صدای پای کتاب
- نویسنده: پریسا کاهانی
فهرست مطالب...
بخشی از پیشگفتار پریسا کاهانی بر کتاب صدای پای کتاب و داستان چهار چشم برای آشنایی خوانندگان با با محتوای کتاب. این کتاب را نشر کتابدار منتشر کرده است.
اول راهنمايي خودم را به یاد دارم که با تشويق دبير ديني و قرآن متوجه علاقه زیادم به کتاب و نوشتن، و حس خوب آن در زندگي شدم. به نظرم نويسندگي چیزی شبیه سفالگري است؛ با این تفاوت که یک نويسنده، واژهها را به جاي گِل صيقل ميدهد تا اثری هنري خلق شود؛ همین فرایند خلق و ویرایش آن است که حالم را خوش ميسازد و از آن لذت ميبرم. نويسنده، هميشه به دنبال واژهاي مناسب و زيباتر است تا تصویری گويا از چیزی بسازد که زندگی باشد؛ همچون زندگی من با کتاب و کتابخانه و عزیزانی که با آنها بزرگ شدم؛ از کودکی و تولدم در نیشابور، تا الان که در کتابخانه مرکزي حرم مطهر آقا علي بن موسي الرضا(ع) خدمت میکنم؛ از ارديبهشت 58 تا همه روزها و شبهایی که از سر گذشت. همه این فضاها و زمانها را میتوانید در واژهها و حتی فاصله سفید بینشان ببینید و بخوانید، شاید به این خاطر که حسی آشنا خلق میکند. هر زمان به نوشتن آغاز ميکنم، احساسي آشنا اين نويد را به من ميدهد: کاهاني! آرام و قوي باش! مسيرت را ادامه بده! مخاطب در مقابل تو نشسته و با دقت به حرفهاي تو گوش ميدهد. و همین انگيزهاي ميشود تا رؤياها و خاطرات گذشته را از چينخوردگيهاي مغزم بیرون بکشم و در کاغذی جای دهم که مبادا در شلوغي روزگار به باد فراموشي سپرده شود. افرادي که مرا از نزديک ميشناسند، ميدانند که عاشق حرفه و مراجعان به کتابخانه هستم؛ به نوعي با کارم زندگي ميکنم. به همین خاطر تصميم گرفتم خاطرات، تجربهها و مشاهداتم در ارتباط با مراجعان به کتابخانه را در قالب داستان، گردآوري کنم. 23 سال است که در کتابخانهها و حوزههاي مختلف سازمان علمی و فرهنگی آستان قدس رضوی شاغلم و خاطرات فراواني مهمان خانۀ قلب و مغزم هستند. احساس کردم شنيدن اين خاطرات، خالي از لطف نیست. علاوه بر آن، مکتوب کردن تجربيات عيني را بخشي از رسالت حرفهاي خود براي آيندگان و همکارانم ميدانم. این کتاب، محصول سالها مشاهده و تجربيات حرفهاي من در کتابخانههاي مرکزي و کتابخانههاي اقماري (درونشهري مشهد و برونشهري) آستان قدس رضوي است که با حس و خاطرات دیگرم ترکیب شده است. حقيقت اين است که زندگي ما اغلب همان چیزی نيست که در گذشته پيشبينياش ميکرديم. به قول بزرگمرد تاريخ هنر جهان، چارلي چاپلين، «شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حالا که به آن دعوت شدهاي، بايد با تمام وجودت برقصي». درواقع بايد پذيرفت که تغيير بعضي از فصلهای زندگي، از دست من و شما خارج است؛ اما آدمي ميتواند با خلق و تغيير مسيرِ برخي از جريانها، قصۀ زندگياش را طوري لذتبخش سازد که احساس بهتري از حضورش در اين دنيا و روزگار داشته باشد؛ کافي است بدانيم در زندگي دنبال چه هستيم!؟ براي چه ارزشهایی اينقدر دست و پا ميزنيم!؟ و چه مقولههايي ميتواند ما را به آرامش و خوشحالي واقعي نزديکتر کند!؟ حدس میزنم شما نيز بارها و بارها تجربۀ کلافه شدن، غمگين شدن، نااميدی و خستگي را داشتهايد؛ با چنین احساسی چه ميکنيد؟ زانوي غم ميگیرید؟ اين دست و آن دست ميکنيد؟ مستأصل میشوید يا دائم از ديگران کمک ميگيريد؟ اگر کسي در آن لحظه، دور و برتان نبود چه؟ پيشنهاد ميکنم وقتکشی نکنید. تمرکز کنيد. توانمندي، مهارت و استعدادهايتان را جستجو کنيد و بشناسيد، و از آنها برای حل مسائل روزمره کمک بگيريد؛ قبل از اينکه مشکلی عظيم و لاينحل شوند و به روحتان آسيب بزند. اینها شعار نيست! در پانزده سال اخير، بارها و بارها با برخی از این مفاهيم و کليدهاي طلايي، زندگي کردهام! من دريافتم که یک کتابدارم و کتابدار باقي خواهم ماند؛ براي اين رشته ساخته شدهام و هيچ حرفهاي چون کتابداري و هيچ کاري چون نوشتن مرا اقناع نميکند! پي بردم که تنها راه تحقق رؤياهايم نوشتن است؛ آن هم در بسترحرفۀ مورد علاقهام که در آن جلوهاي از خودم را ميبینم و با آن زندگي ميکنم. پيشنهاد ميکنم شما نيز کاشف خود باشيد! از همه مهمتر خود واقعيتان باشيد. زندگي ارزش صدها بار زمین خوردن و بلند شدن را دارد. به ياد داشته باشيد که همۀ ما هنوز نفس ميکشيم و اين موهبت ارزشمندی است! در اين کتاب تلاش کردم خاطراتم به زبان عاميانه و با چاشني طنز باشد. از زندگيام با کتاب و کتابخانه و ملاقاتهاي جالب، ديدني و شيرينِ مراجعان به کتابخانه گفتم تا مخاطب به اين نتيجه برسد که نويسنده با کتاب و مراجعان کتابخانهها همنفس است و صداي پاي آنها را ميشناسد؛ هر داستان همچون حلقههاي يک زنجير به دنياي کتاب و مطالعه، وصل است. در واقع، نگارش اين اثر يک فرايند هدفمند در راستاي ترسيم و تعريف جايگاه درست کتاب و کتابداري، و نقش کتابدار در جامعۀ کنوني و در کشورمان ايران است. بیشتر این خاطرات، رنگ و بو و نشانی از آستان متبرک و مقدس آقا علي بن موسي الرضا را دارد. بخشی از پیشگفتار پریسا کاهانی بر کتاب صدای پای کتاب
چهار چشم
اين متن با احترام فراوان تقديم ميشود به:
تمام آدمهايي که با عينک خوشبيني و با انرژي مثبت به دنياي پيرامونشان نگاه ميکنند.
مادرم عمۀ مهرباني به نام کلثوم داشت. يادش به خير! براي خودش شيرزني تمامعيار بود. تقريباً همۀ فاميل او را دوست داشتند. حيف که در آينده و تقديرش، مادر بودن حک نشده بود اما تا دلت بخواهد فرزندان و نوادگان برادرشوهرش را دوست ميداشت. آنها در خانۀ او برو بيایی داشتند و به نوعي طايفۀ شوهر را تر و خشک ميکرد. رختچرک آنها را ميشست و پخت و پز ميکرد برایشان. خورش بهآلويي ميپخت که نگو و نپرس. همينقدر بگويمکه غفلتی کوچک باعث میشد انگشتانت را نیز به همراه لقمههاي خوشمزهاش ببلعی! عمه کلثوم قلب رئوفي داشت و همه به او کلثوم خاله ميگفتند. چند سال قبل، عمرش را داد به شما، خدايش بيامرزد!
پيامبر اکرم ميفرمايد: يکي از صور تکريم و تعظيم ذات اقدس الهي، احترام و بزرگداشت سالخوردگان است.
اين عمه خانم قصۀ ما عادتهاي بسيار قشنگي هم داشت؛ يكي از بهترين آنها اين بود كه هميشه از كيسۀ بافتنيِ ليفمانندِ رنگارنگي كه زير پيراهنهاي گلدارش به گردن آويزان داشت، سكههاي پنج توماني زرد رنگي درميآورد و به من و برادرهايم تحفه ميداد. ما نیز لبخندزنان براي اداي احترام او را ميبوسيديم. کلي احساس بزرگي ميکرد. ولي امان ازعادتهاي بد عمه جان؛ هر وقت ميخواست فرزند عينکي يکي از اقوام را صدا بزند، ميگفت: چهارچشم حاج ابراهيم يا چهارچشم دايي حسن. عمه جان کلثوم بيغرضانه آدمهاي عينکي را چهارچشم صدا ميزد؛ فارغ از اين که ممکن است ديگران تکيهکلامهايش را تکرار کنند و چهارچشم بودن، کنيهاي ماندگار براي نوادگان حاج ابراهيم و سايرين شود.
