصبی و مغز) است که نه‌تنها یادگیری بلکه عمل به دانسته‌ها و محتوای حافظه یا رفتار مبتنی بر آگاهی و شناخت علمی و تجربه‌های زیستی را ممکن می‌سازد.

 هدف اصلی انسان، تضمین بقا و افزایش کیفیت آن است، رفتار تک‌تک سلول‌ها نیز در همین جهت است. یادگیری نیز کارکردی برای تضمین کیفیت بقاست که خود محصول رفتار سلول‌های عصبی مغز است. توجه به بنیان علمی و تجربی این گزاره‌ها اغلب برای سیاستگزاری‌ها و راهبردهای کلی انسان در سطح فردی، نهادی، و ملی بسیار مفید است؛ اما نه برای ایجاد رفتارهای خاصی که تجمیع لحظه‌لحظه رفتارهای روزمرۀ ماست که خود از تعامل سلول‌ها با هم و در شبکه‌های خاص عصبی و به ویژه تعامل‌شان با محیط شکل می‌گیرند. برای مثال برخی از عوامل محیطی، یا سلولی و حتا مولکولیِ ظاهرا جزئی و کوچک، کارکرد یک رفتار مهم را منحرف می‌کنند. برای مثال تشنگی، گرسنگی، بی‌علاقگی، کم‌علاقگی، مشکلات روحی و جسمی، مسائل خانوادگی، محیط نامناسب، و به‌طور کل عوامل درونی یا محیطی مزاحم، چه کوچک و چه بزرگ، به‌راحتی موجب کاهش توجه به اصل مساله می‌شود. کوچک‌ترین مشکل می‌تواند تعادل جسم و ذهن را مختل کند، و تمرکز در یادگیری، و رفتار را دشوار سازد. به‌همین دلیل، توجه به همۀ آنها در طراحی برنامه‌ها، راهبردها، منابع آموزشی، فضای آموزشی، رفتار آموزشی و  دیگر مسائل مرتبط با یادگیری اهمیت دارد.

یکی از اهداف مهم و از جمله نتایج اساسی محتوای این کتاب نیز همین است که چیزی در رفتار انسان و از جنبه‌های جسمی و ذهنی او، حتا در سطح مولکولی، کم‌اهمیت تلقی نشود. بلکه جزئیات رفتار و نیاز سلول‌ها و انسان‌هاست که رفتارهای کوچک و بزرگ او را می‌سازند. برای هر سلول و جسم انسان شرایط جسمی و محیطی‌اش در همان لحظه مهم است. آنچه که ما مهم یا کم‌اهمیت می‌پنداریم از جمله کارکردهای سلولی است که خود از همان تغییرات شیمیایی و الکتریکی تاثیر می‌پذیرد! نتیجۀ مطلوب برای یادگیریِ زبان و اندیشه و انواع مهارت‌های کوچک و بزرگِ فردی و اجتماعی در هر سطحی نیازمند توجه به همین سلول‌های ظاهرا کم‌اهمیت است که تنها با زبان کار و تلاش و تکرار و تمرین و قرار گرفتن در وضعیت مناسب جسمی و محیطی می‌توان با آنها حرف زد تا نتیجۀ مطلوب حاصل شود.

مطالعۀ یادگیری، حافظه،  ذهن، مغز، و رفتارهای شناختی بر اساس روش‌هایی که در زیست‌شناسی مولکولی یا زیست‌شناسی مولکولی شناخت مطرح است  بیشتر روشی تقلیل‌گراست. به‌ دیگر سخن، در این روش با مطالعۀ رفتار و ساختار یک سلول، اجزای آن، روابط و تعامل آنها با هم و با محیط، و چند و چون تغییر آنها به هنگام یادگیری می‌خواهد پیچیده‌ترین رفتار انسان یعنی تفکر، خردورزی و یادگیری انواع مهارت‌های ساده و پیچیده را بشناسد و تغییرش دهد.

اشاره به همین یک نکته شاید کافی باشد که امروزه دانشمندان زیست‌فناوری و مهندسی ژنتیک می‌توانند با دستکاری ژنتیکی موجودات زنده (از تولید آزمایشگاهی انسان تا گیاهان) بسیاری از این تغییرات مورد نظر را ایجاد کنند؛ آنها نه فقط به داخل هستۀ سلول بلکه داخل مولکول‌های آن هم رسوخ کرده‌اند. در واقع، یافته‌ها و توصیه‌های آنها بر اساس چنین دانش دقیقی است. طبیعتا همین نتایج در شناخت و اصلاح رفتار انسان‌ها هم کاربرد دارد؛ البته نه با استفاده از دستکاری ژنتیکی، بلکه شناسایی بهترین و عملی‌ترین روش برای افزایش کارایی یادگیریِ مهارت‌ها و رفتارها: کافی است بفهمیم سلول‌های ما (یا شبکه‌های عصبی مسئول رفتار ما) بر اثر فعالیت‌های روزانه و در تعامل با محیط‌، چگونه و با چه کم و کیفی تغییر می‌کنند و چگونه می‌توانیم این تغییرات را به خواسته‌های خود‌مان نزدیک‌تر کنیم! 

