بوسه بر قلم: جستاری درباره آموزش نویسندگی خلاق در یک دبیرستان دخترانه
- نویسنده: رزیتا بهزادی
فهرست مطالب...
رزیتا بهزادی، نویسنده و مدرس داستاننویسی در این جستارهای کوتاه چندقسمتی درباره آموزش نویسندگی خلاق به دانشآموزان دبیرستان دخترانهای مینویسد که هوش سرشارشان را نظام آموزشی به سمت فیزیک و ریاضی و امتحان و کنکور جهت داد و وقتی برای خواندن ادبیات و نوشتن ادبی ندارند. خودش داستانی است درباره فضای آموزش، مدرسه و بچههایی که با پرسشها و راه و روشهای تازه برای دیدن، اندیشیدن، تصویرسازی، روایت، داستان و ادبیات روبرو میشوند و نیز فضای ذهنی خود نویسنده/ مدرس داستاننویسی، رزیتا بهزادی، در مواجهه با بچهها و فضاسازیاش برای نویسندگی خلاق و آموزش آن به بچهها. نکتههای مهمی درباره ادبیات، نویسندگی و آموزش آن نیز دارد.
۱
پشت تلفن میگوید: «فقط یه دوره کوتاهه. اون هم پنجشنبهها. برید. برای تجربه بد نیست.»
نمیگویم معلمی در حوصلهام نمیگنجد. مدیر مجله اما خواهش میکند بروم. معرفی کرده. رویم نمیشود بگویم که از تکرار کردن هر چیزی بهسرعت خسته میشوم. خوبیاش به این است که بحث نویسندگی خلاق است. شماره میفرستد که تماس بگیرم. خانم مدیر از پشت تلفن صدای گرم و مسلطی دارد. از آنها که به خودشان مطمئناند. برخوردش از پشت تلفن پذیراست. دبیرستان دخترانه در جنوب شرقی تهران است. مدرسهای خاص با استعدادهای مثلا درخشان. میگوید که حتما قرار خصوصی بگذاریم و اینطور بهتر است. با همه تخصصی که در روابط اجتماعی دارد -و این طور به نظر میرسید- میپرسد: «فقط جسارتا ما برای یه دوره ده هفتهای از صبح تا ظهر هر پنجشنبه وقت آزاد داریم فعلا. و شما هم لطف کنین مبلغ پیشنهادیتون رو بفرمایین. چون هزینه خارج از پروسه بودجه ماست.» شبیه معامله است. میگویم که اگر قرارمان دیدار و مذاکره حضوری است، بهتر است بیایم همانجا مطرح کنم. ظاهرا باید یک چیزهایی را بهشان بفروشم. بعد از کمی مکث و سکوت میپذیرد.
مدرسه در خیابان پردرخت و زیبا و انتهای کوچهای عریض و طویل است، برعکس تصوری که داشتهام. ساختمانی نوساز با حیاط باصفا و کلاسهای بزرگ و پرنور. مقنعه سر نمیکنم. یادم باشد این را بگویم. خانم مدیر و مسئول آموزش خوشبرخوردند و رفتاری کاملا محترمانه دارند. مدیر رزومه میخواهد. و کاغذ آچهار و خودکار و پوشهای میدهد دستم. میگویم: «رزومه لاغر و کمبضاعتی دارم. ولی قول میدم از پس بچهها بربیام. لازمه که مکتوب کنم؟» مدیر میگوید که شکستهنفسی نکنم. نمیدانم حالا که این یک دوره آموزشی فوقالعاده و خارج از برنامه است، چرا باید پروندهسازی کند؟ تندتند یک چیزهایی مینویسم و برخیها را لازم نمیدانم. میگوید: «معمولا مدیرها چنین کاری نمیکنن. اما برای من موفقیت بچههام تو این زمینه خیلی مهمه. راستش رو بخواین، خودم هم اهل قلمم. شعر مینویسم. توی فضای مجازی دلنوشته میذارم. میگویم: «پس چرا خودتون با بچهها کار نمیکنین؟ اینجوری برای طرفین که بهتره. برای شما هم مقرون بهصرفهتر.» میگوید: «دلی مینویسم. تکنیک نمیدونم.» و میخواهد که گاهی خودش هم اگر وقت داشت، بیاید سر کلاسهایم بنشیند.
مسئول آموزش بلند بالا و لاغراندام است و مقنعه بلندی سر کرده. برایم چای و بیسکوییت میآورد. کلاغها پشت پنجره آخرین روزهای پاییز روی بید توی حیاط سر و صدا میکنند. مدیر میگوید چایم را بخورم. سرد میشود. دوره برای شرکت در جشنواره خوارزمی است. شاخه شعر و خاطره و داستان. به مسابقات اینچنینی و آموزشهای یکی دوماهه اعتقادی ندارم. حالا که آمدهام، چارهای نیست.
میگویم: «فقط یه چیز. باید از شمال غربی بیام و رسیدن، سر ساعت هفت و نیم یهکم مشکله.»
