دکتر احمد شعبانی؛ در میان ستارگان آسمان، تهران و دانشگاه تهران
- نویسنده: احمد شعبانی
فهرست مطالب...
دکتر احمد شعبانی توصیفی زیبا از فضای جفرافیایی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی تهران دهه پنجاه و جغرافیایی حسی/ عاطفی/ و شناختی حودش در آن میانه ارائه میکند. قضای توصیف و تحلیل به حول و حوش جغرافیای دانشگاه تهران نزدیک است که خود دانشجوی جوان دانشکده حقوق آنجاست و البته در نسبت با فضای فکری امروز دکتر احمد شعبانی (در زمان نگارش متن) و رفت و برگشت وی بین دیروز و امروز! به همین خاطر برای خواننده امروزی درسآموز است، مثل همه نوشتههای دکتر شعبانی نثر و توصیف زیبایی دارد. (جمید محسنی)
البته این اولبار نبود که تهران را با آسمان آبی به نظاره میآوردم؛ به گمان در خردی به قصد زیارت مشهد و مرقد ثامنالائمه یکی دو شب را در اقامتگاههای ناصرخسرو به سر برده و خاطرهی شلوغی معابر را به یاد داشتم. آن هنگام که از پلکانهای مورب و باریک اتوبوسهای دو طبقه یشمی فام عبور کرده تا عرصهی خیابانهای داغ تابستان را در تهران به نظر آورم، یا توفیق دیدار فروشگاه گستردهی «فردوسی» را به سبک مجتمعهای امروزی حس کنم، نوعی نیکخواهی ستودنی از مظاهر تمدن را در ذهن یک کودک و نوجوان مسافر وارسی میکردم. تهران با سواریهای عمومی دو رنگ مشکی و سپید، و بازارچه شاپور پیامآور هستیبخش تحرکی از دههی چهل شمسی در لابهلای ذهن من تحریر شده، مکانی که برای اندک مدتی به دیدار یکی از بستگان شتافتیم.

احمد شعبانی، نوروز پایدار، 1355 (در منزل خیابان پرویزی در آبادان)
گذر شاپور مملو از عابران که لحظهای درنگ نداشت و پر واضح است اصوات ناشنوده جاری در هیاهوی پر فراز و نشیب خردهفروشان گم میشد؛ حجرههایی با سینیهای مملو از دانههای ارغوانی تمشک و گلدانه های صورتیرنگ گیلاس، طبقی از میوههای بهشتی انگور و زردآلو که از دامان دشت قزوین و کوهپایههای الوند زینتبخش کوچههای ناهموار بخشهای جنوبی شهر جلوهگر شده بود؛ دیوارهایی با کومههای گلی و پر واضح پیادهروهایی ناهموار. تهران در دورهی خردی من در دههی مذکور به چند روگذر کوتاه محدود بود اما شهری با هوایی پاک و پر رمق و قامتی محدود به منظر میدان حسنآباد و قزوین و خیابان شاه با سالنهای عمومی نمایش فیلم و کوچه برلن، به سبک شهری بود که تصور را بر سایهبانهای پارچهای هر مغازه با خطوط رنگارنگ موازی آبی و قرمز و سپید در منظر مینشاند. سوای محلههای پر گذر چونان ناصرخسرو و شمسالعماره، خیابانهای مرکزی شهر در نظر چنان عریض جلوهگر میشد که عبور از آن هراسی در دل میآورد و به قدری خلوت که بعد از دستیابی به معبر روبهرو لبخند پر فخری را بر چهره عابران ظاهر میساخت؛ در این مراتب بود که شهر به قدری در حجاب سایههای انسانی فرو میخفت که کلام و مراوده با تنفس انسانی استنشاق میشد.