همه حمال عيب خويشتنيم
طعنه بر عيب ديگران چه زنيم
لوطي تو برو لقمه خود گاز بزن
پشت سر مردمان، تو کم ساز بزن
مادرم، و خواهر بزرگترم مژگان، بارها سعي ميكردند او را توجيه كنند که عمه جان! زمانه عوض شده. قديميها به عينکيها چهارچشم ميگفتند، چون امكانات پزشکي و آگاهي مردم محدود بود. مردم بيبضاعت قادر نبودند بچههاي بيمارشان را به چشمپزشکي ببرند و اغلب، دارو و درمان خانگي داشتند.
نور به قبرش ببارد! اما گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. اگر عمه خانوم قصۀ ما زنده بود و ميفهميد كه مردمان اين زمانه جراحي پيآركي و عملهاي زيبايي ديگر میکنند و اکثر چهرهها مثل هم شده است، بيشک، لالۀ گوشش را با انگشتِ دست ميفشرد و با همان لهجۀ دوستداشتني ميگفت: خدايا توبه!
در ادوار مختلف، ظاهر عينكها نسبت به عينکهاي قديمي بسيار متفاوت شده و دائم نیز تغییر میکند. ميتوان گفت شکل و شمايل عينکها تحت تأثير مد و پوشش بازيگران هاليوودي و اروپايي است. گاهي آنقدر قاب عينكها بزرگ ميشود كه وقتي دستههاي عينک راروي گوشهايت ميگذاري، با وجود بيني حجيم و پنج گونهات، مثل يك نقطه در وسط صورت نمايان ميشود. گاهی نیز وزن عينکها آنقدر سبك ميشود كه دچار خطاي لامسه ميشوي! شاید حضورش را حس نكني و بپرسی: ببخشيد! كسي عينك مرا نديده؟
اما بايد اين باور را پذيرفت که ظاهر عينكها، اکسسوريها و زيورآلات، همچون نحوۀ پوشاک، به آدمها تشخص و جلوۀ خاصي ميبخشد. يادم ميآيد در مدرسه راهنماييام يک معلم ديني داشتيم كه عينک تهاستکاني ضخيمي داشت. چشمان او از پشت قاب عينكش بسيار ريز ديده ميشد. روزي به بغلدستيام با شيطنت گفتم: فكر ميكنم خانم معلم، هميشه سوزن مخصوص چشم در کيفش دارد تا هر وقت پلکهايش بسته شوند آنها را باز كند.
يک روز خانم محرابيان، معلم دينيمان، مرا به جلوي ميزش فراخواند تا برگۀ امتحانيام را تصحيح كند. من در مقابل ميزش ايستادم و تا صورت او فاصلهاي نداشتم. اين بود که مصمم شدم همچون فيلسوفان، عميق به چشمان او زل بزنم تا راز چشمهاي سامورايياش را کشف کنم. متوجه سنگيني نگاهم شد اما همانجا چشمان من به حقيقتی انکارناپذير گشوده شد.
اعتراف ميکنم که چشمان خانم محرابيان کوچک و ريز نبود. بعد از آن ماجرا و خيالهاي واهي، يک شب خانم محرابيان، سرزده به خوابم سرکي زد. انگار جهان آخرت شده بود و خانم محرابيان قيامتي بزرگ برايم برپا کرده بود! همۀ آدمها براي حساب و کتاب در محضر خدا جمع شده بودند. اين بود که من ندامتوار به دنبال معلمم ميگشتم تا به خاطر قضاوتهاي عجولانهام از وي حلاليت بگيرم. ولي او مدام از دست من ميگريخت.
جمعه شبها هميشه در خانۀ ما جلسۀ قرآن برقرار بود.