۲
برای برگشت ماشین دارند و هزینه آژانس صبح را هم تقبل میکنند. بعد از دادنِ قبض البته. بد نیست. توافق میکنیم. مینویسد و امضا میکنم و حین نوشتن طوری از بچههایش حرف میزند که انگار اعجوبههای دانش و خلاقیتاند. صبح پنجشنبة همان هفته میروم. زود میرسم. جلو در، آقای نگهبان/سرایدار بیدار است. هنوز کسی نیامده. توی راهروی نیمهتاریک روی یک صندلی کنکوری مینشینم. به تابلوی بزرگی که کنار درِ سالن آویزان کردهاند نگاه میکنم. فقط سی چهل تا از بچهها معدل بیست دارند. جالب است. بقیه اختلاف معدلشان دو و سه و یک صدم است. یکی دو تا آن پایینِ بُرد، معدل هجدهاند و لابد جزو کمکارترینها. مسئول آموزش یکی دو دقیقه بعد میرسد. مرا میبرد طبقه بالا، توی اولین کلاس. ماژیک وایتبرد میگذارد روی میزو یک آبمعدنی کوچک. تا هشت بچهها یکی و دوتا میرسند. برخی خوابآلود و بعضی خندان و پرانرژی. سوادها را از کیفم درمیآورم و برگهها را مرتب میکنم. شانزده نفرند. ناظم میگوید تعداد برای هفته بعد بیشتر هم میشود. ده دقیقه به پچپچ و چاقسلامتی میگذرد. خودم را معرفی میکنم. میگویم. همان اول؛ که سختگیرم و بینظمی، تحت هیچ شرایطی توی کتم نمیرود. مطابق عادت، به نوجوانها که میرسم میگویم: «خب، چیها خوندین؟ بگین برام.» ساکتاند. سوالم را تکرار میکنم. زلزل نگاهم میکنند. از نیمکت ردیف وسط، یکی دست بلند میکند. «خانم، گذرگاه آهنین رو تابستون خوندم.» میگویم خوب است. حدس میزنم ژانرها را دوست داشته باشند. میگویم: «از نویسندههای ایرانی و کتابهاشون برام بگین.» دوباره سکوت میکنند. میگویم: «از مرادی کرمانی کسی چیزی خونده؟» تک و توک میگویند: «نه، نمیشناسیم.» و نرگس، دختر ریزهمیزة ردیف اول است که میگوید: «چند تا سیدی قصههای مجید رو دیدم قبلا.» و بقیه تقریبا نمیشناسند این نویسنده را. میگویم: «واقعا؟» ریحان موفرفری است و چشمهای بازیگوشی دارد. میگوید: «خانم اجازه، من کتاب زیاد نمیخونم. فقط قصه مینویسم.» حرفی ندارم بزنم دیگر. میروم سر حرفهای جدی. به شیوه خودم. که اینجا کلاس زندگی است. فقط داستان و ادبیات نیست. و مگر ادبیات، چیزی جدا یا دور از زندگیست؟
۳
نعره مستانه دستهجمعیشان بلند شده. آنقدر هندسه، فیزیک، حسابان و شیمی ریختهاند روی سرشان که فرصت برای کار دیگر ندارند. میگویند تا یک ودو نیمهشب داشتند تمرین فیزیک حلمیکردند. هرکدام برای خودشان یک ریاضیدان و کارشناس فیزیکاند. حالا این وسط تو بیا پیرنگ داستان درس بده. بگو نظرگاه در قصه چیست. معلوم است دیگر. تهش اینکه گوش بدهند، گوشِ دل که نمیدهند. باید از جایی شروع کنم که اسمش رگ خواب است. قطعا بازی دوست دارند. شروع میکنم. یک جور بازی با کلمهها. مندرآوردی است. باید اجازه بدهم از جهان فرمولها و لولههای آزمایشگاهی بیایند بیرون. به پنج دقیقه نمیکشد که شنگول میشوند. این همه توان صرف یک بعد میشود.میگویم: «از روی نوع و جنس کلمهای که انتخاب میکنین، میشه تیپشناسی کرد.» آدمبزرگها هم این را دوست دارند انگار. که یکی بیاید از روی دوتا سیگنال، ماهیت درونیشان را شخم بزند. کشف وجوه پنهان یکی از طرف دیگری، و برملاکردنش باید هیجانانگیز باشد. بعد میرسیم به جمله. مالِ اغلبشان عاشقانه است. سوزناک است. حدس میزنم برخی از دل برمیآید. آدم را میبرد توی خیال خودش. پراز درد هجران و فراق و بیوفایی یار. به هر حال وصالی در کار نیست. باید فکر اساسی بکنم. هیچ جملهای نویدبخش نیست. نرگس، از همان اول معرکه، در سکوت گوش میکند. چشمهای نرگسِ مستش را میدوزد به بچهها و بعد به من. ساکتها برایم جذبه دارند. حتی اگر سندرمی، افسردگی یا انزوا و هر چیزی داشته باشند. یک جوری رازآلودند. به کار داستان میآیند. و پرحرفها کمی حوصلهسربر. میگویم: «تو چیزی بگو!» آرام میگوید: «فعلا نه. باید فکر کنم.» خوب است. جوابش قشنگ است. یک چیزهایی راجع به جملههای هر کدام بلغور میکنم. کارشناسی که نیست. اما وجوه پنهانیست که تجربهنکردهاند. شاید آنها را زندگی نکردهاند. نوبت میرسد به این که جمله باید قصه باشد و سه دقیقه وقت دارند فکر کنند. چند رمان نوجوان توی کولهام چپانده بودم که درمیآورمشان. معروفم که صمد بهرنگیِ هر بزم و جمعام. از توی خورجینم رونمایی میکنم. پنج تاست. نیمکتاولیها دستشان زودتر دراز میشود. این قاپیدن تاوان دارد. برای پنجشنبه بعد باید خلاصهاش را بنویسند بیاورند.