لیکن ورود دانشجوی تازهکاری از جنوب و ملاحظه دوباره پایتخت با فاصله زمانی سالهای کودکی تا جوانی چهره نوپدیدی را به ذهن میآورد: این بار شهر ترنم دگرگونهای داشت که ظاهر آن بر آسمان آبی و تصویر دماوند در نگاه یک تازهوارد پدیدار میشد. تصویری از غرور، مشحون از تارک نوظهور مردمانی که بر تن خویش البسهای دگرگونه حمل کرده و آرایش مردان و زنان را بر مجلات همگانی آن ایام در بین هنرمندان پر شر و شور گواهی میداد؛ تهران در قامتی دیگر، نشان از تحولی در درآمدها و سبک زندگی از خود نشان میداد؛ بوی شهر، بوی سکون نداشت، بلکه تحول بود، تغییری که با چند لحظه حضور در لالهزار از تابلو و بلندگوی تئاترهای محله و مطربان بازاری استشمام میشد، تصویر زنانی عریان که بر تابلوهای بزرگ نقش بسته و عابران را تشویق به حضور در سالنها میکرد، تغییری که با حضور در گذر قوامالسلطنه و سکوت معنادار صاحبان کسبوکار مواد غذایی چون لایههای درشت بیفتک و کالباس و شیشهی نوشابههای تیره فام «شمس» احساس میشد. دگرگونی بیمحابایی که از سینماهای نوظهور مانند شهر قصه و تماشاگران فیلم «بعدازظهر روز نحس» ظاهر میشد؛ الزامی به عالم اجتماعی نبود تا این تغییر را در ابتدای ورود به پایتخت احساس کند، زیرا طبقات در محلهها بازتابی از فقر و ثروت را با خود بههمراه داشت. نمود این دوگانگی به حدی شدید بود که بر تبلور زبان و فرهنگ تأثیری عمیق را حمل میکرد و ادبیات این دهه را در مینوردید.

احمد شعبانی در کنار محمدتقی درب امامیه، مدیر گروه کتابداری دانشگاه اصفهان در دهه شصت و هفتاد شمسی
با اسکان در مسافرخانهای کمرمق در میدان توپخانه، دگر روز در پرتو آفتاب تابان پاییزی خیابانهای منتهی به فردوسی و شاهرضا را پیموده تا در مقابل سر درب دیوارههای منحنی مآب و کنگرهدار دانشگاه بر پارههای ورودی باغی بس عظیم به درآیم، حافظان با لباسهای سورمهای رنگ شفاف، نگهبانان محلی بودند با ردیفی از درختان پرشکوه و شماری گلهای میخک و لادن و شمعدانی قرمز که آبی زلال در جویهای آن سرازیر بود. آنچه از کرامت انسانی در محضر علم معنا داشت، باشکوه بناها و فراخی در فضا یک نوجو را تحتتأثیر قرار داده و با روح وی مأنوس میشد؛ روایتی که به آسانی در تصور مهجور نمیماند ولی حسرتافزا به ظهور میرسید. ساختمانهایی با قامت متناسب که از بخش شمالی محوطه در تصرف حوزهی پزشکی بود، در طرفین آن دانشکدههای علوم، ادبیات، و هنر و در دگر سوء داروسازی، فنی، و حقوق را توازن میبخشید؛ بدیهی است شماری چند بناهای دیگر مانند کتابخانه و مسجد و باشگاه در جایجای این پردیس خوشمنظر میخرامید، اما آنچه در ذهن جلوهی پایداری داشت نعمت پاکیزگی و نظم و وسواس محیط بود که نوعی حس جدیت را جاری میساخت. چون هیاهوی شهری در مقابل کتابفروشیهای بیشمار را در شاهرضا طی کردم، و از زیر سر دربهای ستودنی مسیر را پیمودم تا در مقابل بنایی با پلکانهای عریض و کمارتفاع دانشکده حقوق قرار گیرد، لحظات پر مراوده خود را با این فضا در پس ذهن مرور کرده و باز میگویم: میرزا علیاکبر خان دهخدا، مردی که ایران و ایرانی در مبارزه و دانش و فرهیختگی وامدار وی میباشد. باری با جوانی سن و سال، سلسلهای از نامها در مقابل دیدگان به حرکت درآمد: دکتر کریم سنجابی، دکتر سید علی شایگان شیرازی، و البته یکی از بستگان دور نسبی دکتر ابوالحسن محمدی. نامهایی که زمزمهوار در پستوی کوچک خانه در شهری بهغایت دور از طریق امواج رادیویی با حکایتهای بیپیرایهی نقل محبتآمیز برای فرزندی نوجوان در کنار باغچهای مملو از بوتههای گوجهفرنگی و شبدرهای ابریشمی در بهمنشیر به یاد داشتم؛ مردانی که قائل به رهروی در سلک ستارهی درخشانی بر پهنهی سیاه شب ظلمانی بودند و اینک قامت آنها در آن ساختمان پرشکوه در دیدهی نسل مزبور گمشده بود. شاید این هوای مهآلود، با ریزش قطرات بارانی در صبحگاه آزادی ترنم دیگری ساز کند، شاید آن نصایح در پیکرهی جمع ایرانی فرو نشسته و بهدور از احساسات مسیری دگرگونه حاصل کند؛ لیکن تا آن زمانه و تا آن خیال راهی بس طولانی پیشاروی است.