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن
به رخت نظاره کردن سخن خدا شنيدن
مادرم براي آنكه دقت و مهارت خواندنش را به خالهخانباجيهاي همسايهاش نشان دهد، عينك قهوهاي مطالعۀ پدرم را يواشکي از كيفش در ميآورد و به چشمانش ميزد. او هميشه عادت داشت از بالاي عينك به ديگران نگاه کند. واي! چقدر اين حالتِ بانمکِ مادرم را دوست داشتم! چند سالي میشد که عينكهاي شيشۀ فشرده رايج بود؛ آن عينکها كه داراي قاب نصفه و نيمهاي بودند، وزن زيادي نداشتند و اصلاً حضور عينکها را روي بيني محترمت احساس نميكردي و ويژگيِ سبک بودن، گاهي اسباب دردسر ميشد! شما که غريبه نيستيد، از خدا پنهان نيست، از شما هم پنهان نباشد که نويسندۀ اين متن هم، کاهاني کتابدار را ميگويم، از شمار عينکيهاست و اتفاقاً مثل خيليها، از همين عينکهاي سبک با شيشههاي فشرده استفاده ميکند.
يک روز اتفاق بسيار نادري برايم رخ داد. شيشۀ عينکم از قابش جدا شد و من اين مسئله را به باد فراموشي سپردم. چند روز بعد، نزديك ظهر بود و ماه، ماه روزه؛ هوا نه به گرمي امسال ولي دست كمي از آن نداشت. مثل هر روز سراغ عينكم در كشوي بوفۀ خانهام رفتم. آن را به چشمانم زدم تا راهي كار شوم.
ايستگاه اتوبوس مثل هميشه شلوغ بود. دقايقي در ايستگاه ماندم و منتظر اتوبوس شمارۀ هشتاد و چهار شدم. بالاخره اتوبوس زرد رنگي در ايستگاه ایستاد . با بيحالي از پلههاي اتوبوس بالا رفتم و روي صندلي اول نشستم. اما خوشحاليام زياد ماندگار نبود؛ چرا که در ايستگاه بعد، خانم سالمندي سوار شد و ایستاده در اول راهرو به چشمانم خيره بود. ترجمۀ حرکت ايشان، به زبان مؤدبانه و محاوره يعني خانوم جوان! مگر نمیبيني! بلند شو تا روي صندليات بنشينم! با خودم گفتم مصلحت است که قبل از متهمشدنم به بيادبي و بينزاکتي، خيلي شيک، مجلسي و با احترام فراوان از اين مشاجرۀ چشم در چشم، سر باز زنم و جايگاهم را با عشق و احترام به حاج خانم تقديم کنم. حاج خانم هم استقبال کرد و به سرعت نشست. من خسته و تشنهلب در راهرو اتوبوس ايستادم و ميله کمکي بالاي سرم را گرفتم تا مقهور سرعت بالاي آقاي راننده نشوم که هر چند وقت با ترمزهاي عجيب و غريبش، مسافران را غافلگير ميكرد. چند لحظه بعد در ميان ازدحام فراوان، من و خانمهاي همجوار کمک کرديم و پسر بچهاي سهچهار ساله را از سر اتوبوس به ته آن دست به دست کردیم تا به مادرش برسد؛ يک صحنۀ دوستداشتني! پس از اين اقدامِ جهادي، چادر و مقنعهام را مرتب کردم؛ خيلي نامنظم شده بود. جالبتر اينکه خانومي که مدام هل ميداد، ميگفت هوله ندين! برين عَقِب! خانومها عَقِب! او به سختي در صندلي انتهاي اتوبوس مستقر شد و شروع كرد به صحبت کردن با خانمهاي بغلدستياش؛ از همان حرفهاي هميشگي! همه چي گران شده و براي جهاز دخترش مشكل دارد.
خدايا! پروردگارا! يعني اين حاج خانوم ميخواهد تا ايستگاه آخر سخنراني كند! يقين داشتم كه خدا به هر بشري توانايي و استعدادي شگرف ميبخشد، آن حاج خانم مسافر ته اتوبوس، با آن ساختار فک و دهان اعجابانگيزش، هر چه بود توجه همه مسافران اتوبوس را جلب کرده بود و همه محو توانمنديهاي او در حرف زدن شده بودند. جاي شما خالي!
بي کماليهاي انسان از سخن پيدا شود
پسته بيمغز چون لب واکند رسوا شود
صداي آن مسافر سخنگوي ته اتوبوس، در کل راهرو پيچيده بود و مسافرانِ روزهدار، رمقِ کوچکترين اعتراضي را نداشتند. ديگر طاقتم تمام شد! من که معمولاً شخصيتي ناصح دارم سرم را به سمتش چرخاندم و با صدايي غرا گفتم: خانم! خانومي! حاج خانوم! اتوبوس وسيلۀ نقليۀ عمومي است! چرا رعايت نميكنيد!