۴
ریحان داستان میخواند. چند تا شخصیت دارد. اسمهایشان رابرت و جک و چارلی است. پر است از تعقیب و گریز و شلیک گلوله. در پایانبندی قصهاش همه از دار فانی میروند بالا. کسی نمیماند لااقل متحول شود. حداقل این خون و خونریزی یک تلنگری بشود برای یکی از قهرمانهایش. میگویم: «این مهمه که نوشتی. بقیه رو میشه ردیف کرد.» و میپرسم: «حالا چرا همه مال بلاد کفرن؟» دوست دارد. با اسم ایرانی حال نمیکند. میگویم: «حله. به شرطی که اون موجودات و فضاهاشون رو خوب بشناسی.» لابد از آنجا میآید که عاشق فیلمهای وسترنِ کلاسیک است. و بعد کلی راجع به پردازش شخصیتها افاضات میکنم. لابه لای قصه هر چه عنصرها را بگویی، بیشتر میفهمند و خوششان میآید. “کبوتر توی کوزه” را دادهام برده و خوانده. چنگی به دلش نمیزند. میگوید: «بچهگونه بود خیلی.» دلش نمیخواهد درباره زیر مثبتِ هجدهها داستان بنویسد. آدمهایش باید حرفهای باشند و تفنگ بگیرند دستشان. میگویم: «تو خدای داستانت هستی. تویی که تصمیم میگیری آدمهات چه سرنوشتی باید براشون رقم زده بشه.» خوشحال میشود انگار. فقط میتوانم بگویم اگر آدم قصهاش توی این سکانس زخمی بشود، امکان دارد یا نه. خواننده باور میکند یا نه. بچهها هر کدام پاراگرافی یا بیشتر نوشتهاند و قرار است طی هفته بخوانمشان. گیر داده بودند که موضوع بدهم تا همه به طور مشترک راجع به یک مفهوم بنویسند. گفتم: «اینجا که کلاس انشا نیست. کارگاه آزاده. از اون چیزهایی باید نوشت که مدتهاست چسبیده به خِرِتون و رهاتون نمیکنه.» یکی که اسمش را هنوز به خاطر نسپردهام میگوید: «خب، اینجوری ما نمیفهمیم مال کدوممون بهتره و کدوم نمره بیشتری میگیریم.» دو تا گیس قشنگ و کلفت سیاه از زیر مقنعه آمده روی سینهاش. خودت را بکشی هم از نردبان نمره و رقابت و مسابقه نمیآیند پایین. سیستم طی این سالها هر شستوشوی مغزی که لازم بوده، روی این تیزهوشها انجام داده. حتی در مورد خانوادههایشان هم موفق عمل کرده از دیدگاهِ خودش. هرچه بالا و پایین میپرند و نظر واحد میدهند، به خرجم نمیرود که نمیرود. دلم میخواهد با عصبانیت بگویم که موضوع اختیاری است. تا ابدالدهر. حتی تا آن موقع که به دنیای حرفهای نویسندهها راه پیدا کنند. درس این هفته را بازی میکنم باز. اجرا میکنم. عاشق مثالاند. در دو نقش گاهی ظاهر میشوم. نمایشی را خیلی دوست دارند. دوباره کتاب تقسیم میکنم و میخواهم که تمام هفته را به قهرمانان و مخلوقآن خودشان فکر کنند.
۵
از بین همه دستنوشتهها، کار صبای شماره یک چشمگیر است. بچهها میگویند در اغلب کلاسهای فوقالعاده، نماینده است. یک متر و هفتاد و سه سانت است و یک بازیکن تمامعیارِوالیبالِ مدرسه. خوشقد و بالاست و چشمهای درشت سیاه دارد. من آهو صدایش میکنم. بالای برگهاش نوشته که سال پیش، یکی از داستانکهایش در مجله رشد چاپ شده. اول بسمالله در کلاس، میگویم که بیاید داستانش را بخواند. احساس میکنم که قدمهای محکمی دارد و خودش را باور. از او خوشم میآید. همه سراپا گوشاند. دست بردهاند زیر چانه و پلک نمیزنند. داستان یک دختر دبیرستانی است که عاشق پسرِ همسایه روبهرویی میشود. خیلی دلش میخواهد برود یک روز جلواش را بگیرد و دردِ عشق را با او قسمت کند. اما هر بار چیزی مانعش میشود. تمام حدس و گمانها راجع به پسر، محدود شده به حدسیات راوی پشت پنجره. این که کی وزنه میزند. کی برق اتاقش خاموش میشود و حتی کی میرود شام بخورد. راوی آن قدر صبحها پشت در ساختمان میایستد تا پسر بیاید بیرون. همین دیدار، دلِ راوی داستان را خوش میکند. اما قصة آهو از آنجا شروع میشود که با همهمه و فریاد در کوچه، راوی بیدار میشود. کف آسفالتِ کوچه، پسر دمر افتاده و خون دور و برش ریخته. از بالا، صحنه بهوضوح پیداست. پنجره عاشقی باز است و پرده نارنجیرنگ توی نسیم تاب میخورد و میآید بیرون. راوی مستاصل مانده که برود پایین یا نه. بغض دارد خفهاش میکند و کلی گفتوگوی درونی دارد با خودش. داستان تمام شده. ولی هر کدام از بچهها لب از لب باز نمیکنند. میگویم: «دوستان، این یعنی داستان.» میپرسند: «از کجا معلوم؟» که من ویژگیهای یک داستان را توضیح میدهم. که مطلع و میانه و بزنگاه و نقطه اوج و پایان بندی دارد. و بعد هم کمی راجع به «داستانِ موقعیت» وراجی میکنم. میپرسم: «ایده این داستان از کجا اومد؟» آهو مکث میکند و آرام میگوید: «هیچ جا. تخیلی هست کاملا.» و سرش را میاندازد پایین. بچهها را به گروههای مباحثه چندنفری تقسیم میکنم. راجع به داستان حرف میزنیم و تحلیل میکنیم. نظرات جالب را بالای برگه آهو یادداشت میکنم. باهوشاند و این امیدوارکننده است. نقش این هفته من «آناکارنینا»ست. اغلب بچهها خوششان نمیآید. جسارت و هنجارشکنی «آنا» را نمیپسندند.