چون راهروی طویل حاشیهای در جناح راست ورودی دانشکده را پیموده، با کنجکاوی به صحن اصلی ساختمان دست یافتم؛ ستونهای مدور و نشیمنگاههای پرجلال سنگی در حاشیهی دیوارهها؛ بوی شوینده و شفافیت از کف سنگهای محوطه متصاعد بود، خلوتی محیط بیانگر سر آغاز سال تحصیلی را قبل از روزهای پرهیاهو جلوهگر میساخت. چنین بود که خود را سراسیمه به دیوارهای مملو از کاغذهای اداری بر سینهی تابلوهای مخملی سبزرنگ رویاروی دیده تا نام معلمین دوره و ساعات کلاسی را ملاحظه کنم: عبدالحمید ابوالحمد، بهروز اخلاقی، حسین سخاوتی، مسعود رجب نیا، مرتضی فیروزآبادی و البته پر بدیهی است واحد درسی تربیتبدنی. آنچه برای من در اینگونه گونی روزگار حادث شد بعد از دههی پنجاه شمسی است که تحرک اجتماعی فزونی گرفته و آگاهیهای سیاسی با عناد به استقبال حکومت گام بر میداشت. آن حضور پر مکنت در طول ایام تحصیل، جلوهای دگرگونه از بازیهای روزگار داشت، بسیاری اوقات که در اواخر دههی چهل در زادگاه خویش به تورق سالنامه دنیا پرداخته و مقالات و خاطرات آن اوراق را خوانده نوعی سرور را از مظهر سیاههی آن مجله در ذهن حک کردهبودم، لیکن در آن دوره نقش هر دانشجو بر پیکرهی رفتار وی تحریر شده بود، هر آنکس حامل نوعی نماد معنا میشد که درگیر طلب آزادی از حکومت بود. چون قامت رنج بر پیکرهی طالبان علم تحریر میشد گمان میرفت که تضاد و تعارض اجتماع در آن صحنهی آموزشی قابلحل است، ما که بر محور آموزشهای سخت در سالهای خردی پرورشیافته، تنعم کمکهای مالی و آموزشی را کمتر حس کرده طلبکارانه خواستار قواعد دیگری بودیم. به فاصلهی یکی دو هفته، با حضور در خوابگاه پرنشاط دانشگاه در حاشیه انرژی اتمی و کوی امیرآباد، نوعی دیگر از زندگی را تجربه کردیم. خیابان چشمگیر آن ناحیه در سالهای مذکور شفافیت از نظم و نظافت و نور از عناصر بدیهی برای هر تازه واردی بود؛ پارک بیهمتا و زیبای منطقه با درختانی به رنگهای زرد و سبز و ارغوانی و حوضهای لبه اخرایی که در بطن خود «موزهی معاصر» را با اشیا و تابلوهای مدرن به امانتگرفته؛ مزونهای پررنگ و لعاب لباس، گلفروشیهای پر الوان و البته مردمی که قامتی از لباسهای خوشترکیب بر تن داشتند؛ چنین بود که باور این محیط برای بسیاری نادیدگان بس گران میآمد. احساس فروخوردگی، نه در راستای شکیبایی و راهحل صحیح چارهجویی بلکه در بروز هیجان آنی و بعضاً تظاهر به دگرگونی جلوهگر میشد. این تصادف هر روز و هر لحظه روح را فرو میخورد و تناسب زندگی را در هم میفشرد. در مقابل امکانات کتابخانه در محل تحصیل به حدی گستردهبود که کمتر روزی دستخالی از آن مأوا خارج میشدم. کتابخانه دانشکده حقوق در سطح همکف، از آن شهرت بیمحابایی برخوردار بود که تزئینی پرظرافت را از پرده و میز و صندلیهای چوبی به نمایش میآورد؛ سالنی گسترده از کتابهای مرجع در انتهای ورودی مدنظر با میزهای چوبی مسطح بهرنگ زرد عسلی، و صندلیهای چرمی سبز فام، بههمراه انوار طلایی آفتاب که از لبههای پارچهای پردههای حریر به درون میخزید، بیانگر صحنهای رؤیایی بود که در فضا پراکنده میشد و اغلب، لحظات جادویی را در ذهن ترسیم میکرد؛ چهبسا خواندن دورهای از ادبیات معاصر ایرانی و دورههای متنوع رمانهای روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی به زبان فارسی یادآور چنین روزهایی در آن تالار پرشکوه بود.