چند پرسش و پاسخ دربارۀ محتوا و خوانندگان

مخاطبان این کتاب چه کسانی هستند؟

شوخی نیست اگر بگویم مخاطب این کتاب در درجۀ اول خودم بودم؛ و الان که اثر منتشر شده است همۀ افراد جامعه:

از علاقمندان به تقویت حافظه و یادگیری و ارتقای توانایی‌های حسی- حرکتی و شناختی تا معلمان و مربیانی که وظیفۀ یاددهی دیگران را بر عهده دارند؛ از ورزشکاران و هنرمندان تا محققان و نویسندگان؛ از پدران و مادران تا همۀ کسانی که تقویت احساسات، عواطف و کم و کیف یادگیری انواع مهارت‌ها برایشان اهمیت دارد؛ از علاقمندان به بحث‌های نظری تا کسانی که می‌خواهند ساز و کار عمل به دانسته‌ها را مطالعه کنند؛ از متخصصان یادگیری و تعلیم و تربیت تا محققان حوزۀ آگاهی، دانش، اطلاعات، و داده؛ از مدیران نهادهای آموزشی و پژوهشی تا شرکت‌های تولیدی کوچک و بزرگی که ارتقای کم و کیف یاددهی و یادگیری را برای دسترسی به اهداف خود مد نظر دارند؛ از سیاستگذاران، برنامه‌ریزان و راهبرداندیشان حوزۀ آموزش و یادگیری تا مدیران نهادها و سازمان‌هایی که به انتقال علوم و فنون و کم و کیف آن توجه دارند. یاددهی و یادگیری حوزه‌ای است که همۀ ما، آگاهانه و ناآگاهانه با آن سر و کار داریم، و کم و کیف زندگی، احساسات، عواطف، کنش‌ها و رفتارهای روزمره ما و جامعه به آن وابسته است. توسعه در هر سطح، چه فردی و اجتماعی، به یادگیری گره خورده است.

 در جست‌وجوی پاسخی برای این پرسش بودم که چرا به بسیاری از دانسته‌های خود عمل نمی‌کنیم (در حالی که می‌دانیم کسب دانش و از آن مهم‌تر، عمل به دانسته‌ها، تنها راه برون‌رفت ما از مشکلات فردی و اجتماعی موجود است)؟!

برای مثال می‌دانیم که:

مطالعه، خوب و لذت‌بخش است؛ یادگیری خوب است؛ اخلاق خوب است؛ دین و مذهب خوب است؛ دوستی و مهربانی خوب است؛ همکاری خوب است؛ ….

می‌دانیم که چیزهایی هم خوب نیست. راه و روش خوب بودن، و دوری از بدی را هم کم‌وبیش می‌دانیم.

اما چه چیزهایی چرخۀ یادگیری انواع مهارت‌ها و عمل به دانسته‌ها را تکمیل می‌کند؟ نقش خود فرد و محیط در یادگیری چیست؟ مفاهیم مرتبط با حافظه و یادگیری کدام‌اند و چه رویکردها و تجربه‌های مفید و خوبی در این زمینه وجود دارد؟ و صدها پرسش دیگر. معتقدم هر فردی که بخواهد دانش و مهارتی را در اوج کسب کند و از خطاهای راهبردی کوچک و بزرگ هم تا حد ممکن دوری کند، بهتر است این کتاب را بخواند.

چه قسمت‌هایی از این کتاب را باید خواند و چگونه؟

لازم نیست همۀ مطالب کتاب را بخوانید. هر بخش یا تکه‌هایی که فکر می‌کنید زبان علمی و فنیِ سنگینی دارد را نخوانید. کافی است روح و نتیجۀ آن را درک کنید.

شاید فکر کنید چه لزومی داشت که اصلا این‌گونه مطالب علمی و فنی در کتاب باشد؟ به این دلیل که خوانندگان مطمئن باشند که محتوای کتاب، مستند به تجربه‌های پرتکرار و به‌ویژه پژوهش‌های دانشمندان بزرگ جهان است. در عین حال، محققان و علاقمندان می‌توانند به این منابع و پژوهش‌ها مراجعه کنند تا دانش و تجربۀ خود را افزایش دهند.

راهبرد نگارش محتوا چگونه بوده است؟

در تمام موارد سعی شد به دیدگاه‌ها، رویکردها و نتایج حوزه‌های گوناگون دربارۀ حافظه و یادگیری توجه شود و تصویری چندبعدی ارائه شود. بافت‌های بزرگ‌تر، و برعکس، یعنی مسائل خاص‌تر مرتبط با یک موضوع اصلی نیز تا حد ممکن توصیف شد.

جنبه‌های عصب‌زیستی مرتبط با مهارت‌های حسی- حرکتی و شناختی را نمی‌توان بدون توجه به محیط فرهنگی و اجتماعیِ یادگیری مطرح کرد. به همین دلیل، به چالش‌های فردی و اجتماعیِ یاددهی و یادگیری در ایران توجه بیشتری شد تا چارچوب‌ها، راهبردها، سوالات و فرضیه‌هایی برای مطالعۀ مسائل و مشکلات مرتبط با یاددهی و یادگیری در ایران مطرح شود.

علاوه بر توجه به پیوستگی مطالب تلاش شد مطالب هر قسمت به‌طور مستقل نیز قابل فهم باشد. به همین دلیل بسیاری از مطالب را جداگانه و بدون ارتباط با بخش‌های قبل و بعد هم می‌توانید بخوانید. تجربه‌های ملی و جهانی ملموس و آشنا نیز به گونه‌ای انتخاب شد که علاوه بر شرح یک تجربه، حاوی جنبه‌هایی از راهبردها و مسائل عملی و نظری مرتبط با حافظه و یادگیری هم باشد.

نکته: کتاب از احساس و عاطفه تا حافظه و یادگیری توصیفی آسیب‌شناختی از فرایندها و راهبردهای یادگیری عادت‌ها و مهارت‌های شناختی و حسی- حرکتی است. فهرست مطالب آن را از سایت کتابدار بخوانید. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط با نویسنده