۶
در دفتر با مسئول آموزش چای میخورم. میپرسد: «خانم، الان با توجه به این جلسات، “آسها” رو میشه به ما اعلام کنین؟» قند را میجوم و میگویم: «متوجه منظورتون نمیشم!» از جایش بلند میشود و پوشههای روی میز را جابهجا میکند.« منظورم گلچینهاست که امید داشته باشیم تو جشنواره رتبه میآرن.» میگویم: «حالا که چند جلسه بیشتر نگذشته. ده جلسه دیگه هم بگذره، سربازِ خشتشدن هم آسون نیست.» لبخند میزند و سرش را میاندازد پایین. مگر نه اینکه در نویسندگی خلاق، «آنِ» لسانالغیب لازم است که بشود آدمها را با توجه به شرایط، هوش، قلم و دایره لغات و خواندن و نوشتن زیاد و منظم دستچین کرد؟ لابد خیلی دلش میخواهد برگ آس دست همانی باشد که همیشه غیر از معدل بیست کسب نکرده. بعد کمی برایش حرف میزنم. که تخیل این بچهها را باید بارور کرد و خیلی حیف است که همینطور عمرشان لابهلای نمره و مسابقه تلف بشود. ساکت است. میفهمم که به حرفهایم اعتقادی ندارد. همان اول صبح، بچهها کتابهای امانت را برمیگردانند. میگویم هر که دلش میخواهد، میتواند اینها را پیش خودش نگه دارد. بعضی کتابها را لازم است دوبارهخوانی کرد. کسی پشیمان نمیشود. آوا از آخرِ کلاس اصرار دارد بیاید داستانش را بخواند. قبول میکنم و برگه دستنوشته را میدهم. داستانش راجع به موش و گربهای است که بعد از بارها دشمنی و فرار، با هم دوست میشوند و در سطلهای زباله؛ غذاها را به تساوی بین هم قسمت میکنند. میگویم: «باید بشینی و کل سیدیهای تام و جری را دوباره ببینی.» کلاس پر میشود از همهمه. هرکس خاطرهاش را با پرسوناژهای این کارتون اعجابانگیز با صدای بلند تعریف میکند. دعوت به سکوت میکنمشان و میگویم: «بله، بر همه ما آدمبزرگها واجب عینیست که بشینیم و گاهی کارتون ببینیم. چون اینها بازتاب زندگی ماست. وگرنه حیوونها که معلومالحالن.» و توصیه میکنم باید هرجور قصهای را که به دستشان میرسد بخوانند. قصههای حیوانات، آدم فضاییها، دیو و جن و پری و قرآن؛ که پر از قصه خواندنی است و در هر ژانر. روی هر کدام از برگهها، یک خروار با مداد حاشیهنویسی کردهام. برمیگردانم که نکتهها را بخوانند و یادشان بمانند. ایفای رُل امروز سخت است. باید یک پیرزن و خواهرش را به درک واصل کنم. «راسکول نیکوف» هم عجب جانوری بود!