احمد شعبانی، شور و دلدادگی به شاعری سترگ، عکاسی سیاح، مشهد 1342، عکاس: ابراهیم ذهبی
زندگی معمولی یک دانشجو در اواسط دههی پنجاه شمسی با ساعات پرشوری همراه میشد، حضور در کلاسهای پرپیمان استادانی بس سرآمد که اغلب از جایگاه علمی والایی برخوردار شده: جعفر بوشهری، محمدجعفر جعفری لنگرودی، تاجزمان دانش، حسنعلی درودیان، جواد شیخالاسلامی، سید حسین صفایی، ابوالفضل قاضی، مهدی مظفری، عباس میلانی، حمید نطقی، و شماری چند؛ پرسه در قفسههای کتابخانههای دانشگاه و کتابفروشیهای نبش شاهرضا با عطش سیریناپذیر بهجهت تورق و دیدههای حسرتبار از جستجوهای مکرر، گذار بر برنامههای دیدنی در شهر چونان دستیابی به فیلم و تئاترهای خوشآهنگ؛ دیالوگهای ممتد از تصویر ناخشنود استبداد حکومتی در ساعات تفریح؛ و پر البته سیر و سیاحت در اطراف تهران با گروههای کوهنوردی در کوههای کمارتفاع در آخر هفته چونان توچال و کلکچال.
اما آنچه بر پوست هر دانشجو تیغهی خود را حک میکرد، سخنان درشت و بیمحابایی بود که از بحث سیاست در محافل ظاهر میشد؛ آرمانهایی که با سرانگشتان جوانان مبتنی بر خوانش یکی دو متن تفسیر شده و تجسم آن بسا نگاه پرامیدی را بر باور آدمی ظاهر میساخت. شور سالهای خوش، میراث سهلانگاری فکر بود؛ چنانچه با شنیدن و مشاهده چند سمفونی و فیلم دانشجویی، نمایش پندارهای جوانی در مرز خیال ظاهر میشد، اما مرور زمان تبلور حکایت واقعیتها را با احساس مجدد به فکر وامیداشت. این آرزو که تحقق آزادی و عدالت چگونه بر پوستهی جامعه ایرانی متبلور شود، مباحث بی کران و پر مناقشهی سالهای نیمه پنجاه شمسی در مجامع خصوصی بود؛ ولی نقد رفتار حکومت در رویارویی با جوانان نوعی نخوت عالمانه تصور میشد؛ مرا که با سری پرشور و مجلات هوسی آکنده از مسرت برایم به وقوع میپیوست، تورق یغما و ارمغان و گوهر را نوعی گسستگی نسل کهنسال با اجتماع میپنداشتم، چون گامی به جلو آمدیم مطبوعات محدودتر شد و قالب احزاب کمرمق در شکل یک سازمان با نامی از اسطورههای جاودانی «رستاخیز» انسانی تجلی یافت؛ چنین بود که هر آنچه دیوارههای اعتماد با فضای آکنده از مهر استادان پدید میآمد بهدلیل ناهمگونی جاری در بوروکراسی حکومت فرو میریخت. این رویارویی در مشاهدهی فعالیت انجمنهایی دانشجویی حکایت خود را بیشتر بروز میداد؛ هیجانی مفرط در لحظاتی از فضای تیرهوتار در سالن فراخی از تماشاگران دانشجویی در خوابگاه امیرآباد برای نمایش فیلمهای روسی مانند مادر و رزمناو پوتمکین که به تسخیر فکر جوانان برمی خاست؛ تهییج باورناپذیری که با تشویقهای بیکران و همهمهی فوق تصور همراه بود؛ لیکن سوای آثار آیزنشتاین و باندارچوک مجموعهی تصاویر مورد نمایش عاری از عمق هنری لازم بود. در همین راستا متون پرطرفدار مذهبی برای قشر دیگر از دانشجویان حکایت از همین روند را داشت؛ خواندن چند کتاب از سنخ مزبور گواهی بر ساده پنداری ایمان دیندار را در نظرم ظاهر ساختهبود، سخنانی که نسخههای خوبی را در شکل و فرم احیا دین شیعه علوی توصیه داشت، هر چند به تخلیهی بار روانی خواننده کمک میکرد، اما سادهتر از آن بود که بر فکری بالغ استوار باشد. در مقابل حکومت بر اریکهی بیپایان قدرت تنفروشی میکرد و روزی نبود که از مقابله