انگليسيها حرف جالبي دارند. ميگويند قبل از اينکه از کسي انتقاد کني با کفشهاي او يک مايل راه برو و خودت را جاي او بگذار.
آنجا بود که بالاخره خانم مذکور فرصت کوتاهي يافت تا نگاه معناداري به من کند. ولي با بيخيالي و خونسردي هرچه تمامتر، مسافران را مستفيض کرد با فصل دوم سخنرانياش! براي ثانيههايي کاملاً حس کردم من نيز چون آن حاج خانم، محور تمام نگاههاي مسافران شدهام.
پسر بچهاي شيطان که در بخش آقايان کنار پدرش نشسته بود، صورتش را به سمت صندليهاي بانوان تغيير مسير داد. به من خيره شد و هي ميخنديد و با پدرش درِ گوشي نجوا میکرد. اعتنايي به او نداشتم. خستهتر از اين حرفها بودم که بخواهم آن کودک بيادب را متنبه سازم! لحظۀ بعد با خودم گفتم: چيکار داري بندۀ خدا را! شايد سکوت، ايرادِ ما کتابدارهاست. بيخود نيست هر وقت در رسانهها حرفه ما معرفي میشود، هيسکنان انگشت سبابهمان را جلوي دهانمان گرفتهايم! يعني ما کتابدارها هيچ توانمندي و هنر ديگري نداريم؟ براي آنكه در ميان آن جماعت ضايع نشوم، گوشي تلفن همراهم را از جيب مانتو درآوردم و تلفني به همكارم گفتم كه در ترافيك خيابان گير كرده و كمي ديرتر به کتابخانه ميرسم. وقتي به ايستگاه پنجراه نزديك شدم، کمي آرام گرفتم، چرا که پايان اصطکاکهاي آن اتوبوس فرا رسيده بود. به حاج خانم ته اتوبوس نگاه معناداري كردم، به گمانم، لبهايش از شدت پرحرفي ترك برداشته بود! کاملاً معلوم بود، ولي هنوز شب دراز بود و قلندر بيدار!
قدمهاي سريعتري برداشتم و دوان دوان به سر كارم رفتم. آن روز، آقاي عشاق، نگهبان درِ خروجي کتابخانه بود؛ مردی فوقالعاده مؤدب و مبادي آداب. من هميشه به او سلام ميکردم ولي به خاطر ماه مبارك رمضان، جلوي نگهباني کتابخانه توقف طولانيتري کردم و با آرامش تمام گفتم: سلام آقاي عشاق! خسته نباشيد! طاعات و عبادات شما قبول حق، و به قول پدرم متعلّقين و وابستهها همگي خوبند!؟ سلام ما را خدمت ايشان برسانيد! ولي او متعجب و سرد، بر خلاف هميشه، از پشت شيشۀ نگهباني سلام نصف و نيمهاي داد. من نيز با واکنش متفاوت اوسريعاً خودم را جمع و جورکردم، الباقي سخنانم را حذف و از او خداحافظيكردم و به طرف درِ ورودي ساختمان کتابخانه آيتالله حاج شيخ هاشم قزويني حرکت کردم. در حالي كه استوار و راستقامتتر از قبل راه ميرفتم، وارد کتابخانه شدم. به چپ و راست در ورودي نگاهي کردم تا ببينم چه خبر است؟ همكارم خانم عدلي را پشت ميز مراقبت و اطلاعرساني ديدم. تا خواستم سلامي بکنم، او مجال احوالپرسي را از من گرفت. مقنعهاش را جلوي دهانش گرفته بود و ناگهان مثل بمب منفجر شد! حالا نخند كي بخند! به خودم و چادرم نگاهي كردم، گفتم نكند كلاغها و كفترهاي محلهمان معرفت را تمام و چادرم را نقاشي كرده باشند! ولي نه! خدا را شکر آنان بامرامتر از اين حرفها بودند. همکارم همچنان ميخنديد و من محو تماشاي خندههايش بودمکهخدايا چه شده؟ تا به حال خانم عدلي را اين طور نديده بودم! آخر چه اتفاقي افتاده؟ يکي نيست به من بگويد!؟