۷
«خانم، ما تصمیممون رو گرفتیم. میخوایم بعدا نویسنده بشیم.» نرگس اولین نفری هست که دارم مخش را میزنم. شمالی ها میگویند که گوش آدم ساکت را باید گاز گرفت تا حرف دلش را بزند. ولی میبینم که هنوز به این مرحله نرسیدهایم. میگویم: «خیلی هم عالیه.» میگوید: «ولی چهجوری؟» میگویم: «برای نویسندهشدن باید آدم دیگهای بشی.» صدایش آرام میشود. «یعنی چی، خانم؟» میگویم: «یعنی این آدمی که الان هستی، دیگه نباید باشی. سخته، ولی شدنییه.» بچهها کلاس را گذاشتهاند روی سرشان. ریحان میگوید: «نویسنده باید جایزه نوبل بگیره. یا همه چی، یا هیچچی. اگه نگیره، نباید بنویسه.» هانیه میگوید: «خانم، من ادبیاتم ضعیفه. میخوام نویسنده علمی بشم. شیمیدان بشم و کتاب بنویسم راجع بهش.» میگویم: «این هم عالیه.» ریحان روی نیمکت بند نمیشود. «شما تا حالا راجع به دراکولا کتابی خوندین؟» صدا به صدا نمیرسد. میگویم: «ساکت بچهها!» هر کس به بغلدستیاش با صدای بلند چیزی میگوید. نرگس میپرسد: «اصلا چرا باید راجع به دراکولا داستان بخونیم؟ من که اصلا خوشم نمیآد.» به فیلم دراکولا اشاره میکنم. تا قصه تعریف نکنم، ساکت نمیشوند. برای این بچهها قصه «ماهی سیاه کوچولو» یا «اولدوز و کلاغها» بیشتر شبیه لطیفه است. در عوض برنسل من و قبل از من تاثیرگذار بوده. بعد راجع به خونآشامها حرف میزنم و اسم چند کتاب را میگویم که یادداشت کنند. و اضافه میکنم که نویسنده این کتابها سالها استاد داستاننویسیام بوده. برایشان جالب است. صبای شماره دو تازه یخش آب شده. «خانم، برادرم از این کتابها دوست داره. کلاس هفتمه. برام تعریف میکنه، ولی من اصلا نمیترسم.» و چند نفر با هم میگویند که اتفاقا آنها میترسند و شبها در مورد آنها کابوس میبینند. راجع به کابوس کمی حرف میزنم. از کابوسهای خودم برایشان میگویم. خوششان میآید. راهبهراه سوال میپرسند. بیشتر شبیه تخلیه اطلاعات است و اعترافگیریشان از من. دیگر دارد میشود درددل. میگویم: «بچهها، باید حواستون رو تقویت کنین. ندیدنیها رو ببینین. دیدنیها رو که مردم عادی هم میبینن. صداهای خیلی ریز رو بشنوین که به سکوت محض نزدیکه. نگفتنیها رو به زبون بیارین. مکتوب کنین. اون چیزهایی که سالهاست آزارتون میده. بچهها، زندگی ما از تخیل خالی شده. باید این مهمِ نداشته رو جبران کنیم. باید باهاش زندگیمون رو سرشار کنیم.» و بعدش نمیدانم چرا یک چیزی بیخ گلویم را فشار میدهد.
۸
هر چه دل تنگم میخواهد میگویم و یادم رفته که یک چیزی در راه است به اسم جشنواره خوارزمی. اکثریتشان موضوع میخواهند که راجع به آن بنویسند. کنترل کلاس دارد از دستم درمیرود، بس که با من و بقیه حرف میزنند. میگویم: «یه کمکی میتونم بکنم. یه جمله میدم. به عنوان جمله اول. شما داستانش کنین.» قبول میکنند. روی تخته مینویسم. «دیدی چه خاکی به سرم شد!» همان اول غر میزنند که سخت است. قسم و قسمنامه که یک جمله دیگر هم بدهم. سفت و سخت چسبیدهام به شیوهنامهام. باز اصرار میکنند. چارهای نیست. لذتبخشی توی این کلاسها از هدفهای مهم من است. گیریم که در مسابقه شرکت کردند و حالا چندتایشان حائز رتبه هم بشوند. فکر میکنم که خب، بعدش چه؟ میروند حرفهای داستاننویسی را دنبال میکنند؟ حتی اگر یکی از بین آنها قلمش خواندنی بشود و بفهمد اصلا قصه چیست و فرقش با داستان، خیالم راحت میشود و حالم خوب. نرم میشوم. از خر شیطان پیاده میشوم و یک جمله دیگر مینویسم زیرِ آن اولی. «امروز که دیدمش، بدجوری دست و پایم را گم کردم.» هورا میکشند و میگویند که دومی بهتر است. بیست دقیقه وقت دادهام که میدانم کم است برایشان. میگویم که جلسه بعد یک داستان بیاورند با موضوع اختیاری. کیانا، اسطوره معدل بیست مدرسه است. در تمام طول تحصیل یک نوزده هم نیاورده از درسها. پدرش اجازه نمیداد بیاید توی کلاسم شرکت کند. جلسه اول هم نیامد. از آن فضولیها میکنم که توی خونم فسیل شده. شماره موبایل پدرش را میگیرم و زنگ میزنم. و آن قدر موی دماغ میشوم و داستانسرایی میکنم تا بالاخره مجاب میشود. کیانا پنجشنبة دوم، زودتر از همه میرسد. مرا که میبیند، گل از گلش میشکفد. با انگشتهایش برایم یک قلب عَلَم میکند و از وسطش یک بوس هم به طرفم فوت میکند. سختکوشیاش مثالزدنی است. از بچهها درسها را پرسیده و دو سه تا کار آورده گذاشته روی میزم. میگویم: «کیانا، یه سوال. این قلب رو چرا من نمیتونم با انگشت ردیف کنم؟» میزند زیر خنده. ریحان وسط سکوت کلاس دست بلند میکند. میروم بالای سرش. میگوید: «خانم اجازه، نمایش امروز چیه؟» میگویم: «چشم. بچسب الان به داستانت. عه! نویسنده مگه وسط قلمزدن، به چیز دیگهای جز داستانش فکر میکنه؟» برگهها را جمع میکنم. طاقباز میخوابم روی میز. میگویم: «گریگور سامسا هستم. یک مسافر. یک سوسک.» و دست و پایم را تکان میدهم. بلند میخندند. ریحان میگوید: «چه ضایع! فکر کنین یه آدم سوسک بشه. عق!»