با مخالفان سخنی به میان نیاورد و خشونت را با چند جوان بر صحنهی عبرت جای ندهد؛ چنین بود که سطح تمامی پیکرهی روابط و گفتگوی دانشجویان با مقامات ارشد دانشگاه کدر بود و این تکدر به زدوخوردهای بیملاحظه طرفین و شکستن شیشههای غذاخوری و فرو ریزی گلدانها از طاقچههای سنگی در دانشکدهها نوعی مبارزه تلقی میشد، لیکن از حسن نیت طرفین، خبری جاری نبود و از اندیشه و خرد، آگاهی مطبوعی برنمیآمد. آنچه از آموزش علوم و آموزش عالی پنداشته میشد به نماد شهادت دانشجویان دانشکده فنی در اوایل دههی سی شمسی در روز ورود معاون ریاست جمهوری آمریکا به ایران معنا مییافت؛ دستههای فعال دانشجویان در مشی سیاسی از هر صنف و اندیشه به رویارویی با مشتی امنیه با لباسهای آبی نفتی موسوم به «گارد» مبادرت کرده و هماوردی چند لحظه رویارویی بهنوعی قصه رزم در دیالوگهای انسانی خلاصه میشد، این پندار که تضاد چگونه در تقابلهای فیزیکی تجلییافته، سخن فراگیر پارههای اوقات دانشجویی بود که بر چند کاغذ دستنویس یا کپی حک میشد تا بر یکی از دیوارههای خوش نمای دانشکده نقش بندد که البته نوعی چالش ذهنی را برای خوانندگان برمیانگیخت. تمامی جنبههای تحصیل دانشجویی برای اولیاء دولتی با این برکت همراه بود که محور زیست انسانی در محصلین با «تمدن بزرگ» گرهخورده که پاسداشت آن با وفاداری به حکومت آمیخته میشود و در این طریق تبیین هر نیرویی جهت این جمع ستودنی است بدون اینکه دریافتی از احساس مخاطبان درک شود؛ در مقابل گسترهی اجزا عمده دانشجویی بر پیکره نفی واقعیتهای جاری نهفتهبود. آنچه از آن روزگار قابل نقد جلوهگر میشد، وفور نامتعادل سیاستهای خشنی بود که در حوزهی آزادی بیان و اندیشه تنه بر اختناق میزد. در آن عرصه خواندن نوعی نوشدارو بود که هیجان فکر را ساییده و نامرادی را التیام میبخشید؛ هر لحظه از زندگی دقایق پر جوششی بود که اندیشه را به چالش میکشید؛ در آن نخستین روزها که رمانهای مدرنیستی و سبک نو با دیالوگهای متقاطع موجب شد تا از داستانهای روایی فاصله گرفته، نوعی فراز و نشیب را در محیط احساس میکردم؛ دههی پنجاه شمسی زمانه شکوفایی پژوهشهای سترگ تاریخ، ادبیات، و فلسفه در زبان فارسی بعد از مشروطیت است که نفاست کتاب را به اوج همگونی خود سوق داد. پرسه در کتابفروشیها نوعی آموزش و نوعی توجه به حوادث روز بود. در میدان سترگی که با تندیس فلزی پادشاه ابتدایی قرن جاری آرایش یافته، تراکم جمعیتی ویژهای روان بود که تردد بیشمار اقشار متفاوت را به دیدگان میآورد. گام زدن از جناح غربی گذرگاه بهسوی شرق یا به زبان آشکار میدان فردوسی یادآور لحظات پرخاطره و نازدودنی از ذهن است؛ در حاشیهی نخستین فروشگاه از خیابان شاهرضا و در مدخل بازارچه کتاب، کتابفروشی دنیا، لابد با یادآوری یکی از مجلههای دو دههی نخست سالهای شمسی، با فخری شکوهمند آرمیده بود، محلی که بهتوسط مردی آزاده از آذریهای مقیم تهران موسوم به ایروانی اداره میشد و ناشر آثار پر شمار صمد بهرنگی بهحساب میآمد. اندی پیش از فروپاشی حاکمیت سیاسی، به قسمی اتفاقی در آن محضر با اجرتی سزاوار به ساماندهی فروش در این مرکز به مدتی کوتاه و خرد شاغل شدم؛ بسی موجب خرسندی بود که بسیاری از اهل اندیشه را که با نامهای