خانم عدلي سرانجام با حرکات دستش به من فهماند که بايد هرچه زودتر به اتاق آمادهسازي کتابخانه بروم و مدام ميگفت، آينه! آينه! کاهاني آينه! با سرعت به اتاق آمادهسازي کتابخانه رفتم تا ببينم چه خبر شده. چشمم به انبوه کتابهاي جديد افتاد که تازه رسيده بود و بايد توسط ما کتابداران آماده ميشد اما مطمئناً خندههاي بيوقفۀ همکارم از حجم بالاي کار کتابخانه نبود! چرخي زدم و جلوي آينۀ جنب در اتاق ايستادم. يکدفعه ماتم برد و بياراده، کيف دوشيام از سر شانهام نقش زمين شد. اما نه، چه ميبينم؟! تصوير بانويي خسته را ديدم با عينكي بر چشم كه فقط يك شيشه داشت! چند دقيقه انگار دنيا قدرت تكلم را از منگرفته بود. همۀ آدمهايآن روز جلوي نظرم آمدند. ناگهان با ديدن دوبارۀ صورتم در آينه، چهرۀ سرباز ويتنامي فيلمهاي مستند برايم تداعي شد كه در جنگ به خاطر عسر و حرج، عينکِ يك دستهاش را با كشِ جير مانندي به گوشش آويزان كرده است. حقيقت ندارد! نه! من نميخواهم آن سرباز ويتنامي باشم. من يک کتابدار ايراني هستم و خواهم ماند. خدايا! بارالها! اين چه تقدير مضحکي بود که برايم رقم زدي! اين تاوان کدام گناه نکردۀ بندۀ توست! حالا ميفهميدم چرا آن جمعيت اتوبوس به من خيره نگاه ميكردند! صحبت در گوشي آن پسرک نوجوان با پدرش! از همه بدتر و خفّتبارتر، سخنراني بلندبالاي من، آن هم با عينك تكشيشه براي مسافران روزهدار و خستۀ اتوبوس شرکت واحد. مطمئن بودم بيچارهها ناي خنديدن نداشتند، لابد ميخندیدند. خيلي گيج شده بودم؛ يعني دوست و آشنایی در اين شهر بزرگ نبود که بگويد: اين چه ظاهر مضحکي است بانوي کتابدار! مثلاً الگوي فرهنگي جامعهای!؟ اين چه شمايل تمسخرآميزي است!؟ کاش آن خانم پرحرف ته اتوبوس به اندازه يک جمله برايم وقت ميگذاشت و ميگفت: خانم عزيز! شيشه عينکتان کو؟آنقدر غمگين شده بودم که نگو! ولي لحظاتي بعد با خندههاي همكارانم، من نيز شاد شدم. همه ميگفتند: همکار جان! خدا امواتت را بيامرزد كه بعد مدتها ما را خنداندي! بعدها فهميدم که همگي، اين ماجرا را با پيازداغ فراوان براي قوم و خويشهايشان تعريف كرده بودند! تا آنجا که همکارانم در دورهمي اخير، مرا به اشارۀ انگشت به آدمهايي نشان میدادند که نميشناختمشان! با تبسم مرا معرفي ميکردند و ميگفتند: ايشان همان خانم کاهاني هستند که تعريفش را کرده بودم! آن غريبههاي تازهآشنا ريسه ميرفتند و دوباره خنده و شادي مهمان لبان همۀ آن جمع ميشد. اکنون چند سالي از اين ماجرا و عينک يک شيشۀ من گذشته است. گمان ميکنم اين قصه به گوش شما هم رسيده باشد!
پيامبر اکرم ميفرمايد: هر کس مؤمني را خوشحال کند، مرا خوشحال و مسرور کرده و هر کس مرا خرسند سازد، خدا را خوشحال کرده است.
دستهبندی مقالات
- وبلاگ (5)
نوشتههای تازه

دستنامه کتابداری دادهها در مصاحبه با ثریا زنگنه

مدیریت دادهها و کتابداری داده ها

تلخ و شیرین زندگی، دکتر رحمت الله فتاحی
مقالات مرتبط با نویسنده
ثریا زنگنه کارشناس ارشد علم اطلاعات است و مدیر کتابخانه عمومی خاتمالانبیا در شهر کرمانشاه. نشر کتابدار اخیرا کتابی را
1 دیدگاه در “صدای پای کتاب”
مجموعه خاطرات نویسنده، عمدتا در ارتباط با کتاب و کتابخانه و در ترکیب با احساسات درونیاش و با مایه طنز. مطالعه ان را بخصوص به علاقمندان کتاب و کتابخانه توصیه میکنم.