۹
پالتویم را درمیآورم. «چه خوشگله لباستون، خانم!» لبخند میزنم و تشکر میکنم. «میشه گردنبندتون رو ببینم؟» هیچ کس جز ریحان نمیتواند اینقدر در رفتار و حرفزدنش رها باشد. از گردن درمیآورم میبرم میدهم دستش. دست به دست میکنند. روی سنگش دست میکشند و به هم نشان میدهند. آهو اجازه میگیرد میاندازد گردنش. «خانم، این فیروزه واقعییه.» میگویم: «نه. میگن کهرباست. فیروزه که این رنگی نیست.کهربا هم سنگ نیست. صمغه.» همین بهانهای میشود که بگویم باید در داستان به شخصیتها یک وجه ویژه بخشید. مثلا معلمی که عاشق سنگ کهرباست و توی خانهاش کلکسیونی از آن دارد و از بچهاش هم آنها را عزیزتر میشمارد. یا مثلا سگی که فقط پلو و شکلات بخورد و از بوی گوشت استفراغ کند. «باید به قهرمانهاتون تشخص بدین. سگ قصه شما نباید شبیه هیچ سگی توی دنیا باشد. اون فقط متعلق به جهان داستان شماست.» هر چه جلوتر میرویم، ساکتتر میشوند و انگار با تمرکز گوش میدهند. به فال نیک میگیرماش. راجع به تکلیفشان کمی صحبت میکنم. از رویشان میخوانم و مثلا میگویم چرا این آدم در داستان نرگس نمیتواند چنین حرفی بزند. دیالوگ باید متناسب با شخصیت، درون، پایگاه اجتماعی و جنس زندگی آدها باشد. در داستان کیانا، هر روز صبح یک عالم گلولههای سفید از پنجره خانه راوی میریزد توی اتاق. تا آخر قصه گلولهها اسم ندارند و نمیفهمم برای چه باید بیفتند پایین. به کیانا میگویم: «برای این عنصر جادویی توی قصهات باید دلیل محکمهپسند داشته باشی تا منِ خواننده باورش کنم.» بلند میشوم ارز پله میروم پایین و کنار نیمکتش میایستم که ردیف سوم است. میپرسم: «متهم، دفاعی برای این قضیه داری؟» زلزل نگاهم میکند و چیزی نمیگوید. میگویم: «هان، وکیلم؟ نمیخوای بگی؟» سرش را میآورد جلو و آرام درِ گوشم میگوید: «کلاس تموم شد، بهتون میگم.» تمام کلاس را راجع به دیالوگنویسی افاضات میکنم و میگویم که چهقدر نوشتن آنها برای اغلب نویسندههای ایرانی مشکل است. دلیلش را هم تا آن جا که بفهمند توضیح میدهم. نمایش آخرِ زنگ از عاشقانههای خودم هست. بعد از روایتگری، با تمام قوا اجرا میکنم. میگویم: «تحلیلتون؟» یکی از آخر کلاس بلند میگوید: «وای، چه وحشتناک! میس امیلی باید میرفت تیمارستان. بعد هم باید اعدامش میکردن!»
۱۰
نویسندهها به جمعیت جهان اضافه میکنند.این را که میگویم، بچهها میپرسند: «بچهدار میشن زیاد؟» و میخندند. میگویم: «نه، ولی هر قهرمانی که خلق میکنن، درسته که نمیرن اداره ثبت براشون شناسنامه بگیرن، ولی به طور ضمنی هر نویسنده آدمی متولد میکنه. که عجیب و غریبه. خلوضعه و به درد داستانش میخوره. اون رو میکشونه وسط حوادث قصه؛ که جزیی از رویدادهای جهانه. براش اسمی انتخاب میکنه. براش عروسی میگیره تو داستانش. یا نه، نمیذاره به معشوق یا معشوقهاش نرسه. و در راه وصل سختی بکشه. ولی بدترین حالت در قصه اینه که نویسنده در میانه یا آخرِ داستان، آدمش رو بکشه. سعی کنین تا آخرِ قصه، شخصیتتون رو نگه دارین. نمیره. بمونه و هر جور ناملایمات رو تحمل کنه. اون باید به چالش کشده بشه.» و توضیح میدهم شخصیت اصلی باید چه نوع ویژگیهایی داشته باشد. داستان اختیاری بچهها هر کدام به نوعی زیباییهای خاص خودش را دارد. با داستانهای قبلیشان فرق کرده. خیلی ها به داستان تبدیل شدهاند و این مایه وجد و تعجب من است. میگویم: «بچهها، این دوره کمکم داره تموم میشه. برین جزوههاتون رو بخونین. اون چیزهایی رو که گفتم، به خاطر بسپرین و امیدوارم بتونین تو جشنواره بدرخشین.» نرگس میگوید: «خانم، میشه برای مادرمون هم کتاب بیارین؟ اون مریضه و روزها تو خونه تنهاست. رمان عشقی خیلی دوست داره. همه سریالهای ترکی رو چند بار نگاه میکنه.» شماره موبایل مادرش را میگیرم تا سر فرصت حرف بزنم، شخم بزنم و برایش با پیکموتوری کتاب بفرستم. مسئول آموزش در زنگ تنفس، نمونه سوالات جشنواره را در سالهای قبل توی پوشهای میدهد دستم. یک نگاه سرسری میاندازم و پیش خودم فکر میکنم که حالا شاید این بچهها برایشان سخت نباشد و بتوانند از پس مسابقه بربیایند. میپرسند: «اون کتابهایی که پیشمون مونده چی؟» میگویم: «هرکس خونده و میخواد برگردونه که هیچ. ولی هر کی خوشش اومده میتونه پیش خودش نگه داره.» برای جلسه بعد پنج داستان میخواهم و میگویم که برای بهترینشان جایزه تعیین میکنم. جیغ میکشند و تشکر میکنند. برای این هفته از آنها که داوطلب شدهاند، میخواهم که بیایند داستانی را نمایشی بکنند. میپرسند: «پس خودتون چی؟» میگویم: «من به اندازه کافی نقشم رو بازی کردم. حالا نوبت شماست که زندگیها رو قصه کنین. یا برعکس، قصه رو بیارین تو زندگی فعلی. برین برای بچههاتون مادری کنین.»