آنها قرابت داشته رویاروی سخن خود برای رفع جستجوهای اطلاعاتی ملاحظه کردم. ایروانی صاحب کسبوکاری بود که از کتابفروشی شمس در تبریز نشان داشت، با قامتی فاخر که موهای شفاف خود را به نظم به بالا سوق داده و آرایش میکرد، با البسهای طوسی و چهارخانه یا قهوهای متمایل به شکلاتی، اغلب در عالم خدمت به اهل کتاب و فرهنگ بود. وی را که سالهایی از طعم حبس سیاسی آزرده شده بود، تمامی ناشران مورد وثوق قرار میدادند، و بسیاری از مؤلفین و مترجمین آذری در بعدازظهرهای بیشماری پاتوق کوچکی را نزد وی شکل داده از اوضاع و زمانه سخن میراندند. در پشت پیشخوان همین محل بود که سلامالله جاوید را با چهرهپردازی مردی از طوفانهای شمال کشور با عینکی از قاب مشکی و لهجهی غلیظ ترکی شناختم، تبلور مردی که تناسب فراز و نشیب مرگ را با بیاعتمادی در من برمیانگیخت، هرچند خود از روزهای سخت نامرادی در روزگار جان به در بردهبود. گاهی فریدون تنکابنی با قامتی والا و جثهای بالنسبه بزرگ، سراغ برخی انتشارات «میر» و «پروگرس» را داشت، کتابهایی با نشر خوش نواز و ترجمههای ناگوار؛ لیکن بیش از همه غلامحسین صدری افشار متعجبم میساخت، مردی که سنی از وی گذشته و در علوم محض تخصص داشت لیکن از ترجمان آثار سردنیس رایت را تا نگارش فرهنگهای فارسی به خود زحمت میداد؛ بعدها یکایک این نامهای بیشمار در کومهای از اوراق نشر بهمرور رنگ باخت.
چون زمان را با گسست مکان معنا کنیم، بایستی طراوت رویارویی دنیا را بهسوی شرق خیابان پیموده، اندی به جلو کتابفروشی پیام با جراتی بینظیر کتابهای پرشماری را با ترجمان کریم کشاورز از باب اقشار روشنفکر به طبع میآورد. بلافاصله دو مکان از یاد رفته «چهر» و «دهخدا» وظیفهی فروش کتابهای دانشگاهی و «آذر» با رنگ و رویی مندرس لیکن شلوغ و متراکم شاغل به عرضهی آثار مذهبی قرار داشت. در همین راسته سوای محلهای دوگانه و سهگانه عبدالرحیم جعفری چونان کتابهای جیبی و امیرکبیر چند نام دیگر زبانزد بود: جاویدان، نیل، سپهر، و طبیعتاً روزبهان به سرپرستی هاشمی که با دنیا در طبع آثار بهرنگی بهنحو مشترک حق تألیف وراث اثر را هزینه کرده بود؛ بر این قرار تردد من به این مکان بیش از معمول بود. هاشمی که از فراز و نشیب اقتصادی دههی چهل در عالم نشر به این جایگاه در طبع کتاب دستیافته بود، با فراست و توان قابلملاحظهای متون منتخب خود را بهنحو نفیسی به عرصهی چاپ ارائه میداشت. بر این قرار از مراکزی بود که همواره کتاب دوستان را به خود جذب میکرد، حتی چاپ قصههای بهرنگ در سالهای حدوث انقلاب و طرح جلد و حروف آن ناشی از سلیقهی وی محسوب میشد. اما آنچه مرا به آن مرکز امیدوار میساخت مراودهی وی با عباس میلانی، مترجم این مؤسسه بود که بهتازگی از زندان رسته بود. میلانی که بعدها واحدی درسی را با وی گذراندم، برگههای کاغذ ویراستاری را در طبقه بالای کتابفروشی در مقابل داشت و با قلم به اصلاح موضوعات مشغول بود. در آن زمانه و در آن عرصه چهرهای افسرده از خود نشان میداد و عیان بود آزردگی درونی از وضعیت سیاسی را با خود حمل میکرد. شاید بیاعتمادی به محیط وی را به کمحرفی و کمسخنی در محیط غیردانشگاهی واداشته، لیکن در کلاسهای درس دانشگاهی زندهدلی را حفظ میکرد.
آنچه از تماس با کتابفروشان و عوالم فرهنگی آن ها دریافتم احساس متقابلی بود که از آزادی بیان و آزادی گفتار و نفی سانسور در این سالها بروز داده، و بهواقع گونهای همراستایی را در فکر و اندیشه آنها بروز میداد. لیکن کلاسهای دانشگاهی در اوایل سالهای پنجاهوپنج شمسی به سمتوسوی جو و فضایی حرکت داشت که بیش از اینکه بر محور عقل و اندیشه دانشجو محاط باشد به پدیدههای خارجی و خارج از دانشگاه ارتباط مییافت. مثلاً تبلور مفاهیم امپریالیسم، نبردهای قهرمانان در رهایی ملل، تبیین عناصر مادی در زندگی اجتماعی، حکایت دین و دینباوری در ساماندهی تجدد؛ و دهها جنبه از این سنخ که با گفتارهای ساده در هم میآمیخت و پدیدههای پیچیده را چونان راهحلهای ساده بروز میداد. آنچه کمتر به آن توجه میشد نوعی رفاه و گونهای خودباوری بود که چگونه میتوان از فرصتها بهره جست؛ چهبسا دستیابی به برخی نعمتها از طریقی سهل موجب شده بود رویکرد مقابله و گاهی ستیز بر مسلک چارهاندیشی جلوهگر شد. دانشجوی زمانه مذکور، پنداشت تغییر را در وجه خروج از بحران استیلای خفقان بر خود معنا میکرد، بدون اینکه بر ساختارهای نو چشم دوزد، یا آینده را در اندیشه باز سازد. با نخستین تنشهای مذهبی، پس از نگارش یادداشتی کوتاه در یکی از روزنامههای عصر کشور در باب یکی از رهبران مذهبی، این تنعم ظاهر شد که با امتناع از امتحانات پایانترم، ساختارهای آموزشی فرو ریخته و درس و مدرسه به خمودی فرو رود. چارهاندیشی نظام آموزشی مبتنی بر فروخوردگی و بیتفاوتی بود. آغاز این جهش به شبهای شعری منتهی گردید که در انجمن ایران و آلمان بروز یافت؛ سخنرانیهای پر آوایی که ایدئالیسم روشنفکری را با پیکرهای متعالی از آزادی و استقلال و نفی سلطه گره میزد؛ از همه رنگ و از همه گونه ایده در آن جمع ملاحظه میشد. اینک زمانهی دگرگونی لحظهلحظه در باورها انسجام مییافت. روشنفکران در قالب لیبرال و اندیشه دینی و مادیگرا به آن باور رسیدهبودند که بورژوازی ایرانی در حال فروپاشی است. بهنحو طبیعی انقلاب و وزش شعارهای آن با اینگونه آرمانها و رویارویی عناصر دانشجویی به دانشگاه صنعتی آریامهر در سالی پیش از انقلاب رسید. مرا که برای مشاهدهی اوضاع به آن جمع رهسپار بودم با خشونتی غیرضروری به کوچهای در حاشیه آن دانشگاه رهسپار کرد که خانهی نیک مردی از این دست را در ساعات شامگاهی از غروب یک روز پر سر و صدا به میهمانی ناخواسته برآیم؛ در منزلی از همین نقطه و همین اقصی، دانشجویی جوان با هراسی دو چندان و آسیبدیده از بینایی به جمعی پیوست که شاهد فعالیت جمعی از اعضای کانون نویسندگان ایران است. در آن هنگامه، به وضوح چهرههایی فرهیخته را از علیاصغر حاج سید جوادی، رحمتالله مقدم مراغهای، امیر ناصر کاتوزیان، غلامحسین ساعدی، و هوشنگ گلشیری سر در مبارزهای داشتند که اختناق را از پوست میهن برکنده تا راه آزادی هموار