۱۱
«خانم، میشه برای تابستون هم دوباره بیاین و برامون کلاس بذارین؟» جلو وایتبرد، بالای آن پله قدم میزنم و میگویم: «برای من فرقی نمیکنه. خانم مدیر باید موافقت کنه.» برای من فرقی نمیکند؟ این، حرف بوده که زدهام؟ قطعا خودم را لوس کردهام. حتی فکرش را نمیکردم که معلمیکردن، اینقدر برایم جذاب شود. انتظار بکشم که باز پنجشنبه بیاید. هشت صبح بشود و من با این بچهها آنقدر راجع به ادبیات و داستان حرف بزنم که دهانم خشک بشود و نفهمم کی ظهر شده و من هنوز چیزی نخوردهام. میگویم: «اگه دوست دارین، یه نامه تنظیم کنین و بنویسین که کلاس تابستونه میخواین. زیرش رو امضا کنین و بدین به مدیر.» جز یکی دو نفر که بیتفاوت سرِ جایشان نشستهاند، بقیه میایستند و دستهجمعی فریاد میزنند: «آره، خانم. عالیه.» و آهو را مامور میکنند نامه بنویسد. قند دارد توی دلم آب میشود. دوباره کوله را از کتاب پر کردهام و تقسیم میکنم. رمانهای نوجوان که در خانه داشتم و میخواستم ببرم بدهم کتابخانه مدرسهای در آن سرِ نقشه ایران، جایی، روستایی، اهدا بکنم. بله، توشه دنیوی و اخروی تو همین است و بس. یک کوله پشتی گلیمبافت. همهمه میشود توی کلاس. دور میز جمع میشوند تا هر کدام، آن کتابی را که مطلوبشان است پیدا کنند. از روی صندلی بلند میشوم و میروم بغل درِ کلاس میایستم. از آنجا خوب تماشایشان میکنم. یک وجدی توی قلبم فوران میکند. چهطور بگویم؟ یک جوری هست که میخواهم گریه بکنم. علاقهمند شدهاند به خواندن. خوشبخت تر از من کسی هست؟ تازه، هنوز برایشان از فیلمها حرف نزدهام. که میتواند هر کدامش دنیای زیبای درون اینها را متلاطم بکند. شاید حتی یکی دو تا دیالوگ توی فیلمهایی که مد نظرم هست، بتواند مسیر فکریشان را، بینششان را زیر و زِبَر بکند. کیانا برمیگردد. از بین سر و صدا میگوید: «پس جایزه ای که هفته پیش گفته بودین، چی؟» «لطفا برین بشینین بگم. خب، داستانها با کمی اغماض، قویان. معلومه کار کردین. میدم به مجله چاپ کنه. ویژهنامهای برای داستانهای شما.» باورشان نمیشود که کمکم دارند نویسنده میشوند. و بعد کلی سوالهای بیربط میپرسند. شخصیت امروز، ایرانی است. زیورِ «کلیدر» که همیشه دوستش داشتهام. صحنهای از او را که در کتاب یادم مانده بازی میکنم. «بچهها، این کتاب رو یه بار بخونین. ده جلده. شاید خیلیها دوستش نداشته باشن. ولی خوندنییه.» ریحان هر چه را فکر میکند، درجا به زبان میآورد.«متاسفم براش. احمق بود که هوویش رو اون همه سال تحمل کرد.»