شود. این تحسین از ارادهی آن مجمع سالهای پرشمار روح و فکر مرا درهم آغشت، تا مگر دریابم که پدیدههای اجتماعی را با ساختارهای نو در جامعه چگونه میتوان جلوهگر ساخت؛ آیا حیات جامعهی ایرانی بهرهمند از این رویکرد به قسم راهبردی بود. در آن جمع که سخن از فزونی اعتراضات بود و شکوائیههای خبری به روزنامهنگاری انگلیسی بیان میشد، چالش تظاهرات فروپاشی نظم را به قسمی دستیابی بهبود امور پنداشته و محور اندیشه را در پولکهای رنگی صداهای جدید میپنداشتند. این صداهای نو در جامعه و در دانشگاه بهمرور آواهای شنیدنی بود. در همان محل کار روزانه، در مقابل و در حاشیهی کتابفروشیها مراکز کسب شماری دستفروشان کتاب در معابر فرعی و گوشه و کنار پیادهرو ظاهر شد که بازتابی از رویدادهای سیاسی در جامعه بود. بهمرور که اوضاع دگرگون شد، بازار نشر نیز رنگ عوض کرد، خرد خرد به آثاری دسترس شد که کمتر سابقه داشت، اما بهمرور آن حس زیباییشناسی نیز از کتاب رخت بر بست و شتاب در چاپ بر انبانهی بازار نشر غلبه کرد: کتابهای جلد سپید، قسمی گسترده عطش سیریناپذیر خواننده ایرانی را جبران میکرد؛ پرسه زدن در سالهای انقلاب در کتابفروشیها از روند خوانش به خریداری و ذخیرهسازی کتاب برای بسیاری از ایرانیان معنا پیدا کرد؛ چون باورپذیری یک حادثه بزرگ به موضوعی انکارناپذیر در اذهان در آمده بود که اقتدار رژیم در حد و اندازهای است که با خشونت بر حکومت جای گرفته و اطوار آن شکستناپذیر است. بر چنین مبنایی بیش از هر چیز تغییر و دگرگونی بود که جمع را در خود استحاله میکرد؛ اما این تغییر به تسخیر فکری منتهی میشد که قالب را هم سنخ و یکسان طالب بود؛ به واقع شعاع تغییر در وزش بادهای خزان سردی بود که برگها را بر پیکره زمینی سرد فرو میریخت زیرا زمستانی در راه بود که با بهمن انقلاب مواجه میشد، آیا دانشجوی ایرانی توان انطباق با این دگرگونی و هم آوایی را در خود لحاظ میکرد؟

احمد شعبانی، از چپ نفر اول، نوروز پایدار، 1360 (در جبهه های جنوب)
دستهبندی مقالات
- آموزش داستان نویسی (4)
- زندگی و خاطرات (6)
- مصاحبه و گفتگو (4)
- وبلاگ کتابدار (5)
نوشتههای تازه
مقالات مرتبط با نویسنده
ثریا زنگنه کارشناس ارشد علم اطلاعات است و مدیر کتابخانه عمومی خاتمالانبیا در شهر کرمانشاه. نشر کتابدار اخیرا کتابی را
ایده چیست؟ آیا از جهانهای دور بر نویسنده الهام میشود؟ یا اصلا ایدهها متناسب با شرایط یک نویسنده خاص شکل
نگران این هستیم که مبادا قصه ما کپی کار نویسندههای قبل یا معاصر باشد؟ در داستانهایی که برایم میفرستند، دنبال
گستره دانش و تجربه نورالله مرادی در حوزههای مختلف کتاب و نشر، کتابخانه و کتابداری، آرشیو و آرشیوداری و زمینههای
رزیتا بهزادی، نویسنده و مدرس داستاننویسی در این جستارهای کوتاه چندقسمتی درباره آموزش نویسندگی خلاق به دانشآموزان دبیرستان دخترانهای مینویسد