۱۲
این جلسه را هم بخواهم درس بدهم، دیگر هیچ. میروند پشتم صفحه میگذارند که چهقدر روی مخ بودهام امروز. میدانم. دروغ چرا. خودمان هم گذراندهایم این دورهها را دیگر. این سالها با هر که شروع کردهام به حرفزدن، یا وسطها زدهام به جاده داستان؛ یا قصه تعریف کردهام؛ یا هر چیز بیربطی را ربط دادهام به دنیای همین داستان و نوشتناش. حالا هم هر چه بگویم، همان میشود. یک چیزی میگویم که بشود شروع یک کری خواندن توپ! خوراکشان است. چند ثانیه نمیگذرد که شروع میکنند. هر کدام یک چیزی میگویند. قد نفسکشیدن هم صبر نمیکنند. شمالیها بهش میگویند «گَلیبهگَلی» یا «ناگبهناگ». مصداقش همان سینهبه سینه خواندن و بی مکث حرف زدن است انگار. برخیها حاضرجواباند و چه هوشمندانه انتخاب میکنند. کیف میکنم. گاهی از تکهپرانیهایشان رودههایم میلرزد از خنده. خودم را رها میکنم و با صدای بلند قهقهه میزنم. «خانم، آدم از خندهتون خندهاش میگیره!» «چه کنیم دیگه. مام اینجوری دهنکجی میکنیم به دنیا.» راستش آدم از اینجور استعدادها و رتبهها انتظار چرت و پرت گفتن و لودگی ندارد. شاید برعکس هم باشد. نمیدانم. حسی است. خیال میکنم باید در سخنوری و وقار ملاحظات کلامی و… اینها هم به استانداردها خیلی خیلی نزدیک باشند. چه پرتوقعم! بدجوری مطمئن شدهام که دیگر یک معلم درست و درمانم! اینها که هنوز دنیاهای پلشتی و پلیدی را تجربه نکردهاند. هنوز که جانشان از اندوههای عمیق فشرده نشده. و مباد که بشود. کاش نشاط این روزها را حفظ بکنند در جانشان. و آرزو میکنم که دچار فقدانهای بزرگ نشوند که میوه روزگار ماست. فکمان درد گرفته از خندیدن و توقفگاه آخر، ایستگاه قصه است باز.
میگویم: «بچهها، زخمهاتون رو حفظ کنین.» و بعد بخشی از دیالوگ فیلم استاد بیضایی را برایشان میخوانم. «زخم دیر خوب میشه. جاش میمونه. خیلی طول میکشه. ولی خوب میشه.»
داریم خداحافظی میکنیم. آنها را نمیدانم. من که دلم دارد مشت میشود. صدایم آرام و خشدار شده که نمیشناسمش انگار. «زخم رو باید قصه کرد. از شادی و خوشی نوشتن که هنربزرگی نیست.»
۱۳
امروز مدیر زنگ زد. گفت که مشتلق میخواهد. داستانِ نرگس در جشنواره خوارزمی برنده شده. رتبه اول کسب کرده. آنقدر پشت تلفن تشکر میکند که تعجب میکنم. و مستقیم هم میگوید که چهقدر این موقعیت برای شخص شخیصش، و اسم مدرسه و امتیازاتی که بهدست میآورد مهم است. و کلی وعده میدهد. که حتما این کلاسها را ادامه بدهم و با آنها همکاری کنم. حتی به بچهاش هم درس بدهم که سیزده ساله است. و آرزو دارد دخترش زیر هجده سالگی کتاب چاپ کند.
شماره خانه نرگس را میگیرم. شب زنگ میزنم. از خوشحالی پشت تلفن الکی میخندد. قدرشناسی میکند. خیلی. اگر ذوقمرگ شوم رواست؟ میشوم. میگویم: «تلاش خودت بوده. امیدوارم رهاش نکنی و بجوشه از قلمت همیشه.» نشانی خانه و مشخصات میگیرم. یک سال آبونه مجله “همشهری داستان” را برایش جایزه گرفتهام.
یک سال گذشته. خردهروایتهای خانم مدیر سرِ خرمنی بوده. دیگر خبری نشد که نشد. با نرگس و یکی دو تا از همان بچهها یک گروه مجازی دارم. چیزکی مینویسند و گاهی با هم حرف میزنیم.
حالا سر و کارم با بزرگسالهاست. حتی با برخی بازنشستهها. کار کردن با بچهها اما “عالمی دیگر بباید ساخت…” بوده برایم.
بوسه بر قلم، بر زبان دوم انسان.
و سخت است قلم بودن و دلتنگ نبودن.
دستهبندی مقالات
- وبلاگ کتابدار (12)
نوشتههای تازه
مقالات مرتبط با نویسنده
نگران این هستیم که مبادا قصه ما کپی کار نویسندههای قبل یا معاصر باشد؟ در داستانهایی که برایم میفرستند، دنبال
«رفت مسافرت!» عنوان یادداشتی است از حمید محسنی که در یادنامه استاد دکتر زاهد بیگلدلی، از استادان دوستداشتنی دانشگاه شهید
گستره دانش و تجربه نورالله مرادی در حوزههای مختلف کتاب و نشر، کتابخانه و کتابداری، آرشیو و آرشیوداری و زمینههای
ایده چیست؟ آیا از جهانهای دور بر نویسنده الهام میشود؟ یا اصلا ایدهها متناسب با شرایط یک نویسنده خاص شکل
بخشی از پیشگفتار پریسا کاهانی بر کتاب صدای پای کتاب و داستان چهار چشم برای آشنایی خوانندگان با با محتوای


